چهارشنبه ١٧ شهريور ١٣٨٩
اوقات شرعی
ساعت
وضعیت آب و هوا
دعای مکامر اخلاق
[ ١ ]
٢٣ آذر ١٣٨٨

مباحث اخلاق ( مکارم اخلاق )

 

 

مباحث اخلاقی

 

آیا اخلاق قابل تغییر است؟

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهای اخلاقی و تربیتی به این مساله بستگی دارد، زیرا اگر اخلاق قابل تغییر نباشد نه تنها علم اخلاق بیهوده خواهد بود، بلکه تمام برنامه های تربیتی انبیا و کتابهای آسمانی لغو خواهد شد; تعزیرات و تمام مجازاتهای بازدارنده نیز بی معنی خواهد بود.

بنابراین، وجود آنهمه برنامه های اخلاقی و تربیتی در تعالیم انبیاء و کتب آسمانی و نیز وجود برنامه های تربیتی در تمام جهان بشریت، و همچنین مجازاتهای بازدارنده در همه مکاتب جزائی، بهترین دلیل بر این است که قابلیت تغییر اخلاق، و روشهای اخلاقی، نه تنها از سوی تمام پیامبران که از سوی همه عقلای جهان پذیرفته شده است.

اما با این همه، عجیب است که فلاسفه و علمای اخلاق بحثهای فراوانی درباره این که «آیا اخلاق قابل تغییر است یا نه؟» مطرح کرده اند!

بعضی می گویند: اخلاق قابل تغییر نیست! و آنها که بدگوهرند و طینتی ناپاک دارند عوض نمی شوند، و به فرض که تغییر یابند، سطحی و ناپایدار است و بزودی به حال اول باز می گردند!

آنها برای خود دلائلی دارند از جمله این که ساختمان جسم و جان رابطه نزدیکی با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر کس تابع چگونگی آفرینش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمی عوض نمی شود، اخلاق او نیز قابل تغییر نیست.

جمعی از شعرا که پیرو این طرز تفکر بوده اند نیز در اشعار خود بطور گسترده به این مطلب اشاره کرده اند (هر چند ممکن است اشعار آنها را بر نوعی مبالغه در این امر حمل کرد).

نمونه ای از اشعار شعرای معروف را در این زمینه در ذیل می خوانید:

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است شمشیر نیک زآهن بد چون کند کسی؟ ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس! باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس!

برسیه دل چه سود خواندن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از آن به صیقل زنگ!

چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بدگهر باشد سگ به دریای هفتگانه مشوی که چو تر شد پلیدتر باشد! خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد!

دلیل دیگری که برای این امر ذکر کرده اند این است که دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجی، از قبیل تادیب و نصیحت و اندرز است، و هنگامی که این عوامل زایل گردد، انسان به اخلاق اصلی خود باز خواهد گشت، درست مانند سردی آب که به وسیله عوامل حرارت زا از بین می رود و هنگامی که آن عوامل از بین برود، حرارت را پس داده، به حال اول باز می گردد!

این طرز فکر و این گونه استدلالات همه مایه تاسف و سبب انحطاط جوامع بشری است!

طرفداران «قابلیت تغییر» در امور اخلاقی، از دو دلیل فوق چنین پاسخ می گویند:

1- ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انکار نیست، ولی این ارتباط به اصطلاح در حد «مقتضی » است نه «علت تامه »، یعنی می تواند زمینه ساز باشد نه این که الزاما و اجبارا تاثیر قطعی بگذارد، همان گونه که بسیاری از افرادی که از پدران و مادران مبتلا به پاره ای از بیماریها متولد می شوند زمینه آلودگی به آن بیماریها را دارند، ولی با این حال می توان با پیشگیریهای مخصوص جلو تاثیر عامل وراثت را گرفت.

افراد ضعیف البنیه از نظر جسمانی با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نیرومندی می شوند و بعکس، افراد قوی البنیه بر اثر ترک این دو، ضعیف و ناتوان خواهند شد.

افزون براین، روح و جسم انسان نیز قابل تغییر است تاچه رسدبه اخلاق زاییده ازآن!

می دانیم تمام «حیوانات اهلی امروز» یک روز در زمره حیوانات وحشی بودند، انسان آنها را گرفت و رام کرد، و به صورت حیوانات اهلی در آورد; بسیاری از گیاهان و درختان میوه نیز چنین بوده اند. جایی که با تربیت بتوان خلق و خوی یک حیوان و ویژگیهای یک گیاه یا درخت را تغییر داد چگونه نمی توان اخلاق انسان را به فرض که اخلاق ذاتی باشد تغییر داد؟

هم اکنون نیز بسیاری از حیوانات را برای کارهایی که بر خلاف طبیعت آنها است تربیت می کنند و آنها این کارها را بخوبی انجام می دهند.

2- از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال دیگر آنان نیز روشن می شود زیرا گاه عوامل بیرونی آنقدر تاثیر قوی دارد که ویژگیهای ذاتی را بکلی دگرگون می سازد، و حتی ویژگیهای جدید به وراثت به نسلهای آینده نیز می رسد همان گونه که در حیوانات اهلی مثال زده شد.

تاریخ، انسانهای بسیاری را نشان می دهد که بر اثر تربیت بکلی خلق و خوی خود را تغییر دادند، و به اصطلاح یکصد و هشتاد درجه چرخش کردند، افرادی که یک روز مثلا در صف دزدان قهار جای داشتند به زاهدان و عابدان مشهوری مبدل گشتند.

توجه به طرز به وجود آمدن یک ملکه اخلاقی به ما این قدرت را می دهد که راه از میان بردن آن را نیز پیدا کنیم; مساله چنین است که هر عمل خوب یا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقی می گذارد، و روح را تدریجا به سوی خود جلب می کند، تکرار این عمل آن اثر را بیشتر و قویتر می سازد، و کم کم کیفیتی به نام «عادت » حاصل می شود، و هر گاه عادت استمرار یابد به صورت «ملکه » در می آید.

بنابراین، همان گونه که عادات و ملکات اخلاقی زشت در سایه تکرار عمل تشکیل می گردد، از همین طریق قابل زوال است; البته، اثر تلقین، تفکر، تعلیمات صحیح و محیط سالم در فراهم کردن زمینه های روحی برای پذیرش و تشکیل ملکات خوب را نمی توان نادیده گرفت.

در اینجا قول سومی نیز وجود دارد و آن این که بعضی از صفات اخلاقی قابل تغییر است، و بعضی غیر قابل تغییر، آن صفاتی که طبیعی و فطری است، قابل تغییر نمی باشد، ولی آن صفاتی که عوامل خارجی دارد قابل تغییر است. (1)

این قول نیز فاقد هرگونه دلیل است، زیرا این تفصیل و تفاوت گذاری، بین صفات فرع، بر قبول اخلاق طبیعی و فطری است، در حالی که چنین چیزی ثابت نیست; و به فرض که چنین باشد چه کسی می تواند ادعا کند که صفات فطری قابل تغییر نیست؟ مگر حیوانات وحشی را نمی توان اهلی کرد؟ مگر تعلیم و تربیت نمی تواند آنقدر ریشه دار شود که اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟

آیات و روایات دلیل بر قابلیت تغییر اخلاق است

آنچه را در بالا گفتیم از نظر دلائل عقلی و تاریخی بود، هنگامی که به دلائل نقلی یعنی آنچه از مبدا وحی و سخنان معصومین(ع) به دست آمده مراجعه کنیم مساله از این هم روشنتر است; زیرا:

1- نفس مساله بعثت انبیا و ارسال رسل و انزال کتب آسمانی و بطور کلی ماموریتی که آنها برای هدایت و تربیت همه انسانها داشتند، محکمترین دلیل بر امکان تربیت و پرورش فضائل اخلاقی در تمام افراد بشر است.

آیاتی مانند: هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمة وان کانوا من قبل لفی ضلال مبین (سوره جمعه، آیه 2) (2) و آیات مشابه آن بخوبی نشان می دهد که هدف از ماموریت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هدایت و تربیت و تعلیم و تزکیه همه کسانی بود که در «ضلال مبین » و گمراهی آشکار بودند.

2- تمام آیاتی که خطاب به همه انسانها به عنوان «یا بنی آدم » و «یاایها الناس » و «یاایها الانسان »، و «یا عبادی » می باشد و مشتمل بر اوامر و نواهی و مسائل مربوط به تهذیب نفوس و کسب فضائل اخلاقی است، بهترین دلیل بر امکان تغییر «اخلاق رذیله » و اصلاح صفات ناپسند است، در غیر این صورت، عمومیت این خطابها لغو و بیهوده خواهد بود.

ممکن است گفته شود: این آیات غالبا مشتمل بر احکام است، و احکام مربوط به جنبه های عملی است، در حالی که اخلاق ناظر به صفات درونی است.

ولی نباید فراموش کرد که «اخلاق » و «عمل » لازم و ملزوم یکدیگر و به منزله علت و معلولند، و در یکدیگر تاثیر متقابل دارند; هر اخلاق خوبی سرچشمه اعمال خوب است، همان گونه که اخلاق رذیله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نیک و بد نیز اگر تکرار شود تدریجا تبدیل به خلق و خوی خوب و بد می شود.

3- اعتقاد به عدم امکان تغییر اخلاق سر از اعتقاد به جبر در می آورد; زیرا مفهومش این است که صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغییر آن نیستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام کار خوب یا بد مجبورند، و در عین حال مکلف به انجام خوبیها و ترک بدیها هستند; این عین جبر است، و تمام مفاسدی را که مذهب جبر دارد بر آن مترتب می شود. (3)

4- آیاتی که با صراحت تشویق به تهذیب اخلاق می کند و از رذایل اخلاقی بر حذر می دارد نیز دلیل محکمی است بر امکان تغییر صفات اخلاقی، مانند «قد افلح من زکیها وقد خاب من دسیها; هر کس نفس خود را تزکیه کند رستگار شده، و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده سازد نومید و محروم گشته است.» (سوره شمس - آیه 9 و 10).

تعبیر به «دسیها» از ماده «دس » و «دسیسه » در اصل به معنی آمیختن شی ء ناپسندی با چیز دیگر است; مثل این که گفته می شود: «دس الحنطة بالتراب; گندم را با خاک مخلوط کرده »، این تعبیر نشان می دهد که طبیعت انسان بر پاکی و تقوا است و آلودگیها و رذائل اخلاقی از خارج بر انسان نفوذ می کند و هر دو قابل تغییر و تبدیل است.

در آیه 34 سوره فصلت می خوانیم: «ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک وبینه عداوة کانه ولی حمیم; بدی را با نیکی دفع کن ناگهان (خواهی دید) همان کسی که میان تو و او دشمن است گویی دوست گرم و صمیمی (و قدیمی تو) است!»

این آیه بخوبی نشان می دهد که عداوت و دشمنیهای عمیق که در خلق و خوی انسان ریشه دوانده باشد، با محبت و رفتار شایسته ممکن است تبدیل به دوستیهای داغ و ریشه دار شود; اگر اخلاق، قابل تغییر نبود، این امر امکان نداشت.

در روایات اسلامی نیز تعبیرات روشنی در این زمینه دیده می شود مانند احادیث زیر:

1- حدیث معروف انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق، (4) دلیل واضحی بر امکان تغییر صفات اخلاقی است.

2- روایات فراوانی که تشویق به حسن خلق می کند، مانند: حدیث نبوی: «لو یعلم العبد ما فی حسن الخلق لعلم انه یحتاج ان یکون له خلق حسن; اگر بندگان می دانستند که حسن خلق چه منافعی دارد، یقین پیدا می کردند که محتاج به اخلاق نیکند!»، (5) نشانه دیگر است.

3- در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم: «الخلق الحسن نصف الدین; اخلاق خوب، نیمی از دین است.» (6)

4- و در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می خوانیم: «الخلق المحمود من ثمار العقل، الخلق المذموم من ثمار الجهل; اخلاق خوب از میوه های عقل و آگاهی است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانی است.» (7)

و از آنجا که «علم » و «جهل » قابل تغییر است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغییر می باشد.

5- در حدیث دیگری از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «ان العبد لیبلغ بحسن خلقه عظیم درجات الاخرة وشرف المنازل وانه لضعیف العبادة; بنده خدا به وسیله حسن اخلاق به درجات عالی آخرت و بهترین مقامات می رسد، در حالی که ممکن است از نظر عبادت ضعیف باشد!» (8)

در این حدیث اولا مقایسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانیا ذکر درجات بالای اخروی که حتما مربوط به اعمال اختیاری است، و ثالثا تشویق به تحصیل حسن خلق، همگی نشان می دهد که اخلاق یک امر اکتسابی است، نه اجباری و الزامی و خارج از اختیار! (دقت کنید)

این گونه روایات و تعبیرات گویا و پرمعنی در کلمات معصومین(ع) زیاد دیده می شود (9) و همه آنها نشان می دهد که صفات اخلاقی قابل تغییر است، و گرنه این تعبیرات و تشویقها لغو و بیهوده بود.

6- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله می خوانیم که به یکی از یارانش به نام «جریر بن عبدالله » فرمود: «انک امرء قد احسن الله خلقک فاحسن خلقک; خداوند به تو چهره زیبا داده، اخلاق خود را نیز زیبا کن!» (10)

کوتاه سخن این که: کتب روایی ما پس از روایاتی است که همگی دلالت بر امکان تغییر اخلاق آدمی دارد. (11)

این بحث را با حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که تشویق به فضائل اخلاقی می کند پایان می دهیم، فرمود: «الکرم حسن السجیة و اجت-ناب الدن-یة; ارزش و کیفیت انسان به اخلاق پسندیده و اجتناب و دوری از اخلاق پست است!» (12)

دلائل طرفداران عدم تغییر اخلاق

در برابر دلائل بالا بعضی به روایاتی تمسک جسته اند که در نظر بد وی از آنها چنین بر می آید که اخلاق قابل تغییر نیست، از جمله:

1- در حدیث معروفی از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:

; مردم همچون معدنهای طلا و نقره اند، بهترین آنها در زمان جاهلیت بهترین آنها در اسلامند.»

2- در حدیث دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله آمده است: «اذا سمعتم ان جبلا زال عن مکانه فصد قوه، و اذا سمعتم برجل زال عن خلقه فلا تصد قوه! فانه سیعود الی ما جبل علیه! هر گاه بشنوید کوهی از جایش حرکت کرده، تصدیق کنید، اما اگر بشنوید کسی اخلاقش را رها نموده تصدیق نکنید! چرا که بزودی به همان فطرت خویش باز زیرا این نکته قابل قبول است که روحیات مردم ذاتا متفاوت است، بعضی همچون معدن طلا هستند و بعضی نقره، ولی

31( اینها دلیل بر این نمی شود که این روحیات قابل تغییر نباشند; و به تعبیر دیگر، این گونه صفات روحی در حد مقتضی است نه علت تامه، لذا با تجربه دیده ایم که این افراد بر اثر تعلیم و تربیت بکلی عوض می شوند.

اضافه بر این، اگر ما بخواهیم مطابق این حدیث حکم کنیم باید بگوییم که همه مردم دارای اخلاق نیکند، بعضی خوبند و بعضی خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابراین، جایی برای اخلاق رذیله طبیعی وجود نخواهد داشت. (دقت کنید)

در مورد حدیث دوم نیز مساله جنبه مقتضی دارد نه علت تامه، و یا به تعبیر دیگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حدیث، مخالف صریح تواریخی است که در دست است و نشان می دهد افرادی اخلاق خود را تغییر داده اند، و تا پایان عمر بر همان روش باقی ماندند.

همچنین مخالف تجربیات روزمره ما است که بسیاری از افراد فاسد را می بینیم به وسیله تعلیم و تربیت راه زندگی خود

را عوض می کنند و تا آخر نیز بر روش جدید می مانند. کوتاه سخن این که: در عین قبول تفاوت روحیات و سجایای اخلاقی مردم با یکدیگر، هیچ کس مجبور نیست که بر اخلاق بد باقی بماند، یا بر اخلاق خوب; صاحبان سجیه نیک ممکن است بر اثر هواپرستی در منجلاب اخلاق سوء سقوط کنند و صاحبان سجایای زشت، ممکن است زیر نظر استاد مربی و در سایه خودسازی به بالاترین مراحل کمال عروج نمایند!

این نکته نیز گفتنی است که بعضی از افراد فاسد و مفسد، برای این که اعمال خود را توجیه کنند، به این گونه منطقها روی می آورند که خدا ما را چنین آفریده، اگر می خواست، می توانست ما را با اخلاق دیگری بیافریند!

به هر حال، روی آوردن به مکتب طرفداران عدم قابلیت تغییر اخلاق نتیجه ای جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انکار مکتب انبیا و بیهوده شمردن تلاش علمای اخلاق و روانکاوان و سرانجام فساد جوامع بشری نخواهد داشت.

١٢:١١

نظر يادتان نرود(٠)


فراگيري علم اخلاق ( مکارم اخلاق )

فراگیری علم اخلاق

نیرنگ شیطان

بر بعضی از صالحان نیک و برادران روشن ضمیر، که اهل پیکار با نفس اماره اند، مشتبه گردیده و شیطان ملعون آن گاه که آنان را در مقام پیکار با نفس دید ـ که برترین جهاد است و رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن را «جهاد اکبر» نامید ـ در مقام فریبشان برآمده، خواست آنها را از این جهاد باز دارد؛ ازاین رو یکی از شبهه های بزرگ خویش را در دل آنان افکند که:

ملاحظه پندها و نصیحت ها و گفتگو درباره آنها و اطلاع بر آنها و دقت و اندیشیدن پیرامون آنها ـ که پایه و اساس دانش اخلاق است ـ کاری است که نه تنها هیچ رجحانی در آن نیست، بلکه چون ما برخلاف دانسته های خود عمل می کنیم، باری بر دوش و موجب افزونی حجت بر بنده خواهد بود. پس در چنین حالی سزاوارتر آن است که خود را در غفلت و فراموشی باقی گذاریم، زیرا گناه عالِم بسان گناه عالَم است، و هر چه آگاهی انسان از هشدارها و تهدیدهای گوناگون کمتر باشد، عذرش بیشتر خواهد بود، و آنکه نمی داند، هرگز مانند کسی که می داند نخواهد بود.

من این سخن را خود از آنان شنیدم و دانستم که از نیرنگ های شیطان ملعون است. ازاین رو آنان را از روایتی که شیخ حُرّ رحمه الله در الجواهر السّنّیة فی الاحادیث القُدسیّة نقل کرده است، آگاه ساختم؛ مضمون این روایت، که ریشه این شبهه را برکَنده و اساس آن را باطل می گرداند، آن است که خداوند سبحان فرمود:

«نگویید از آن بیم داریم که فرا گیریم و عمل نکنیم؛ بگویید می آموزیم و امید داریم [به آموخته های خویش] عمل نماییم. همانا من به شما [علم و دانش] عطا نکردم مگر برای آنکه شما را به واسطه آن مورد رحمت خویش قرار دهم.» این خطاب الهی بساط این شبهه را برچیده است. و اگر نبود دسیسه های شیطانیْ مجالی برای اشتباه نبود تا به برطرف نمودن آن نیاز افتد؛ در هر حال این بیان الهی برای ابطال آن کفایت می کند.

علم و عمل

برای روشن شدن حقیقت درباره علم و عمل و فایده هر کدام، و برای آنکه فضیلت علم اخلاق و نتایج آن آشکار شود، توضیح بیشتر این است که: علم بدون عمل سودی نمی بخشد همانگونه که عمل بدون علم بهره ای نمی بخشد؛ لیکن هر دوی آنها از ما خواسته شده است و هر کدام از آنها دیگری را تقویت می نماید. آنکه علم را، نه برای به کار بستن، بلکه برای آن آموخت که بدان مباهات نماید، و با نیکویی های دانش و شیوع زیبایی و ارزش آن در میان مردمْ زشتی اعمال و خصلت های ناپسند خود را بپوشاند، بی تردید همراه و یار ابلیس ملعون می باشد و دانش او بار گرانی است بر دوش او و دیگران، و اهل دوزخ از او در رنج خواهند بود. وی نه تنها بار گناهان خویش بلکه بار دیگران را نیز [که گمراهشان نموده است] بر دوش می کشد و شیطانی است در شکل آدمی، به خدا پناه می بریم از چنین شخصی. هم چنین کسی که علم را از باب عادت یا ریا و سُمعه به همین صورت مردم پسندش، بدون هیچ بصیرت و معرفتی فرا گرفته است؛ در واقع چهارپایی است مهار شده و به همان دسته اول ملحق می گردد گرچه زیانش بر بندگانش کمتر است.

سعادت کامل

اما آن کس که در واقعْ عاقل و فهمیده و خواهان صلاح و سعادت خود در دو جهان است، انسانی است که توجهش به خدا بوده و تنها آنچه را نزد اوست می طلبد، و علم اخلاق چنین کسی را مخاطب قرار داده تا او را رشد دهد و به مطلوبش واصل گرداند. چنین فردی باید بداند که هرگاه روزنه ای از علم به رویش باز شد، عمل بدان برای وی آسان و نشاط و رغبتش به آن افزون می گردد، و هرگاه دانشی را که خداوند به او آموخت به کار بندد، دانسته های تازه ای را به ارمغان خواهد آورد و بر آگاهی اش افزوده می گردد. چنانچه در روایات معصومین آمده است که هرکس دانسته های خود را به کار بندد از آگاهی های تازه ای برخوردار خواهد شد و لذا عمل وی در حقیقتْ نوعی علم بوده، مشمول روایات بسیاری است که در بیان فضیلت علم آمده است. از طرفی دانش و تعلیم و تعلّمِ چنین فردی از بهترین اقسام خود بوده نتیجتا به واسطه علمِ برانگیزنده بر عمل، و عملِ برانگیخته از عِلمْ به سعادت کامل می رسد، و اگرچه علم و عمل هر دو در رسیدن به سعادت کامل نقش دارند، اما برترین آن دو نزد خداوندْ علم است که به واسطه آن، اولیاءِ حق بر یکدیگر برتری می یابند. امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرمایند:

اندکی از معرفت بهتر از عمل فراوان است، آن دو بسان نیت و عمل می باشند که برتری از آنِ نیت است و یا مانند جسم و جان هستند و فضیلت از آنِ جان است. اندک مطالبی که بیان شد، طالبان طریق هدایت را کافی است وَ اللّهُ وِلِیُّ التُّوفیق.

حیات جاوید

آدمی برای حیات دائم و زندگانی جاودان آفریده شد و پایانی برای عمر آخرت نیست. و خداوندْ دنیا را کشتزار آخرت قرار داد. ازاین رو انسان به آنچه در دنیا انجام می دهد زمینه برخورداری از خوشبختی همیشگی را برای خود فراهم می سازد. بی شک این عمرهای کوتاه و زمان اندکْ ناچیزتر از آن است که شایستگی مقابله و برابری با سعادت ابدی را داشته باشد، حتی اگر تمام آن مصروف عبادت شود و لحظه ای از آن به گناه نگذرد. ازاین رو خداوند متعال به مقتضای رأفت الهی و رحمت ربانی، درهایی از لطف و کرم خویش را به روی مردم گشود تا آن را بدین وسیله برای جزای بی پایان و ابدی آماده سازد.

استمرار عمل

نخستین تفضُّل او بر بندگانش آن است که به لطف و کَرَمش دایره اعمال را فراتر از عُمر آنان قرار داد، به گونه ای که تمام عمر دنیا را فرا گرفته و تا زمانی که عمل و عمل کننده ای باقی است، استمرار می یابد؛ به این صورت که مقرر فرمود: هرکس سنت نیکویی را بنا نهد، از پاداش آن و پاداش تمام کسانی که تا روز رستاخیز به آن عمل می نمایند بهره مند خواهند شد؛ همان گونه که اگر کسی سنت ناروا و گمراه کننده ای را پایه گذاری کند، بار آن و بار تمام کسانی را که تا روز قیامت از آن پیروی می کنند، بر دوش خواهد کشید.

و نیز مقرر فرمود: «پدر و مادر به مقتضای نقشی که در پیدایش فرزند دارند، در اعمال نیک آنها شریک می باشند»، و این سلسله ای است پیوسته و غیر منقطع. و هم چنین پاداش پاره ای از اعمال را این قرار داد که فرشتگانی از آن به وجود آیند و خداوند را تا روز قیامت عبادت نمایند، و ثواب عبادات ایشان برای صاحب آن عملِ نیک منظور گردد. و نیز باب تنزیل را به روی بندگانش گشوده، عمل یک شب را به منزله کاری که در هزار ماه انجام گرفته باشد، قرار داد، بلکه فرمود: «شب قدر از هزار ماه بهتر است.»

تفضّل الهی

ساعتی اندیشیدن را بنا بر بعضی روایات، بسان عبادت شصت سال، و بیتوته یک شب در کنار مرقد پاک امیرالمؤمنین را معادل عبادت هفتصد سال قرار داد. برآوردن نیاز مؤمن را همسان نُه هزار سال که روزش به صیام و شَبش به نماز بگذرد، گردانید، و روزه داری سه روز از هر ماه را با روزه تمامی روزگار برابر دانست. تمام اینها به سبب مهربانی و تفضّل خداوند بر بندگان با ایمانش می باشد تا آنان را به مقامی رساند که گویا تمام عمر دنیا را به طاعت گذرانیده اند، تا شوق رسیدن به این درجه والا در جانشان افروخته گردد. اما این مقدار نیز در برابر خواسته او ـ که همانا رسیدن به مقامی است که [گویا] همیشه و همیشه در عبادت و فرمانبرداری اویند ـ اندک می نماید. پس احسان و نعمت خویش را بر آنان تمام نمود و باب پاداش بر نیت را، که بر عملْ فضیلت دارد، به روی آنان گشود. ازاین رو نیت های مؤمنان را چنین قرار داد که اگر در دنیا جاودانه بودند، پیوسته بر طاعت خداوند متعال باقی بمانند؛ آن گاه پاداش کسانی را که همیشه در طاعت خدایند، برای آنان منظور گردانید، و جاودانگی در بهشت را پاداش این نیت ها قرار داد، همان گونه که کیفر کافران را به واسطه نیت ناروایشان که اگر جاودان باشند پیوسته خداوند را نافرمانی کنند، عذاب همیشگی و خلود در دوزخ مقرر فرمود.

رشته اعمال

پس ای برادر، هدایت جو! بدان که کردار تو بریده و منقطع نیست، بلکه پیوسته و مستمر است. گمان مبر که رشته اعمال بریده است، در بعضی از روایات آمده است. «سعادتمند و خوشبخت کسی است که با مرگش گناهانش نیز بمیرد.» یعنی اگر پس از او بدان ها عمل نشود، از سعادت او خواهد بود، اما اگر به پیروی از او و به پیروی از کسانی که راه او را رفتند، بدان ها عمل شود وبالِ آن تا روز قیامت بر دوش او خواهد بود. بنابراین گناهْ اقتضای استمرار دارد، مگر آنکه خداوند با لطف خویش آن را محو و نابود سازد. پس بترس و از گناهان بر حذر باش که گاهی در نسل های پس از آن اثر می گذارد، با میل و رغبت رو به سوی طاعت آر، چرا که هر چه برای خداوند باشد رشد و نمود می کند و از نمو آن است که در نسل های پس از آن تا روز رستاخیز اثر می گذارد. پس بیدار شو و از جمله غافلین مباش.

١٢:٠٣

نظر يادتان نرود(٠)


اخلاق ما ( مکارم اخلاق )

معدّل‌ اخلاق ما

فلانی‌، از نظر اخلاقی‌، آدم‌ متعادلی‌ نیست‌!

این‌ جمله‌ به‌ گوشتان‌ آشنا نیست‌؟ شاید اگر تا به‌ حال‌، خودتان‌ آن‌ را به‌ زبان‌ نیاورده‌اید، بارها از زبان‌ دوستان‌ و یا اطرافیان‌ خود شنیده‌اید.

و امّا چند سؤال‌:

یک‌ نفر، چه‌ ویژگی‌های‌ اخلاقی‌ای‌ می‌تواند داشته‌ باشد که‌ بگوییم‌ از نظر اخلاقی‌، متعادل‌ است‌؟ و یا به‌ عبارت‌ علمی‌تر، معیارهای‌ «اعتدال‌ اخلاقی‌» کدام‌ها هستند؟ اصلاً یک‌ جوان‌ امروزی‌، از کجا باید بفهمد که‌ اخلاق معتدلی‌ دارد یا نه‌؟ و اصولاً چه‌ رابطه‌ای‌ بین‌ «اعتدال‌» و «اخلاق» وجود دارد؟

اخلاق «خوش‌» یا «معتدل‌»

هنگامی‌ که‌ صحبت‌ از اخلاق و جنبه‌های‌ مختلف‌ آن‌ به‌ میان‌ می‌آید، اولین‌ چیزی‌ که‌ به‌ ذهن‌ می‌رسد، اخلاق خوب‌ (پسندیده‌) و اخلاق بد (ناپسند) است‌، که‌ از اولی‌ به‌ «خوش‌اخلاقی‌» و از دومی‌ به‌ «بداخلاقی‌» تعبیر می‌شود. در اصطلاح‌ عوام‌، خوش‌اخلاق به‌ افراد خنده‌رو و بذله‌گو، خوش‌قول‌ و متعهّد و افرادی‌ که‌ با همه‌ جور آدمی‌ بسازند گفته‌ می‌شود و در مقابل‌، به‌ افراد بدقول‌، بهانه‌گیر، عبوس‌، اخمو و عصبانی‌ و افراد ناسازگار و مستبد، بداخلاق گفته‌ می‌شود. اما آیا می‌توان‌ گفت‌ که‌ هر فرد خوش‌اخلاقی‌، دارای‌ اعتدال‌ اخلاقی‌ هم‌ هست‌؟ و یا به‌ عبارتی‌، افراد خوش‌اخلاق را از نظراخلاقی‌ کامل‌ دانست‌؟

چه‌ بسا ممکن‌ است‌ فردی‌ در ظاهر، انسان‌ خوش‌اخلاق به‌ نظر آید، ولی‌ در درون‌، فردی‌ ترسو، هوسران‌، حسود، حریص‌ و... باشد و یا بر عکس‌، ممکن‌ است‌ همین‌ فردِ خوش‌اخلاق، نه‌ تنها ترسو نباشد، بلکه‌ آن‌ قدر در شجاعتْ افراط‌ کند که‌ به‌ تهوّر کشیده‌ شود. مثل‌ این‌ که‌ حتی‌ پریدن‌ از یک‌ ساختمان‌ پنج‌ طبق‌ هم‌ برایش‌ ترسی‌ نداشته‌ باشد و یا این‌ که‌ در پرهیز از شهوات‌، دچار خمود و بی‌توجهی‌ کامل‌ به‌ نیازهای‌ جسمی‌ و روحی‌ خود شده‌ باشد و یا به‌ جای‌ حرص‌ و طمع‌، آن‌ قدر دست‌ و دلباز باشد که‌ تمام‌ زندگی‌ خود را خرج‌ دوستان‌ و آشنایان‌ کند. پس‌ ملاحظه‌ می‌کنید که‌ بین‌ خوش‌اخلاقی‌ و اخلاق متعادل‌، فاصلة‌ زیادی‌ وجود دارد؛ اما این‌ که‌ «اخلاق متعادل‌» چیست‌ و چه‌ معیارهایی‌ دارد، بحث‌ اصلی‌ این‌ نوشتار است‌ که‌ در ادامه‌ به‌ آن‌ می‌پردازیم‌.

معیارهای‌ اعتدال‌ اخلاقی‌

قرآن‌ کریم‌، در نصایح‌ لقمان‌ به‌ فرزندش‌ می‌آورد که‌: «و در کارهایت‌، میانه‌رو باش‌!» 1 حال‌، اگر از شما بخواهند میانه‌رَوی‌ یا اعتدال‌ اخلاقی‌ را تعریف‌ کنید، چه‌ جوابی‌ می‌دهید؟

خب‌، شاید بگویید: با رعایت‌ تمام‌ اصول‌ و موازین‌ می‌توان‌ به‌ اعتدال‌ اخلاقی‌ دست‌ یافت‌.

حال‌ اگر از شما بخواهند که‌ این‌ معیارها و موازین‌ اخلاقی‌ را نام‌ ببرید، به‌ چه‌ چیزهایی‌ اشاره‌ می‌کنید؟ آیا می‌توانید تمام‌ آن‌ اصول‌ را یک‌ به‌ یک‌ و بدون‌ این‌ که‌ چیزی‌ را از قلم‌ انداخته‌ باشید، نام‌ ببرید، به‌ گونه‌ای‌ که‌ به‌ طور قطع‌ بتوان‌ گفت‌ با رعایت‌ این‌ اصول‌ می‌توان‌ مطمئن‌ بود که‌ اخلاق متعالی‌ داریم‌؟

احتمالاً شما هم‌ با من‌ هم‌ عقیده‌ هستید که‌ این‌ کار، بسیار مشکل‌ و تا حدّی‌ غیر ممکن‌ است‌؛ چون‌ که‌ به‌ راحتی‌ نمی‌توان‌ تمام‌ صفات‌ و حالات‌ اخلاقی‌ انسان‌ را نام‌ برد و برای‌ آنها معیار و واحد مشخصی‌ ارائه‌ نمود.

پس‌ چه‌ باید کرد؟

پژوهشگران‌ و اندیشمندان‌ علم‌ اخلاق، از گذشته‌های‌ دور تا کنون‌، مطالعات‌ زیادی‌ بر روی‌ این‌ موضوع‌ انجام‌ داده‌اند و سرانجام‌ توانسته‌اند یک‌ فرمول‌ بسیار ساده‌، به‌ دست‌ آورند که‌ هر کس‌ با استفاده‌ از آن‌ می‌تواند به‌ تعریف‌ جامع‌ و روشنی‌ از اعتدال‌ اخلاقی‌ دست‌ پیدا کند و آن‌ را معیاری‌ برای‌ معتدل‌ نمودن‌ اخلاق خود قرار دهد.

ارسطو که‌ از اولین‌ صاحب‌نظران‌ در این‌ زمینه‌ است‌، بر این‌ عقیده‌ است‌ که‌ نفس‌ انسان‌، توسط‌ سه‌ نیروی‌ (قوة‌) اصلی‌ هدایت‌ و کنترل‌ می‌شود که‌ اولینِ آنها نیروی‌ شهوت‌ (قوه‌ شهویه‌) است‌. انسان‌ با استفاده‌ از این‌ نیرو، نیازهای‌ حیاتی‌ بدن‌ خود، مانند غذا، آب‌، مسکن‌، پوشاک‌ و یا کشش‌های‌ غریزی‌ مانند میل‌ جنسی‌، حبّ ذات‌ و... را جذب‌ می‌کند؛ نیازهایی‌ که‌ در صورت‌ استفادة‌ صحیح‌، به‌ ابزار تحصیل‌ کمال‌ نفس‌ تبدیل‌ می‌شوند. دومین‌ نیرو، نیروی‌ خشم‌ (قوه‌ غضبیه‌) است‌ که‌ باعث‌ دفع‌ نیروهای‌ مزاحم‌ و مشکل‌آفرین‌ از بیرون‌ و مبارزه‌ با نیروی‌ شهوت‌ در درون‌ نفس‌ انسان‌ می‌شود. این‌ دو نیرو، نیروهای‌ مشترک‌ بین‌ انسان‌ و سایر موجودات‌اند؛ اما نیروی‌ سومی‌ که‌ مخصوص‌ انسان‌ و وجه‌ تمایز او از سایر موجودات‌ است‌، نیروی‌ ادراک‌ (قوه‌ عقلیه‌) نام‌ دارد که‌ تشخیص‌ خیر و شرّ امور را بر عهده‌ دارد و کنترل‌ و ادارة‌ سایر نیروها را بر عهده‌ می‌گیرد و آنها را تعدیل‌ می‌کند.

به‌ گفتة‌ ارسطو، سعادت‌ انسان‌ در این‌ است‌ که‌ این‌ سه‌ نیرو را از افراط‌ و تفریط‌، دور نگه‌ دارد و در زندگی‌، تعادل‌ میان‌ آنها را حفظ‌ کند. تنها در این‌ صورت‌ است‌ که‌ می‌توان‌ به‌ اخلاقی‌ متعادل‌ دست‌ یافت‌؛ چرا که‌ اگر این‌ غرایز و نیروهای‌ باطنی‌، در میدان‌ وسیع‌ فعالیت‌ خود، آزاد گذاشته‌ شوند و به‌ هیچ‌ وجه‌ کنترل‌ و تعدیل‌ نشوند، انسان‌ را به‌ نابودی‌ می‌کشانند. از طرفی‌، وجود هر یک‌ از این‌ نیروها در باطن‌ انسان‌، نعمتی‌ بزرگ‌ از نعمت‌های‌ الهی‌ است‌ و اگر از آنها درست‌ استفاده‌ شود، انسان‌ را به‌ سوی‌ تکامل‌ اخلاقی‌ و سعادت‌ ابدی‌، راهنمایی‌ خواهند کرد. 2

افلاطون‌ نیز در کتاب‌ «جمهور» خود، چهار فضیلت‌ اصلی‌ را برای‌ انسان‌ برشمرده‌ است‌ که‌ عبارت‌اند از: عدالت‌، میانه‌روی‌، خردمندی‌ و شجاعت‌. به‌ نظر او عدالت‌، فضیلت‌ کنترل‌کننده‌ یا هماهنگ‌کنندة‌ فضایل‌ دیگر است‌ و انسان‌ عادل‌، انسان‌ منضبطی‌ است‌ که‌ شهواتش‌ تابع‌ عقل‌ اوست‌. 3

بسیاری‌ از حکما و اندیشمندان‌ اسلامی‌ هم‌ در آثار و نوشته‌های‌ خود، تنها راه‌ دستیابی‌ به‌ اعتدال‌ اخلاقی‌ را برقراری‌ تعادل‌ بین‌ نیروهای‌ نفسانی‌ انسان‌ دانسته‌اند. برای‌ مثال‌، امام‌ محمّد غزالی‌ در دو کتاب‌ «کیمیای‌ سعادت‌» و «إحیاء العلوم‌»، خواجه‌ نصیر الدین‌ طوسی‌ در کتاب‌ «اخلاق ناصری‌»، ملاّهادی‌ سبزواری‌ در دو کتاب‌ «اسرار الاساس‌ فی‌ رموز الطاعات‌» و «اشارات‌ العبارات‌»، ابو علی‌ سینا در «الشفاء»، ملاّ عبد الرزاق لاهیجی‌ در «گوهر مراد»، ملاّ محمّد مهدی‌ نراقی‌ در «جامع‌ السعادات‌» و بسیاری‌ از متفکران‌ دیگر، انسان‌ را از افراط‌ و تفریط‌ در پرورش‌ هر یک‌ از این‌ نیروهای‌ نفسانی‌ بر حذر داشته‌اند و آثار سوء آن‌ را گوشزد نموده‌اند. 4 مثلاً افراط‌ در نیروی‌ خشم‌ (قوه‌ غضبیه‌) را باعث‌ به‌ وجود آمدن‌ صفتی‌ به‌ نام‌ تَهوُّر (بی‌ باکی‌ غیر معقول‌ یا خیره‌سری‌) در انسان‌ دانسته‌اند و تفریط‌ در آن‌ را باعث‌ ایجاد جُبن‌ (ترس‌ بی‌ مورد) می‌دانند. شخص‌ ترسو (جَبون‌)، به‌ خاطر ترس‌ بیش‌ از حد، قادر نخواهد بود که‌ در بسیاری‌ از موارد، از حقّ خود دفاع‌ کند. در مورد نیروی‌ شهوت‌ (قوه‌ شهویه‌) نیز صاحب‌نظران‌، افراط‌ در آن‌ را باعث‌ ایجاد صفت‌ هرزگی‌ (شَرَه‌ یا آزمندی‌ در خوردن‌ و خوابیدن‌ و تأمین‌ نیازهای‌ جنسی‌) و تفریط‌ در آن‌ را باعث‌ ایجاد حالت‌ خُمود یا بی‌ تفاوتی‌ نسبت‌ به‌ نیازها و امیال‌ جسمی‌ و روحی‌ می‌دانند. همچنین‌ افراط‌ در نیروی‌ ادراک‌ (قوه‌ عقلیه‌) را باعث‌ بروز حالتی‌ در انسان‌ بر می‌شمارند که‌ فکر از حد مطلوب‌ خود، خارج‌ و ذهن‌ از راه‌ راست‌، منحرف‌ می‌شود و وسواس‌ها موشکافی‌هایی‌ انجام‌ می‌دهد که‌ مطابق‌ با واقع‌ نیست‌ و باعث‌ توطئه‌اندیشی‌ و بدبینی‌ و نومیدی‌ یا زیرکی‌ بیش‌ از حد و فریفتن‌ و گول‌ زدن‌ دیگران‌ می‌شود، که‌ به‌ این‌ حالت‌، «جُربُزه‌» یا «سَفسطه‌» و یا «جهل‌ مرکب‌» می‌گویند، و تفریط‌ در این‌ نیرو را که‌ باعث‌ تعطیل‌ شدن‌ تفکرات‌ عقلی‌ می‌شود، «جهل‌ بسیط‌» یا بلاهت‌ و کودنی‌ و ساده‌انگاری‌ می‌نامند. 5

اما در صورت‌ رعایت‌ تعادل‌ در این‌ قوای‌ سه‌ گانه‌، از قوة‌ غضب‌، «شجاعت‌» پدید می‌آید و از نیروی‌ شهوت‌، «عفّت‌» (به‌ معنای‌ خویشتنداری‌ و پاک‌دامنی‌) و از عقل‌، «حکمت‌». و هر گاه‌ میان‌ این‌ سه‌ نیروی‌ کنترل‌ شده‌، تعادل‌ و هماهنگی‌ برقرار شود، حالتی‌ به‌ وجود می‌آید که‌ در فلسفة‌ اخلاق، از آن‌ به‌ «تعادل‌» یا «اعتدال‌» تعبیر می‌شود. این‌ حالت‌، در واقع‌، برقراری‌ نوعی‌ «عدالت‌» در مُلک‌ وجود انسان‌ است‌ که‌ می‌توان‌ آن‌ را «عدالت‌ اخلاقی‌» نامید. این‌ صورت‌ از عدالت‌، عبارت‌ است‌ از: ائتلاف‌ و همکاری‌ همة‌ قوا و اتفاق نظر آنها زیر نظر عقل‌، به‌ طوری‌ که‌ با سایر قوا و با همدیگر، کشمکش‌ نداشته‌ باشند و هر قوه‌ای‌ به‌ جایگاه‌ و قدر شایستة‌ خود برسد. 6 به‌ عبارت‌ دیگر، عدالت‌ اخلاقی‌، به‌ معنای‌ دست‌ یافتن‌ به‌ مرحله‌ای‌ از توان‌ و تسلّط‌ روحی‌ است‌ که‌ امکان‌ میانه‌روی‌ در کارها را پدید آورد و انسان‌ را از غلطیدن‌ به‌ دام‌ افراط‌ و تفریط‌ باز دارد.

فایدة‌ عدالت‌ اخلاقی‌

عدالت‌ در رفتار با دیگران‌، مهم‌ترین‌ صفت‌ هر انسان‌ و بارزترین‌ ویژگی‌ حکومت‌ دینی‌ و مردمی‌ است‌. انسان‌ در پرتو عدالت‌، به‌ کمال‌ اخلاقی‌ و بلوغ‌ معنوی‌ دست‌ می‌یابد و نظام‌ اجتماعی‌ بر پایة‌ عدالت‌ نیز به‌ والاترین‌ اهداف‌ رشد و توسعه‌ نایل‌ می‌شود. پیامبران‌ بزرگ‌ الهی‌، علاوه‌ بر برخورداری‌ از مقام‌ و موقعیت‌ شگفت‌انگیز روحانی‌ و معنوی‌شان‌، جملگی‌، منادی‌ عدالت‌ و بر پا کنندة‌ قسط‌ و داد بوده‌اند. حیات‌ بشری‌ نیز در پی‌ انتظاری‌ طولانی‌ در چارچوب‌ عدالتی‌ جهانی‌ و فراگیر، رقم‌ خواهد خورد. 7

اگر در یک‌ جامعه‌، فضایل‌ اخلاقی‌ رواج‌ داشته‌ باشد و تعادل‌ اخلاقی‌ حکم‌فرما باشد، بی‌تردید، آن‌ جامعه‌ از آرامش‌ و سلامت‌ بالایی‌ برخوردار خواهد بود. اگر دنیای‌ امروز، گرفتار کشمکش‌ها، فحشا، فقر و ده‌ها فتنه‌ و فساد دیگر است‌، و اگر جوانان‌ جوامع‌ مختلف‌ شرقی‌ و غربی‌ به‌ انحرافات‌ فکری‌ و بی‌بند و باری‌های‌ جنسی‌ آلوده‌ شده‌اند، عمدتاً به‌ علت‌ حاکمیت‌ فضایل‌ اخلاقی‌ در جامعه‌ و عدم‌ توجّه‌ به‌ ارزش‌ها و آداب‌ اخلاقی‌ انسانی‌ در جهان‌ معاصر است‌.

اگر قرار باشد برای‌ اصول‌ اخلاقی‌ در یک‌ اجتماع‌، فوایدی‌ را برشمرد، باید تمام‌ فوایدی‌ را که‌ برای‌ حضور یک‌ دین‌ در آن‌ اجتماع‌ مطرح‌ می‌شود، برای‌ این‌ فضایل‌ اخلاقی‌ هم‌ برشمرد؛ چرا که‌ در حقیقت‌، رسالت‌ نهایی‌ پیامبران‌ و ادیان‌ الهی‌، همان‌ طور که‌ پیامبر اسلام‌ (ص‌) نیز می‌فرماید، ترویج‌ فضایل‌ و مکارم‌ اخلاق در بین‌ مردم‌ است‌. 8

اگر با دقت‌ به‌ احکام‌ و دستورهای‌ ادیان‌ مختلف‌ و بخصوص‌ دین‌ مبین‌ اسلام‌ توجه‌ کنید، متوجه‌ می‌شوید که‌ تقریباً تمام‌ این‌ دستورها و احکام‌، به‌ یک‌ نکته‌ اشاره‌ دارند و آن‌ هم‌ چیزی‌ نیست‌ جز این‌ که‌ انسان‌ها را به‌ رعایت‌ حقوق و اصول‌ اخلاقی‌ در قبال‌ یکدیگر و در برابر پروردگار خویش‌ فرا می‌خوانند. در حقیقت‌، رسولان‌ الهی‌ آمده‌اند تا به‌ انسان‌ها بیاموزند که‌ چگونه‌ با یکدیگر رفتار کنند که‌ دیگر اثری‌ از ظلم‌ و ستم‌، فحشا و فساد، فقر و گرسنگی‌ و هرج‌ و مرج‌ و بی‌بند و باری‌ نباشد (شما را به‌ آیین‌ اسلام‌ هدایت‌ کردیم‌ و به‌ اخلاق معتدل‌ و سیرت‌ نیکو بیاراستیم‌) 9 و این‌ هدف‌، جز با اصلاح‌ و تعدیل‌ اخلاق تک‌ تک‌ اعضای‌ یک‌ جامعه‌ و در سطح‌ گسترده‌تر، تمام‌ انسان‌های‌ روی‌ زمین‌، به‌ دست‌ نمی‌آید؛ اخلاقی‌ که‌ مبتنی‌ بر عدالت‌ و ارزش‌های‌ والای‌ انسانی‌ باشد، و همین‌ امر است‌ که‌ پیامبر اسلام‌ (ص‌) بیشترین‌ تأکید را بر آن‌ دارد، آن‌ جا که‌ می‌فرماید: «ای‌ مردم‌! بر شما باد به‌ تعادل‌ و میانه‌روی‌! بر شما باد به‌ تعادل‌ و میانه‌روی‌! بر شما باد به‌ تعادل‌ و میانه‌روی‌». 10

امام‌ علی‌ (ع‌) که‌ نمونة‌ واقعی‌ یک‌ انسان‌ عادل‌ به‌ تمام‌ معناست‌ نیز به‌ پیروان‌ خود چنین‌ توصیه‌ می‌کند که‌: «به‌ درستی‌ که‌ خداوند، کتابی‌ را فرستاد که‌ هدایت‌ کننده‌ و راهنماست‌ و در آن‌، نیکی‌ و بدی‌ را آشکار کرد. بنا بر این‌، راه‌ خیر را در پیش‌ بگیرید که‌ هدایت‌ می‌شوید و از شرارت‌ و بدی‌ دوری‌ کنید تا میانه‌رو بوده‌ باشید». 11

راه‌های‌ رسیدن‌ به‌ اعتدال‌ اخلاقی‌ (چگونه‌ معدّل‌ اخلاقی‌مان‌ را بالا ببریم‌؟)

بعد از این‌ که‌ تعریف‌ اعتدال‌ اخلاقی‌، معیارها و فواید آن‌ برای‌ ما مشخص‌ شد، باید بدانیم‌ که‌ راه‌ رسیدن‌ به‌ این‌ معیارها چیست‌. روش‌های‌ متعددی‌ برای‌ دستیابی‌ به‌ اخلاق متعادل‌ بیان‌ شده‌ است‌ که‌ از مهم‌ترین‌ آنها می‌توان‌ به‌ موارد زیر اشاره‌ کرد:

1. دوستی‌ و همنشینی‌ با انسان‌های‌ متعادل‌: کسب‌ صفات‌ اخلاقی‌ خوب‌ و بد، از راه‌ همنشینی‌ با دوستان‌ صمیمی‌، حقیقتی‌ است‌ که‌ هیچ‌ کس‌ نمی‌تواند آن‌ را انکار کند. همنشینی‌ با دوستان‌ خوب‌ و بااخلاق، باعث‌ می‌شود که‌ فضایل‌ اخلاقیِ نهفته‌ در وجود آنها به‌ مرور زمان‌ و به‌ طور ناخودآگاه‌، به‌ نفس‌ و روح‌ ما منتقل‌ شود و ما را هم‌ همرنگ‌ آنها سازد.

2. سوق دادن‌ نفس‌ به‌ سوی‌ اعتدال‌: در این‌ روش‌ باید نفس‌ را به‌ تدریج‌ و با تمرین‌، به‌ انجام‌ دادن‌ اعمالی‌ که‌ آن‌ را در هر یک‌ از قوای‌ سه‌ گانه‌ به‌ حالت‌ تعادل‌ می‌رساند، وادار سازیم‌. برای‌ مثال‌، شخصی‌ که‌ می‌خواهد ترس‌ را از وجود خود دور کند، باید آن‌ قدر خود را در موقعیت‌های‌ خطرناک‌ قرار دهد، تا کم‌ کم‌ از وجود او دور شود و شجاعت‌، جایگزین‌ آن‌ گردد. البته‌ هر گونه‌ خطرپذیری‌ در این‌ راه‌، باید با مشاورة‌ عقل‌ صورت‌ گیرد تا به‌ حالت‌ افراط‌ و تهوّر کشیده‌ نشود.

3. عاقبت‌اندیشی‌ در تمام‌ کارها: همان‌طور که‌ هر انسان‌ عاقل‌ در امور مادی‌ خود، مانند: انتخاب‌ نوع‌ غذایی‌ که‌ می‌خورد، دقت‌ می‌کند، باید در مورد امور معنوی‌ و روحی‌ خود نیز به‌ همین‌ شکل‌ عمل‌ کند و هر کاری‌ که‌ می‌خواهد انجام‌ دهد، ابتدا در نتیجة‌ آن‌ بیندیشد و ملاحظه‌ کند که‌ پیامد آن‌، خوب‌ است‌ یا بد؟

4. دوری‌ از کارهایی‌ که‌ باعث‌ تهییج‌ نیروهای‌ غضب‌ و شهوت‌ می‌شوند: همان‌طور که‌ گفتیم‌، دو نیروی‌ غضب‌ و شهوت‌، نیروهای‌ مشترک‌ بین‌ انسان‌ و حیوانات‌ هستند، بنا بر این‌، اگر این‌ دو نیرو از حد اعتدال‌ خارج‌ شوند، خلق‌ و خوی‌ انسان‌ را نیز تبدیل‌ به‌ خلق‌ و خوی‌ حیوانی‌ می‌کنند. پس‌ همواره‌ باید از انجام‌ دادن‌ کارهایی‌ که‌ این‌ دو نیرو را از حالت‌ اعتدالْ خارج‌ می‌کنند، پرهیز کرد.

5. جستجو برای‌ کشف‌ عیوب‌ اخلاقی‌ خود و تلاش‌ برای‌ رفع‌ آنها: هر انسانی‌ می‌تواند با کمی‌ تفکّر و انصاف‌، دربارة‌ حالات‌ روحی‌ و اخلاقی‌ خود به‌ قضاوت‌ بنشیند و حالات‌ ناپسند اخلاقی‌ خود را تشخیص‌ دهد و سپس‌ در صدد رفع‌ آنها برآید و آنها را از کانون‌ وجود خود بزداید؛ اما بسیاری‌ از مواقع‌ اتفاق می‌افتد که‌ انسان‌، خود، قادر به‌ تشخیص‌ مشکلات‌ اخلاقی‌ خودش‌ نیست‌. در این‌ گونه‌ مواقع‌، دو راه‌ در پیش‌ رو دارد: یک‌ راه‌، این‌ است‌ که‌ می‌تواند از بعضی‌ دوستان‌ نزدیک‌ خود بخواهد که‌ دربارة‌ اخلاق او اظهار نظر کنند و اگر مشکلی‌ در اخلاق او می‌بینند، به‌ او گوشزد کنند تا آن‌ را برطرف‌ نماید و یا این‌ که‌ به‌ روش‌ معروف‌ لقمان‌ حکیم‌ که‌ «ادب‌ از که‌ آموختی‌، از بی‌ ادبان‌» عمل‌ کند و سعی‌ کند عیوبی‌ را که‌ در اخلاق دیگران‌ می‌بیند، در خود جستجو کند و اگر آنها را در وجود خود پیدا کرد، برای‌ رفع‌ آنها تلاش‌ کند.

6. سعی‌ در تقویت‌ عدالت‌ عقیدتی‌: اندیشمندان‌ مسلمان‌، فضایل‌ نفسانی‌ و خُلق‌ و خوی‌ انسانی‌ را متأثّر از عقاید و باورهای‌ اولیة‌ افراد و عدالت‌ اخلاقی‌ را نیز متأثّر از عدالت‌ عقیدتی‌ (یعنی‌ اعتقاد به‌ این‌ که‌ خداوند، عادل‌ است‌ و جهان‌ را بر پایة‌ عدل‌، اداره‌ می‌کند) می‌دانند. از دیدگاه‌ این‌ محققان‌، چنانچه‌ عدل‌ عقیدتی‌، ملکة‌ انسان‌ شود و تداوم‌ آن‌، خُلقیات‌ او را به‌ رنگ‌ خود درآورد، انسان‌ در مسیر تکامل‌، به‌ «عدل‌ اخلاقی‌» و در ادامه‌ به‌ «عدالت‌ در رفتار»، ارتقا می‌یابد و آن‌ می‌شود که‌ رسول‌ اکرم‌ (ص‌) فرمود: «آنچه‌ برای‌ خود نمی‌پسندی‌، برای‌ دیگران‌ نیز مپسند و آنچه‌ برای‌ خود دوست‌ داری‌، برای‌ برادرت‌ نیز بخواه‌؛ زیرا در این‌ صورت‌ در هنگام‌ داوری‌، عادلانه‌ حکم‌ خواهی‌ کرد و در اجرای‌ عدالت‌، موافق‌ خواهی‌ بود».

 

١١:٥٩

لطفا نظر(٠)


اخلاق اسلامي ( مکارم اخلاق )

 

نگاهی به اخلاق اسلامی

در طول تاریخ ، انسان هیچ گاه مانند زمان ما نیازمند به یک نهضت اخلاقی نبوده است ، زیرا در گذشته، بشر به این سطح از دانش دسترسی نداشت و بیشتر ضوابط مذهبی ، بر روابط فرد و اجتماع حاکم بود؛ امّا امروزه پیشرفت علم ، انسان را بر بسیاری از نیروهای طبیعت مسلّط کرده و همچنین او را از سلاح های تخریبی با قدرت فوق تصور، برخوردار نموده است و با تضاد موجود بین قدرت ها ، تنها جرقه ای برای تکرار جنگ های هستی سوز جهانی، کافی است. وضع خطرناک موجود تا حدودی مولود افکار عده ای از دانشمندان چند قرن اخیر است که گمان داشتند علم به تنهایی، گره گشای همه مشکلات بشریت است.

اگر همزمان با نهضت علمی اروپا ، نهضت اخلاقی نیز انجام می گرفت ، امروز دنیا با مسئله ای به نام «نابودی تمدّن انسانی یا نسل بشر» روبه رو نبود. متأسفانه رنسانس علمی ، منهای اخلاق به وجود آمد و پله های نردبان پیشرفت در غیاب اخلاق، پشت سر گذاشته شد. اما در این میان بعضی از اندیشمندان، این خلأ اخلاقی را به خوبی احساس می کردند و نگران آینده بودند. لذا برای جبران گذشته ، نهضت های اخلاقی را در اروپا و امریکا به وجود آوردند ، اما خطای بزرگی که انجام گرفت این بود که در طی این فرآیند ، اخلاق از مذهب جدا شد و بر تأسیس مکتب اخلاقی بر مبنای مادیات و محسوسات تأکید شد. اثر این نهضت ، ایجاد یک خلأ بزرگ در روح فرد و اجتماع و تسهیل سیر نزولی بشریت بود. نسل امروز ، با همه رفاه نسبی و نیز با تمام مصائب دردناکش نمونه ای از گسترش وسیع دانش و تکنیک ، منهای اخلاق است.

صاحب نظران فنّاوری های زیستی عموما معتقدند اگر نسل بشر تا هزاره سوم نابود نشود ، آن قدر از نظر علم و تکنولوژی پیشرفت می کند که بسیاری از احتیاجات زندگی را به کمک توانایی ها و قدرت ذهنی خود، تأمین می کند و سایر اعضای بدن، فعالیت کمتری خواهد داشت. در چنین عصری که تکنیک به آخرین مرحله تکامل رسیده است ، همه چیز برای بشر حل می شود ، جز مسئله «سعادت» که همچنان حل نشده باقی خواهد ماند. از این رو جامعه انسانی به خاطر رسالتی که از نظر تکامل مادی و معنوی بر عهده اوست ، مسئولیت بزرگی در پیش دارد ، که همان انقلاب اخلاقی و تجدید حیات معنوی است.

از میان مکاتب مختلف اخلاقی موجود ، مکتب اخلاقی اسلام، واجد امتیازات و خصوصیات منحصر به فردی است که می تواند پیشاپیش همه مکاتب و علوم در هر زمان، نقش سازنده خود را ایفا نماید.

چرا بشر به اخلاق دینی نیازمند است؟

هدف از تدوین مقررات اجتماعی و سیاسی در تمام اجتماعات این است که افراد یک ملت بتوانند با رعایت حقوق متقابل در کنار یکدیگر زندگی کنند. در حقیقت ، نهادهای قانون گذاری و سازمان های گسترده قضایی و امنیّتی و انتظامی ، کارشان منحصر به این است که مانع طغیان گری بشر شوند؛ اما هنوز این همه قوانین نتوانسته امنیت کاملی در اجتماعات به وجود آورد. آمار جنایات در جوامع به اصطلاح توسعه یافته ، گواه بر این ادعاست.

حقیقت این است که خواست های بی نهایت بشر ، چیزی نیست که با تدوین چند قانون و تصویب مجازات هایی بتوان آن را مهار کرد ، این گناه اندیشمندانی است که انسان را خیلی کوچک تر از آنچه هست تشخیص داده اند و تصور کرده اند که با این ذهن و درک ناقص بشری می توان به تمام جنبه های پیچیده روح انسان پی برد و برنامه سعادت او را به دست داد.

ثروت ، لذت ، قدرت ، وطن پرستی ، ملت پرستی ، علم ، هنر ، و ... فاقد آن کلیتی هستند که بتوانند تمام ابعاد وجود یک فرد را ارضا نمایند. مگر انسان غیر از لذتگرایی یا ثروتخواهی یا عشق به وطن و ... خواسته های دیگری ندارد؟ فردی که تمام وجود خود را در راه گردآوری ثروت هماهنگ می سازد ، خیلی زود درمی یابد که اشتباه بزرگی مرتکب شده است. اکنون این سؤال مهم پیش می آید که : «هدف نهایی زندگی ، چه می تواند باشد؟».

وقتی روشن شد که آرمان های محدود و سطحی ، قدرت پاسخگویی به همه خواسته های مادی و معنوی بشر را ندارند ، باید در تکاپوی هدف و مقصدی بود که با فراگیری تمام وجود انسان ، نیازهای جسمی و خواسته های بی نهایت روحی او را اشباع نماید و آن قدرت را داشته باشد که به سه سؤال اساسی «از کجا آمده ام ، برای چه آمده ام و به کجا خواهم رفت؟» پاسخ های قانع کننده ای بدهد و یا این که بدون اعمال زور و قدرت، آنها را به رعایت قوانین اخلاقی ، مُلزم نماید.

آیا قدرتی که بتواند پشتوانه مطمئنی برای اصول اخلاقی بشر در روابط فرد و اجتماع باشد و عموم افراد را در نهان و آشکار ، مقیّد به رعایت حقوق و انجام وظایف نماید ، جز خدا می شناسید؟

اسلام و حفظ سلامت اخلاقی

یکی از اصلی ترین غرایز بشری، غریزه خودخواهی است و اگر غالب مفاسدی را که در زندگی روزمره انجام می شود دقیقا کالبدشکافی کنیم ، بازگشت آن به خودخواهی خواهد بود. دشمن شماره یک اخلاق نیز همین خودخواهی است . محال است بشر بدون کنترل این غریزه بتواند به مَکارم اخلاق دست یابد.

دین اسلام به موقعیت خطیر این غریزه، آگاهی دارد و قرآن کریم آن گاه که می خواهد منکران خدا را نام ببرد با صفات «خودخواهان» و «متکبران» یاد می کند. (صافّات ، آیه 35؛ نوح ، آیه 7؛ نحل ، آیه 22 ، منافقون ، آیه 5). امام علی(ع) نیز در این رابطه می فرماید : «نه علم ، عالم را و نه فقر ، فقیر را از تکبر برکنار می دارد(...)».

برای آن که غریزه خودخواهی مانع سیر کمالی بشر نگردد ، اسلام ، برنامه مبارزه جامعی اتخّاذ کرده است. اوّل آن که بشر، خالقی دارد و شایسته است که بندگان به خاطر سعادت خود ، او را بندگی نمایند. دوم آن که بشر در روی زمین، موجود مستقلی نیست که خودسرانه هر عملی خواست انجام دهد، بلکه نماینده ای است برای بسط عدالت و اطاعت امر خدا. اعتقاد به این دو امر از امتیازات اخلاق اسلامی است. نقش مؤثر این دو در درجه اوّل، مبارزه با غریزه خودخواهی بشر، و در درجه دوم، ایجاد ارزش های اخلاقی است.

هیچ کدام از مکاتب فلسفی به اندازه اسلام ، در اعتقاد به اصل دوم، پافشاری و الزام ندارند ، در حالی که اسلام روی آن زیاد پافشاری می کند و اهمیت مسئله در این است که اگر انسان، موجود مستقلی فرض شود و یا نماینده خالق خود به حساب آید، نوع فعالیت و میزان آن در هر یک از دو حالت، فرق می کند. اسلام به پیروان خود چنین تعلیم می دهد که هر انسانی نماینده خدا در زمین است. این مقام بزرگ برای هر فردی منظور شده است. این بشر است که باید لیاقت خود را برای حفظ این موهبت، احراز نماید.

اسلام و ضمانت اجرا

در اسلام، ضمانت اجرای مقررات اخلاقی ، نیروی ایمان مردم به مبدأ آفرینش است. نیروی ایمان همان پلیس مخفی ای است که هر فرد در همه حال ، آن را ناظر اعمال خود می داند. حتی آن گاه که شخص تنها باشد ، چون خود را تنهای حقیقی نمی داند، از ارتکاب اعمال زشت می پرهیزد و از انجام دادن نیکی استقبال می کند ؛ چرا که او معتقد است که : «خدایش از رگ گردن به او نزدیک تر است» و زندگی دنیا ، گذرگاه ورود به جهان دیگری است که بسی بزرگ تر و خواستنی تر است و هر عمل کوچکی در این دنیا ، جزا و پاداشی در آن دنیای جاودان دارد.

گوشه ای از امتیازات اخلاقی اسلام

1. ثبات ارزش ها

بشر ، تاریخ مدوّن چندهزار ساله دارد؛ ولی آنچه که از انسان ، به نام «انسانیت» یا «فرهنگ انسانی» باقی مانده است ، تنها جزئی از آن را تشکیل می دهد ، که همان مظاهر ثبات اخلاق در طول اعصار است و اگر جز این بود ، انسانیت ، تاریخی نداشت و وجه تمایز اساسی بین انسان و حیوان به نظر نمی رسید.

سهمی که اسلام در نمودهای تاریخی بقای انسانیت دارد ، از نظر هیچ محقّقی پوشیده نیست. تمدن اسلامی در طول حیات خود با ملت های مختلفی برخورد داشته و فرهنگ های متفاوتی را لمس نموده و میراث اخلاقی گران مایه ای را برای جهانیان تدارک دیده که انوار آن ، تاریخ علوم و معارف را درخشان ساخته است ، تا جایی که اگر بگوییم فلسفه اخلاق اسلامی ، چیزی جز ثبات اخلاق نیست ، سخنی به گزاف نگفته ایم. قرآن کریم ، ظلم و دروغ و کینه ورزی و ... را برای همیشه زشت و ممنوع اعلام کرده و خوبی و زیبایی صداقت و محبّت و عدالت و ایمان و ... را ابدی دانسته است.

2. جهانی بودن

اسلام ، مردم روی زمین را بدون توجه به نژاد و رنگ ، به یک نظر می نگرد و از نظر اجرای مقررات اخلاقی، هیچ گونه تبعیض یا امتیازی را به رسمیت نمی شناسد. به رغم مکاتب فلسفی جدید که آخرین هدفشان تربیت شهروند مفید است ، اسلام از اولین روز ظهورش تربیت انسان مفید را سرلوحه فعالیت های خود قرار داد. هدف اسلام ، تربیت انسان کامل یا انسان متعادل در همه ابعاد انسانی است ، نه انسان تک بُعدی یا مفید فقط در جغرافیایی خاص!

3. اعتدال

امتیاز دیگر این نظام ، ایجاد روح اعتدال بین تمام قوای مادّی و معنوی است. در این نظام چنین روشی به کار می رود تا ضمن ارضای تمام خواسته های سطحی و عمقی بشر ، تناسب و هماهنگی بین آنها نیز محفوظ بماند. در صورتی که دیگر نظام های موجود فلسفی ، قادر به تأمین این تناسب نیستند؛ زیرا اولاً تابع شناخت انسانی هستند و هنوز اعماق اقیانوس روان بشر، شناخته نشده است و ثانیا از نقاط شناخته شده آن نیز ارزیابی های افراطی و تفریطی به دست داده اند.

نقش عبادات در تزکیه اخلاق

در نظام اخلاقی اسلام ، هدف از عبادت ، ارتباط دائم با مدبّر کارگاه هستی است ، و این ارتباط باید به نحوی برقرار شود که در طول حیات بشر پایدار بماند. تکامل اخلاقی انسان ها نیاز شدید به چنین پیوندی دارد. هر لحظه که ارتباط قطع شود ، سیر نزولی شروع می گردد. احکام عملی و عبادات اصطلاحی (فروع دین : نماز ، روزه ، زکات ، حج ، و ...) به منزله پایگاه های تقویتی ای هستند که ارتباط را محکم تر می گردانند تا سیر کمالی بشر ، بدون ترس و دور از واپس زدگی انجام گیرد. هنگامی که پیوند برقرار شد ، هر لحظه ای که از حیات انسان بگذرد ، عبادت محسوب می شود؛ خواه در آن لحظه، کار فیزیکی انجام داده ، یا به تفکر پرداخته باشد.

عبادات و احکام ، برنامه دقیق زندگی اند که در سایه آن ، ارتباط با خالق ، تقویت و تثبیت می شود؛ اما نکته مهم ، هدف از برقراری ارتباط با خداست. هدف ، این است که تمام افعال انسان ، تحت نظام درآید و جهت مخصوص به خود گیرد تا آن جا که وقتی به امور شخصی زندگی می پردازیم یا موقعی که در آزمایشگاه ، سرگرم تحقیق هستیم و یا در مَسند قضاوت ، حق را از باطل تشخیص می دهیم یا در بازار ، در حال خرید و فروشیم ، بدون توجه به این که کارمان کوچک است یا بزرگ ، خدا را ناظر اعمال بدانیم.

عبادات ، مانند باغبان دلسوزی ، هرگونه علف هرزه را از زمینه روان انسان ، پاک می کنند. چنین انسانی ، در صورت کسب آگاهی ، آمادگی هر چه بیشتر برای پرورش صفات حسنه را در خود ایجاد کرده و شایسته است که از چنین موقعیتی حداکثر بهره برداری را بنماید؛ چرا که بسیار مردمی که زحمات فراوان در راه عبادات ضروری و غیر ضروری متحمل می شوند ، لیکن عبادتشان چون از روی آگاهی انجام نمی گیرد ، اثری در پرورش صفات نیک ندارد. این طبقه ، با آن که مُضر به حال اجتماع نیستند ، مفید هم نمی توانند باشند؛ زیرا لازمه مفید بودن ، تخلّق به اخلاق خداوند و عملی کردن ارزش های اخلاقی در زندگی فردی و اجتماعی است و این ارزش ها نیز تنها در فضای آگاهی و انتخاب آگاهانه به ثمر می نشینند و نتیجه می دهند و بس!

قرآن در موارد متعددی بعد از آن که مسلمانان را به اجرای مراسم عبادی دعوت می کند ، بلافاصله از آنان می خواهد که کارهای نیکو انجام دهند. خداوند ، در سوره جمعه در خاتمه آداب نماز جمعه می فرماید : «اکنون در روی زمین برای کسب فضیلت ، متفرق شوید». در حقیقت ، ثمره عبادات ، ظهور اخلاق و افعال پسندیده در فرد و جامعه است و شرط ثمربخشی اعمال و اخلاق پسندیده در ساخت جامعه خداپسند و آرمانی اسلام نیز نیّت صالح و پذیرش و انتخاب آگاهانه و آزادانه آن اعمال و صفات است.

١١:٥٧

نظر يادتان نرود(٠)


مقدمه بر اخلاق اسلامي ( مکارم اخلاق )

مقدمه ای براخلاق اسلامی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

[ انسان در نظام تربیتی اسلام , براساس پرورش صحیح می توانداز مرز حیوانیت برهد و خود را به مقام والا و پرارج انسانیت برساند, و تاج پرافتخار[ لقد کرمنا بنی آدم] 1 را بر سر گذارد و عروج بدان مقام پرارج , نهفته در کمالی است که در پرتو زدودن غباراغیاراز لوح دل و تجلی انوار, در کانون پرفروغ سر حاصل می آید, واین در حقیقت جز[ تخلق یافتن به اخلاق الله] که[ تخلقوا باخلاق الله] , بدان اشارت داشته , و[ قدافلح من زکیها] 2 دلیل آن باشد, چیز دیگری نیست .

ازاین رو, ره پیشگان کمال رااین معرفت بایسته است بدانند, [براق] سیر[ تخلق] است و رهتوشه اش[ عزم] , ضامن وصولش[ گام به پیش داشتن] و مصباح طریقش[ علم اخلاق] , علمی که متضمن پرورش[ روح] است , همانسان که سایر علوم متضمن پرورش[ عقل] , واین هر دو در حکم دو [بال] اند که طالب را در عروج بدان[ قله] ازاین گزیری نیست . همانگونه که امام صادق - علیه السلام - می فرماید:[فوجب علی العاقل طلب العلم والادب الذی لاقوام له الا به

واین است که نبی مکرم - صلی الله علیه و آله - پس ازارسال از [حق] به سوی[ خلق] برای رهنمونی[ خلق] به سوی[ حق] در تبیین این رسالت می فرماید:[بعثت لاتمم مکارم الاخلاق] . 4

و تجلی این حقیقت در زندگی عالمانی ربانی و متخلق - که جمال علمی و معنوی آنان , برای همیشه حوزه را منور داشته و مطالعه آثارشان که چون درهای غلطان در بحر علم نمایان است , نه تنها عقل , که سویدای جان را فروغ و گرمیی دیگر می بخشد - به خوبی قابل درک است .از باب نمونه بهتر آنست دور نرفته , نگاهی به سیمای تابناک و مروری به زندگی سراسر درس امام عزیز, مظهر تمام نمای یک عالم ربانی و متخلق الهی بفکنیم , تا عطر این حقیقت از لابلای غبار آنهمه الفاظ به مشام جانمان رسیده , لطافت جان گیریم و شهد حق الیقین را به کام دل بریم .

بدینسان ,استناره از[ علم اخلاق] برای پرورش روح در کنار سایر علوم , چیزی نیست که بر آن راه استدلال پیش گیریم , چرا که چون نوراست بر منار, و خورشید در نصف النهار, و ما را دراین مقام همین بس که گوش داریم بدین کلام از امیرالمومنین - علیه السلام:[من نصب نفسه للناس اماما فلیبدا بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره ولتکن تادیبه بلسانه ومعلم نفسه و مودبهااحق بالا جلال من معلم الناس و مودبهم] 5

علی - علیه السلام - می فرماید: آنکس که خویش را پیشوای مردم قرار دهد, باید قبل از آموزش دیگران آموزش دهنده خویشتن باشد و قبل از تربیت دیگران به زبان , رفتاری ادب آموز داشته باشد و کسی که خویشتن راادب آموزد به تجلیل سزاوارتراز آنکس است که آموزش دهنده و تربیت کننده دیگران باشد.

ازاین رو, بر آن شدیم این بخش را به مباحثی از علم اخلاق , که تحقیق و بررسی آنها علاوه بر کمال عقلی متضمن کمال روحی است , مزین داشته واز طرح مسائلی که موجب اطاله رشته کلام می گردد واز مجال این مقال بیرون است خوداری نمائیم و همت خود را به طرح مباحثی معطوف داریم که ناظر به عمل بوده و قبسهای هدایت واشراق را فرا راه راهمان بگشاید. منت توفیق این کار وادامه آن رااز خداوندمنان آرزومندیم , باشد که این مباحث سرچشمه راهی بسوی او گردد که[ الی الله المصیر]است

معنای لغوی واصطلاحی اخلاق :

با توجه به اینکه الفاظ واصطلاحات در هر علمی بذر حفائق را برساحت عقل و جان می پاشند و تفهیم و تفهم بدانها صورت می پذیرد, پیش از ورود به هر مبحث ,الفاظ واصطلاحاتی که معنا و مفهوم صحیح و دقیق آنها در تبیین آن مباحث نقش داشته , بیان می داریم تا تقریر و تنقیح مطالب عاری از شبهات باشد.

نخستین اصطلاحی که با آن مواجه هستیم لفظ[ اخلاق] است , گر چه استعمال آن زیاد, و کمتر ذهنی است که آشنائی با مفهوم آن نداشته باشد, در عین حال شکافتن و شکوفا نمودن مفهوم دقیق لغوی واصطلاحی آن امری است ضروری , چرا که مفهوم عرفی اخلاق , معنائی است مجازی که از آن بیشترافعال نیک مراد می گردد, حال آنکه اولااخلاق بر صفات تطبیق یابد نه برافعال , که در توضیح معنای اصطلاحی بدان اشارت خواهد رفت . و ثانیااخلاق , صفات نیک و بد هر دو را شامل است .

بنابراین ,اکنون برآنیم که با بهره گیری از کتب لغوی واخلاقی , مفهوم صحیح و دقیق اخلاق را روشن کنیم .

معنای لغوی :

اخلاق جمع مکسر[ خلق] و[ خلق] است که بغیراین , جمع مکسر دیگری ندارد.

ماده (خ - ل - ق ) دارای دواصل است : 1 ملاسه الشی ء نرمی و صافی چیزی . 2 تقدیرالشی :اندازه , هیئت و شکل چیزی . 6

لکن از تفحص در کتب لغت روشن می شود که دو لفظ خلق و خلق غالبا بمعنای دوم (تقدیرالشی ء) بوده و معنای اول را چندان استعمالی نیست . حال برای توضیح و نیز توجه دادن اذهان به معنای دقیق ماده اخلاق به برخی از آن موارداشاره می کنیم :

1 خلقت الادیم للسقاء,اذا قدرته 7 یعنی چرم را برای آبکشی اندازه گرفتم و ساختم .

2 فلان خلیق بکذا واخلق به ,ای مااخلقه ,ای هوممن یقدر فیه ذالک :اگر گفته می شود فلان شخص به صفتی مخلق است یعنی اواز کسانی است که طبعش بر آن صفت شکل یافته است .

3 و[ اخلاق] هم که به معنای نصیب است , یعنی نصیب مقدر و مشخص و رجل مختلق ای تام الخلق , یعنی شخصی که شکل واندازه اش کامل است .

4 خلق الکذب : و هواختلاقه و تقدیره فی النفس : یعنی دروغی را در نفس خود تراشید. 8

5 فتبارک الله احسن الخالقین ای احسن المقدرین 9 .

هوالذی خلق لکم (بقره .29)اصل الخلق ,التقدیر. 10

7الخلق والخلق فی الاصل واحد کالشرب والشرب والصرم , لکن خص الخلق بالهیئات والاشکال والصور المدر که بالبصر و خص الخلق بالقوی السجایاالمدرکه بالبصیره 11 خلق و خلق هر دو به یک معناست , لکن خلق هر دو به یک معناست , لکن خلق به هیئتها و شکلها و صورتهائی اختصاص یافته , که بوسیله چشم قابل دیدن است و خلق به قوی و سجایائی که با بصیرت و دیده دل درک می شود. 6

با توجه به آنچه در معنای لغوی اخلاق ذکر گردید, روشن می شود:اگر [خلق] در بعضی موارد به سجیه معنا شده , مانند[ قیام اللیل تمسک باخلاق النبیین ,ای بسجایا و عاداتهم] 12 و نیزاینکه می بینیم بعضی دین , مروه , عاده , خوی , یا طبیعت را در معنای خلق بیان داشته اند 13 بدین اعتباراست که هر یک ازاینها خود تقدیر و هیئتی است باطنی چنانکه خلق را نیز همین معناست . بنابراین روایاتی که در تفسیر خلق عظیم پیامبر - صلی الله علیه و آله - ذیل آیه[ وانک لعلی خلق عظیم] 14 وارد شده[ فان خلق النبی کان القرآن] 15 مراداین است که طبیعت و هیئت باطنی آن حضرت تجسم قرآن بود. .

معنای اصطلاحی :

اگر چه در تعریف اصطلاحی اخلاق , عبارات علماء مختلف بوده و هر کدام را عبارتی خاص می باشد,اما بااندک تاملی در می یابیم در واقع همه , حقیقت واحدی از مفهوم اخلاق در سینه داشته اند, لکن بهنگامی که خواسته انداین حقیقت رااظهار کنند و آن را به الفاظ ترسیم نمایند, اختلافاتی لفظی پیش آمده است .

ازاین رو, ما دراینجا برخی از آنچه را که بزرگان علماءاخلاق در تعریف آن بیان داشته اند می آوریم تا مفهوم و حقیقت واحدی که همه تعاریف بدان اشارت دارد عیان گردد:

1ابن مسکویه (ره ) که از قدماء علماءاخلاق است چنین می فرماید:[ الخلق حال للنفس داعیه لهاالی افعالها من غیر فکر ورویه] . 16

2 خواجه نصیرالدین طوسی (ره ) می نویسد: خلق ملکه ای بود نفس را, مقتضی سهولت صدور فعلی ازاو, بی احتیاج به فکر و رویتی , و در حکمت نظری روشن شده است که از کیفیات آنچه سریع الزوال بود, آن را حال خوانند و آنچه بطی الزوال بود آن را ملکه گویند. پس ملکه کیفیتی بود از کیفیات نفسانی واین ماهیت خلق است . 17

3 مرحوم نراقی (ره ) می فرماید:[الخلق عباره عن ملکه للنفس مقتضیه لصدورالافعال بسهوله من دون احتیاج الی فکر ورویه] 18

4 مرحوم فیض (ره ) چنین آورده است :

[فالخلق عباره عن هیئه للنفس راسخه تصدر عنهاالافعال بسهوله و یسر من غیر حاجه الی فکرورویه] . 19

دراینجا شایسته است برای بهتر نمایان شدن حقیقت اخلاق خلاصه ای از آنچه را که عالم بزرگ اخلاق مولی محسن فیض کاشانی (ره ) دراین مقام بیان نموده است , بیاوریم .ابتداایشان سه معنائی را که در بدو نظر ممکن است در مفهوم خلق تو هم شود متذکر شده و سپس معنی و مفهوم صحیح خلق را بیان داشته که ذیلا تقریر می نمائیم .

اگر در پی بردن به حقیقت خلق , در کار نیک یا بد شخصی دقت کنیم چهارامراز کاراو مورد توجه خواهد بود:

1 کاری که ازاو در خارج واقع شده .

2 قدرتی که برانجام این کار و نیز عدم آن دارا بوده است .

3 شناختی که نسبت به فعل از جهت حسن و قبح آن داشته . حال گوئیم مراداز خلق هیچیک ازاین سه ( عمل خارجی - قدرت - شناخت ) نیست , بلکه خلق را مراد دیگری است ورای اینها و آن حالت و صفت نفسانی ای است که از درون ,او را به طرف آن کار کشانده و به انجام آن وادار نموده است . در حالیکه هم برانجام آن کار میسور بوده و هم برضد آن . 20

بنابراین از آنچه تاکنون در تعریف اخلاق گفته آمد می توان چنین نتیجه گرفت که دراصطلاح علماءاخلاق: مجموع آن حالات ثابته و صفات راسخه نفسانی که نفس را بدون نیاز به فکر و سنجش و بدون تحمل تعب و رنج به انجام اعمال و رفتار وامیدارداخلاق نامیده می شود.

با توجه به اینکه نکاتی در حقیقت مفهوم اخلاق آورده شده , لذا در توضیح و تبیین آنها مطالبی را متذکر می شویم :

1 هیئت نفسانی که خلق نامیده می شود باید راسخ در نفس بوده بطوری که گویا با فطرت انسان عجین گردیده است ,ازاین رو شخصی که در مقطعی از زمان و یا در مکان خاصی به عمل نیک یا بدی مبادرت ورزد, حاکی از خلقی در نفس وی نخواهد بود, چرا که چنین عملی منبعث و برخاسته از هیئت باطنی او نیست , لذا عمل پسندیده ای که به انگیزه ریا, رسیدن به مقام و یا محبوب گردیدن نزد شخصی یا جمعی و ... صورت گیرد, همین حکم را داشته و هیچگونه ارزش اخلاقی نخواهد داشت .

علاوه , فعل را ویژگیدیگری می باید تااز خلق باطنی شخص حکایت کند و آن این که هر چند عمل مشکل و سخت باشد ولی از آنجا که از درون به سوی آن کشیده می شود, آنرا به سهولت و با کمال میل انجام دهد و نه تنها رنج نبرد که احساس لذت و مسرت نیز بنماید.

2اینکه باید خلق اکتسابی بوده یا طبیعی یا هر دو, علماءاخلاق را به بحثهائی کشانده است که ما را در آن چندان غرضی نیست ولی آنچه مورد توجه می باشد,این است که در حقیقت خلقیاتی ازارزش اخلاقی برخوردار بوده و ملاک ارزش خواهد شد که انسان در میان امواج تمایلات باشناخت واختیار خویش در فروغ تعالیم شرع و با ممارست و تکرار و یا دیگر طرق بتواند صفتی را خلق خویش گرداند.

3از آنجا که گفته شد, مرادازاخلاق مجموع ملکات و صفات باطنی است و با توجه به اینکه آنها ممکن است صفاتی نیکو بوده و یا صفاتی بد, لذااخلاق بر همه صفات باطنی اطلاق می گردد.

بنابراین خلق های نفسانی بر دو گونه است :

1- خلق حسن : واین عبارت است از هیئت نفسانیی که شخص را براعمال و رفتاری وادار سازد که عقل پسندیده و شرع آن را نکو شمارد. در اینجااین نکته را بیفزائیم , که کمال حسن در هر خلقی آن هنگام خواهد بود که هماهنگ با سایر خلقهای نیک دیگر باشد. لذا هر چه دامنه خلقهای حسن در وجود شخص گسترش یابد, بهمان اندازه کمال و نیکوئی هر خلق افزون خواهد گردید.

توضیح این مطلب آنچه مرحوم ملاصالح مازندرانی و غزالی بیان داشته اند ذکر می کنیم :

الف:[ حسن الخلق و هوانما یحصل من الاعتدال بین الافراط والتفریط فی القوه العقلیه والشهویه والقوه الغضبیه ... و بالجمله حسن الخلق تابع لاستقامه جمیع الاعضاءالظاهره والباطنه] 21

ب : حسن خلق , عبارت از صورت باطن است , چنانکه حسن خلق عبارت از صورت ظاهراست و چنانکه صورت ظاهر نیکو نباشد بدانکه چنانکه چشم نیکو بوده و بس , یا دهان نیکو بوده و بس , یا بینی نیکو بوده و بس , تا آنگاه که بینی و چشم و دهان جمله نیکو نبود واندر خور یکدیگر نبود, همچنین صورت باطن نیکو نبود, تا آنگه که چهار قوت اندر وی نیکو نبود:

قوت علم , و قوت خشم , و قوت شهوت , و قوت عدل میان این هر سه . 22

2- خلق سیی ء:اگر هیئت نفسانی بگونه ای بود که شخص را براعمال ناشایست وا دارد, خلق سیی ء نامیده خواهد شد. 23

بدنبال روشن شدن حقیقت مفهوم اخلاق , به اهمیت وارزش آن در قرآن و سپس دراخبار واحادیث وارده ازائمه علیهم السلام می پردازیم .

قرآن واهمیت اخلاق

با توجه به اینکه قرآن کتاب انسانسازی است واساسا نزول آن برای ساختن انسان و جامعه انسانی می باشد می توان ربط واتحاد معنوی کل قرآن را براین محور یافت 24 لذا هر یک از آیات قرآن هدفی را دنبال می کند, که در نهایت نتیجه انسان سازی واخلاقی را در پی دارد و لذا با تاملی در قصص قرآن ,اوامر و نواهی , و تمثیلهای این کتاب الهی در می یابیم هدف رشد و هدایت انسان است . واگر تکریم و تمجیدانبیاء عظام را ملاحظه کنیم , باز ملاک ثناء مکارم اخلاقی است . بهرحال نحوه برخورد قرآن باانسان نحوه ای است که ترقی , رشد, تزکیه و تربیت انسان را دنبال می کند هدف علم اخلاق هم همینهااست . لذا آیه ئی را نمی یابیم که مستقیم یا غیرمستقیم یک نتیجه اخلاقی وانسان سازی را دنبال نکند و کرارا در قرآن به مفاهیمی بر می خوریم که نشانگر توجه واهمیت موضوع اخلاق در آن کتاب الهی است , مانند: تقوی , فلاح , کرامت ,اخوه , عزه امانه , تکبر, سخریه , غیبت و ... واکنون به بعضی از موارداخلاقی که قرآن بدان توجه حدی نموده است اشاره می کنیم :

1 خلق حسن ملاک ثناء پیامبران :

[ وانک لعلی خلق عظیم] 25

خداوند متعال در مقام ثنای پیامبری که خاتم کمالات و فضائل و معجزات انبیاء سلف خویش است ,او را بر خلق عظیمش می ستاید که اگر امری عظیم ترازاین می بود, آن را ملاک ثنای حبیبش قرار می داد. و نیز در آیه دیگری حضرت ابراهیم را بر سه صفت عالی می ستاید:[ان ابراهیم لحلیم اواه منیب] 26 و یا درباره حضرت نوح چنین می فرماید:[ذریه من حملنا مع نوح انه کان عبدا شکورا]. 27 بدین ترتیب روشن می شود, آنچه ملاک ثنای انبیاء - علیهم السلام - واقع گردیده , صفات وارزش های والای اخلاقی ایشان است که بدانها متخلق بوده اند. 28

2 تزکیه ,ازاهداف بعثت :

[لقد من الله علی المومنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلو علیهم آیاته ویزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمه وان کانوا من قبل لفی ضلال مبین] . 29

این آیه شریفه , هدف از بعثت را یادآوری آیات الهی برای تبیین اصل توحید بیان می کند و به دنبال آن بیکی دیگرازاهداف بعثت که تزکیه نفس و ساختن انسان باشد,اشاره می نماید و در پی آن تعلیم کتاب و حکمت را می آورد, که قرار گرفتن تزکیه دراین آیه نشان بارز و آشکار توجه قرآن به رشد و تعالی انسان است .

3 رمز موفقیت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله :

,[ فبما رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فطا غلیظ لانفضوا من حولک] 30

بااینکه پیامبر - صلی الله علیه و آله - در راه ایفای رسالت خویش و گسترش شعار توحیداز هیچ تلاش و کوششی دریغ نورزیده و با تحمل سختی ها به هر نحو ممکن , مردم را به سوی تعالیم حیاتبخش اسلام دعوت نموده است اماازاین آیه استفاده می شود که رمز موفقیت وی دراین راه همان خلق و رویه نیکوی آن حضرت بوده است .

4 فلاح و رستگاری در پرتو تزکیه :

[ ونفس وما سویها فالهمها فجورها و تقویها, قد افلح من زکیها و قد خاب من دسها]. 31

با توجه به این آیات می بینیم خداوند متعال بعداز هشت قسم بسیار مهم ,این مسئله را یادآور می شود که قدافلح من زکیها.اگر مسئله تزکیه و ساختن انسان ,اینهمه مورد توجه قرآن نبود, جائی برای قسمها] وجود نداشت وازاینجاست که رمز[ ولقد کرمنا بنی آدم] را در می یابیم , و به حقیقت[ لقد خلقناالانسان فی احسن تقویم] می رسیم , که کرامت انسان واحسن تقویم بودن او و همه ارزشهای او در رابطه با تزکیه واخلاق اوست[ .

5 مدار سعادت در روز جزاء:

33الف[ : یوم لاینفع مال ولابنون الا من اتی الله بقلب سلیم] 32

برای قلب ظاهری است که مراد همان گوشت صنوبری است که در پهلوی چپ انسان واقع شده است و نیز باطنی است که مرکزانوار والهامات الهی است وانسانیت انسان بدان بوده و صلاح و فساد مربوط به اواست که گاهی ازاو تعبیر به نفس ناطقه می شود:[و نفس وماسویها فالهمها فجورها و تعقویها] و گاهی تعبیر به روح:[ ونفخت فیه من روحی] می شود. واواست که مرکز و مقرایمان است[اولئک کتب فی قلوبهم الایمان] .

همانگونه که سلامتی قلب صنوبری شرظ حتمی صحت سائراعضاءاست 34 همینسان صدورافعال نیک و تصمیمات عالی بدون قلب پاک و عاری از گرایشهای غیر خدائی ممکن نیست .

و حال به بعضی از روایات وارده در تفسیراین آیه شریفه اشاره می کنیم :

[روی عن الصادق - علیه السلام انه قال : هوالقلب الدی سلم من حب الدنیا] 35

امام صادق فرمودند: مراد آن قلبی است که از[ حب دنیا] سالم باشد.

[کافی باسناده عن سفیان بن عیینه , قال : سالته یعنی ابا عبدالله - علیه السلام - عن قول الله عزوجل[ الا من اتی الله بقلب سلیم] , قال : [ القلب السلیم ,الدی یلقی ربه ولیس فیه احد سواه , قال وکل قلب فیه شرک اوشک فهو ساقط وانماارادواالزهد فی الدنیا لتفرغ قلوبهم للاخره] . 36

سفیان بن عینیه گوید:ازامام صادق - علیه السلام - سئوال کردم که مقصوداز آیه[ الا من اتی الله بقلب سلیم] چیست ؟امام - علیه السلام - در جواب فرمودند قلب سلیم , قلبی است که پروردگارش را دیدار کند درحالیکه جز خدا در آن نباشد. سپس افزودند: هر قلبی که در آن شرک یا شبهه باشداز منزلت وارزش ساقطاست , همانا (صاحبان قلب سلیم ) وارستگی دراین جهان را برگزیدند تا در آن جهان آسوده خاطر باشند. .

پس با توجه به مطالبیکه گذشت , می توان چنین نتیجه گرفت : قلب سلیم آنست که عاری از آفات و انحرافات باشد تا در روز قیامت نفع داده و مدار سعادت آن روز گردد.

[واما من طغی وآثرالحیاه الدنیا فان الجحیم هی الماوی واما من خاف مقام ربه ونهی النفس عن الهوی فان الجنه هی الماوی] 37 در آن قیامت کبری , روز بزرگترین مصیبتها, روز فهم و درک[ ما سعی] روزیکه دوزخ عیان است , مردم به دو دسته تقسیم می شوند: 1 واما من طغی : آنانکه متجاوزین از حد واعتدال در عقیده و رفتارند, و در فسق و فجور وارد شده و بر خداوند بشرک و عصیان و بر پیغمبر به تکذیب و عناد و بر مردم به اضلال وافساد و بر نفس خویش به انحطاط و تبهکاری , طغیان نمودند و دنیا را به برتری از آخرت انتخاب نمودند, که[ حب الدنیا راس کل خطیئه] 38 و آتش شهوت را در دنیا برای خویش بدل به عقوبت عقبی نمودند جایگاهشان دوزخ است

اما من خاف:] صاحبان اعتقاد صحیح , فکر صائب , و صاحبان تقوی و صلاح در عمل , که با مراقبه , نفس اماره را نهی نموده و آنرااز معاصی و محارم بازداشته وازاشتها بمحرمات نهی نموده , و در هنگام اراده معصیت محضر ربوبی رااندیشه نموده اند. و آتش شهوت خویش را دراین دنیا با ریاضت نفس خاموش نموده اند, می توانند در عقبی آتش عقوبت را برای خود خاموش کرده و رضوان الهی را منزلگاه خود قرار دهند.

روایتی که دراین زمینه وارد شده مبین مطالب فوق می باشد: فی الکافی باسناده الی داودالرقی عن ابی عبدالله علیه السلام , فی قول الله عزوجل[ ولمن خاف مقام ربه جنتان] قال : من علم ان یراه ویسمع مایقول ویعلم مایعلمه من خیراوشرفیحجزه دالک عن القبیح من الافعال فذالک الدی خاف مقام ربه ونهی النفس عن الهوی] . 40

امام صادق - علیه السلام - در ذیل آیه[ و لمن خاف مقام ربه جنتان] می فرماید:

کسی که بداند خداونداو را می بیند, و می شنود آنچه می گوید, و می داند آنچه از خیر یاشر آگاهی دارد, واین علم او راازاعمال غیرخدائی بازدارد,این کسی است که خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی .

بابیان قطره ای از دریای بیکران کتاب انسان سازالهی , بر هیچکس مخفی نمی ماند که موضوع اخلاق تا چه اندازه اهمیت داشته و در فرهنگ اسلامی چه جایگاهی دارد.

١١:٥٠

نظر فراموش نشود(٠)


اخلاق نسبي ( مکارم اخلاق )

اخلاق نسبی است یا مطلق (1)

 

در این نوشتار، کلمه «اخلاق » به معنای سطحی یا محاوره ای آن، که اشاره به نوعی آداب و رسوم دارد، به کار نمی رود، بلکه در معنای اصلی و اساسی آن استعمال می شود. اخلاق را می توان به مثابه الگوی رفتاری که مبتنی بر ارزشهای مطلق ناظر به خیر و خوبی است، توصیف کرد. اما این توصیف از اخلاق، ما را بلافاصله با مساله ای که الآن مورد بحث ماست، مواجه می سازد. یعنی این که آیا، واقعا، اخلاق مطلقی وجود دارد؟ و اگر هست آیا این بدان معناست که اخلاق صرفا محصول عوامل اجتماعی و روان شناختی یا عوامل دیگر نیست، بلکه امری است مستقل از هر چیز دیگری; یعنی یک واقعیت نهایی، مظهر ارزش مطلقی یعنی مظهر ارزش ذاتی ای که باید فی نفسه پذیرفته شود; زیرا اخلاق نمی تواند از اصول اساسی تر دیگری ناشی شود؟ آیا واقعا می توان وجود چنین اخلاقی را مسلم انگاشت؟

برای پاسخ گویی به چنین پرسشی، سؤال دیگری رخ می نماید که باید ابتدا به آن بپردازیم: به چه طریقی ممکن است درباره امر مطلقی بحث کرد؟ ما در اینجا به قلمرو اعتقادات و داوریهایی پا می نهیم که برهانهای مادی [ناظر به محتوا، در آن] کارگر نیستند و بنابراین مجبوریم به تجارب باطنی اعتماد کنیم. با وجود این، بسیاری شاید امروزه اکثریت معتقدند که اخلاق ثابت (مطلق) نیست و همواره تحت نفوذ ارزشها و اعتقادات متفاوت، تغییر می کند. مطمئنا، به نظر می رسد که بافت اجتماعی به دلیل فقدان معیارهای مطلق تحلیل می رود. اما صرف این که این معیارها مطلوب به نظر آیند، دلیل کافی برای واقعی بودن آنها نیست. تنها در صورتی می توان آنها را پذیرفت که ما کاملا متقاعد شده باشیم که آنها در واقع وجود دارند. اما همان طور که از وصف «اطلاق » به معنی بدون منشا، نهایی و ورای برهان پیداست، به نظر می رسد که این وصف مانع از هر گونه بحث بیشتری باشد.

با وجود این، با استفاده از دو راه می توان این بحث را به طور مؤثر به انجام رساند. راه نخست آن که تعیین کنیم اخلاق مطلق به چه معنا و متضمن چه مفهومی است به این اعتماد کنیم که این فرض، اگر درست باشد، در تجربه هر فردی خبر از پاسخی می دهد که وجود اخلاق مطلق را تایید می کند. این راه، شیوه ای است که ما در فصل قبل به کار بستیم. دوم آن که می توانیم به دقت نظریه هایی را یا دست کم برخی از مهم ترین آنها را که منکر اخلاق مطلق اند و آن را به عنوان محصولی از عوامل اساسی تر، نسبی می دانند، بیازماییم تا دریابیم که آیا چنین نظریه هایی، به عنوان حقیقتی تام و تمام (کل حقیقت)، پذیرفتنی هستند یا این که جنبه هایی از حقیقت را فرو گذارده اند. اما اگر آنها را این گونه (خطا) دیدیم، باز هم می کوشیم تا فهم کنیم که آیا عناصر مفقود در چنین تبیینی می توانند با این ادعا که اخلاق مطلق وجود دارد، تبیین شوند؟ این رویه ای است که بنا دارم در این فصل دنبال کنم.

به همین منظور، مجبوریم در اصطلاح «اخلاق » جرح و تعدیل بیشتری اعمال کنیم. اخلاق را نمی توان به معنای وضع قوانین برای یکایک موقعیتهای منحصر به فرد دانست; چرا که در این صورت مقتضی انطباق با آن موقعیتهاست و آن را از این رو نسبی خواهد ساخت. بلکه اخلاق قانونی بنیادی است که ما خود را عاجز از انکار آن می دانیم و از این رو می تواند ما را در اوضاع و احوال مختلف هدایت کند. بنابراین، باید بین قانون اخلاقی فی نفسه و کاربردهای آن تمییز قائل شویم; یعنی این ادعا که «اخلاق نسبی است » غالبا بر خلط بین این دو مطلب مبتنی است; برای نمونه، در مثل چنین بحثی این ایراد همواره وجود دارد که مذهب مسیحیت، گرفتن تنها یک همسر را اجازه می دهد، در حالی که مذهب اسلام چهار همسر را. این مثالی است که در ظاهر اثبات می کند که اخلاق مبتنی بر اعتقادات است. اما مساله تعدد زوجات وابسته به اخلاق، به آن معنایی که ما این کلمه را به کار می بریم، نیست. تنها هنگامی که بپرسیم شوهر چگونه با همسر یا همسرانش رفتار کند، مساله اخلاقی خواهد بود و در حوزه اخلاق حقیقی وارد شده است. سر و کار ما نه با کاربرد اخلاقیاتی است که طبیعتا وابسته به شرایط بیرونی است، و نه با ناکامی انسانی که بر اساس اعتقاداتش زندگی می کند; بلکه ما با اخلاق فی نفسه سر و کار داریم.

برای آن که بحث از این اخلاق بنیادی ممکن باشد، باید اصول عمده اگزیستانسیالیسم به کار گرفته شود یعنی تجربه ای که، چونان شاهد و گواه، باید به آن اعتراف کرد. باید تا آنجا که ممکن است صادقانه، هر ادعایی را درباره اخلاق در پرتو تجربه وجودی خودمان بیازماییم. در این راه چاره نهایی، چنین آزمایشی باید درونی (انفسی) باشد یعنی باید اخلاق، تحت تاثیر خصوصیات شخصیتی ما باشد. اما ملاحظاتی چند وجود دارد که باید مد نظر داشت تا از هگذر آن مطمئن شد که چندان تحت تاثیر تمایلات یا پیش داوریهای شخصی خود نیستیم; ملاحظاتی که به ما در ایجاد «شیوه باطنی » (2) کمک می کند و از همین جا، این جنبه های شخصیتی ما، که ویژگیهای اصیل و انسانی اند و همه انسانها در آن سهیم اند، آشکار می شود.

1. زمانی که با نظریه های راجع به اخلاق مواجه می شویم، چنین پرسشی سزاوار است: آیا واقعا، من خودم را در این نظریه ها می شناسم؟ همه این نظریه ها مدعی اند که از واقعیاتی بحث می کنند که باید [آنها را] در درون خودم تجربه کنم; اندیشیدن درباره تجربه واقعی خودم به من کمک می کند تا از تفکرات انتزاعی که دیدگاههای مرا ابطال می کند و لذا، بتدریج، تجربه بعدی مرا نیز تحت تاثیر قرار می دهد، دوری کنیم. قبلا خاطرنشان کردیم که انسان چگونه عمیقا تحت تاثیر تصوراتی است که درباره خودش دارد (3) ، بنابراین، سؤال از چنین مساله ای ضروری است.

موجه بودن این پرسش را می توان هنگام مقایسه امکان بحث اخلاقی با امکان بحث دینی لحاظ کرد. همان گونه که قبلا گفته ام (4) ، اخلاق غالبا آن جنبه از دین دانسته می شود که می تواند مورد بحث قرار گیرد; بدین معنا که می توان از آن، بدون رجوع به دین بحث کرد. وقتی که من دستور اخلاقی شایسته ای را بیان می کنم، مانند این که «تو باید همسایه ات را همچون خودت دوست بداری »، می توانم امیدوار باشم که هر شخصی حتی اگر از این جمله تنفر هم داشته باشد یا منکر آن بنماید، در وجود باطنی خود به این فرمان پاسخ می گوید و احساس می کند که دستور باارزشی است. چنین پاسخ عامی را نمی توان نسبت به گزاره های دینی انتظار داشت، همچون ایمان مستلزم عمل بدان است، حتی این ادعا که خدا وجود دارد، بدون چنین عملی ممکن است بی معنا باشد. این تفاوت بین اخلاق و دین، احتمالا تبیین می کند که چرا مقتضیات اخلاقی ادیان بزرگ یهودیت، مسیحیت، بودائیسم، آیین کنفوسیوس و توئیسم بسیار شبیه به یکدیگرند، حال آن که خود این ادیان به طور قابل توجهی با یکدیگر اختلاف دارند. هم اخلاق و هم دین فراتر از قلمرو برهانهای مادی اند; اما فقط با اخلاق، آیا حق دارم فرض کنم که تجاربم مشروط بر آن که به طور مناسبی صورت بندی و آزمون شود به کار هرکس می آید و متضمن شناختی است که از اعتبار عام برخوردار است یا خیر. یک بحث دینی باید کمتر به روش مستقیم صورت پذیرد، در حالی که در مورد اخلاق، طرح مساله به طور مستقیم ضرورت می یابد.

2. آخرین صورت امر تنجیزی کانت، آزمونی دیگر در اختیار ما می نهد: «در رفتار شخصی ات و نیز با دیگران آنچنان باش که از انسانیت بهره برده ای; یعنی دائما انسانیت هدف باشد نه فقط وسیله ». این آزمون، بویژه، در جامعه پیچیده ما امر مهمی است و غالبا چاره ای نیست که با انسانها در بافت خاصی مثلا در سرشماری جمعیت، یا به عنوان تولیدکننده کالا به شکل جمعی یا ابزاری برخورد شود. با وجود این، این آزمون به طور مکرر و تقریبا به صورت طبیعی و بدون در نظر گرفتن این که آیا انسانیت انسان [در آن] دخیل است، به عمل درآمده است (و با همه این حرفها به آسانی نمی توان از آن صرف نظر کرد).

بنابراین، ما باید دائما به خودمان گوشزد کنیم که برخورد صرفا ابزاری با انسان، اساسا خطاست. این موضوع ما را در شناخت نه تنها جایی که ما دچار اشتباه می شویم، بلکه جایی که دیگران و دیگر نظریه ها نیز در باب اخلاق اشتباه می کنند، یاری می کند.

این امر تنجیزی، این نکته را نیز دربر دارد که این مثل «هدف وسیله را توجیه می کند» اساسا امری غیر اخلاقی است. علاوه بر این، نمی توان طبق این گفته، کاملا از عمل اجتناب کرد; گاهگاهی [این عمل] ممکن است به عمل خیری هم رهنمون باشد. همچون وقتی که دروغی می گوییم تا موجبات درد و رنج دیگری را فراهم نکنیم. با وجود این، از نظر اخلاقی صرف، حتی بلندترین هدفها نمی تواند وسیله زشت و بد را توجیه کند; زیرا بد همواره بد است و فرق نمی کند که با چه هدفی صورت می گیرد. اگر ما به تجربه رجوع کنیم، از نظر عملی می توانیم بفهمیم که چرا [این امر] تا این اندازه اهمیت دارد. این ابزارهایند که ما در عمل تجربه می کنیم و با آنها قیافه و مد عوض می کنیم; اما هدف دور از دسترس است و شاید هرگز دست یافتنی نباشد و از این جهت ممکن است نسبت به اعمال ما، امری کاملا غیر اساسی (کم اهمیت) به حساب آید. بنابراین، وسیله امری مهم تر از هدف از آب درمی آید و اگر بد انتخاب شود حتی برترین هدفها را ضایع می کند. نقص ما انسانها ممکن است ما را در مقام انتخاب یکی از دو بدی، به برگزیدن آن یک که کمتر بد است مجبور سازد، اما تنها در صورتی می توان امیدوار بود که اخلاق دوباره رواج خواهد گرفت که ما از این واقعیت آگاه باشیم که آن ابزارها بدند.

3. تمایزگذاری میان «خوب » و «حق »، به نکته اخیر وضوح بیشتری خواهد بخشید و کمک بیشتری خواهد بود. این تمایز نمی تواند یک بار و برای همیشه ایجاد شود; زیرا هر دو مفهوم فقط در موارد خاصی و نه به صورت عام تعریف می شوند. با وجود این، در همان موارد خاص، اختلافشان روشن است. تنبیه کودک ممکن است برحق باشد، اما آیا خوب هم هست؟ بسیاری از مردم می گویند: به دار آویختن قاتل حق است، اما [تنها] معدودی معتقدند که دار زدن فی نفسه عمل خوبی است. از سوی دیگر، ممکن است یک عمل خوب باشد اما کاملا برحق نباشد. همان گونه که در مثال قبل گفتیم اگر کسی برای این که دیگری را به درد و رنج نیندازد، دروغ بگوید عملش خوب است. اما کاملا برحق نیست.

آگاهی از این تمایز بین خوب و حق، بر حساسیت ما فزونی، و به توجه مان حدت خواهد بخشید; و این مساله در قلمرو ارزشها بیشترین اهمیت را دارد. زیرا در آنجا تعریفها و قوانین شسته و رفته ای را نمی توان پیدا کرد که نسبت به هر مورد و موقعیتی کارگر باشند; و از این رو خواهیم دید که حتی پایبندیهای متعارض مثلا میان تقاضاهای خانوادگی و وظایف ملی یک شخص قابل اجتناب نیست. اما [به هر حال] باید به استنباطهای خود رو کنم و تصمیماتی بگیرم; عمل من فقط در صورتی اخلاقی است که آنچه را خوب است عمل کنم، از آن روی که من، خود، آن را خوب تشخیص می دهم. بنابراین، باید درک خود را از ارزشها تحول بخشم و همه تمایزهای روشن تر به این غایت منسوب خواهد بود. آنچه دارای اهمیت است، نه تعریف بلکه توضیحی است که از واکنش فوری من در برابر یک موقعیت خاص ارائه می شود.

4. اگر اخلاق مطلق را کنار می زنیم، بایستی از آنچه طردش می کنیم آگاه باشیم. اخلاق مطلق را نباید از آزادی اراده آزادی انتخاب، تصمیم و عمل جدا انگاشت; و این چیزی است که اگر انکار شود سایر امور نیز زیر سؤال می رود. باری، اگر ما در تصمیم گیری آزاد نباشیم، مسئولیتی نخواهیم داشت یعنی در این صورت، مسئولیت از میان می رود و وجدان معنای خود را از دست می دهد و از اینجاست که اساس اعتماد بین اشخاص، رخت برمی بندد. مفاهیم «خیر» و «شر» معنای کامل خود را از دست می دهند; و چون از آن پس منجر به هیچ عملی نمی شوند در عمل به اصطلاحاتی شبه زیباشناختی تبدیل می گردند یعنی بحث از برتریها، بحث از الگوهای انتخاب خودسرانه، و بحث از داوریهای فارغ بالانه، که هیچ یک الزام آور نیستند، جایگزین بحث اخلاق می شود. در این صورت، گزاره «این عمل خوب است » معنایی بیش از این نخواهد داشت که «من این عمل را دوست دارم » همان گونه که ممکن است فردی بگوید «من این منظره را دوست دارم »; و [در نتیجه،] همه بحثهای اخلاقی بی معنا خواهد شد.

ما قبلا گفته ایم که مطلوب بودن اخلاق مطلق، به هیچ روی دلیل بر وجود آن نیست; اما شناخت پیامدهای رد چنین اخلاقی، این فایده را در بر دارد که دریابیم که در مقام تصمیم گیری در باب ماهیت اخلاق، قول به نسبیت اخلاق برای ما به چه قیمتی تمام خواهد شد.

با در نظر گرفتن چنین ملاحظاتی، اینک به بحث در باب برخی نظریه های اخلاقی می پردازم، که می کوشند اخلاق نسبی (یعنی اخلاقی را که وابسته به چیز دیگری است) اثبات کنند. اما ، برای پرهیز از هر گونه بدفهمی مایلم تاکید کنم که قصد رد همه این نظریه ها را به طور کلی ندارم، بلکه [معتقدم که] برخی از آنها متضمن عناصر مهمی هستند که قابل توجیه و مهمند; این نظریه ها در تفکیک امور واقعا اخلاقی از غیر آن، به ما کمک می کنند. سر و کار من با این مساله است که آیا این نظریه ها جنبه هایی از اخلاق را نادیده گرفته اند یا نه، و با این شیوه بر آنم تا شکافی را که اخلاق مطلق به طور مناسبی در آن جای گرفته است، نشان دهم. کم اهمیت ترین این نظریه ها، نظریه زیست شناختی اخلاقی است. در نظر زیست شناسی امروز، معیار هماهنگی با راز بقاست. بنابراین، اخلاق به هیچ روی مطلق نیست یا هرگز از راه وجدان القا نمی شود; در ظاهر وسیله ای است که با ایجاد انتخاب طبیعی، در جهت افزایش این هماهنگی با غریزه به کار می آید. برای مثال، از طریق ایجاد غریزه طبیعی حتی در انتخابهای طبیعی خلایق، افراد اصلح انتخاب می شوند. از این رو، انسان اخلاقی در معنای زیست شناختی باید انسان اصلح باشد. با این حال، اخلاق در بسیاری از جنبه ها در برابر بقای حیات، در مخاطره است دوست داشتن دشمن، یا در اختیار گذاشتن طرف دیگر صورت در برابر او، بدون شک از جمله عالی ترین نیازهای اخلاقی و تبلور بی شائبه ترین اخلاقیاتی است که ما بدان دست یافته ایم، که باید حتی به قیمت از کف دادن جان، از آنها متابعت کرد. این نوع قدرت غیر از قدرتی است که برای بقا در منازعه مرگ و حیات لازم است; منازعه ای که مطمئنا با بیرحمی بهتر تقویت و کمک می شود. برای این شیوه، نشاط روحی ضروری تر است تا اخلاق. بیشتر دستورهای اخلاقی محتاج بازنگری فوق العاده دشوای اند تا بتوان آنها را با اصول داروینیسم، با هر تقدیری از آن، سازگار ساخت. در واقع، بندرت چیزی از ویژگیهای اخلاقی پیشنهادی باقی می ماند. نیچه نشان داده است «اخلاق جدید»ی که مورد نیاز است، درست ضد آن چیزی است که ما اخلاق می نامیم. بنابراین، نیازی به بحث بیشتر درباره این نظریه نیست. (5)

از جمله نظریه های با اهمیت و عظمت بیشتر، نظریه جامعه شناختی اخلاقی است. این نظریه مدعی است که «خیر» ارزش مطلقی نیست، اما آن چیزی است که برای جامعه خوب است و از این رو تحت تاثیر جامعه ایجاد می شود. مطمئنا حقیقت بیشتری در این نظریه وجود دارد; اخلاق به اجتماعی شدن ما، که به هنگام تولد فاقد آن بوده ایم، کمک می کند. فهم نتایج تاثیرات اجتماعی به ما کمک می کند تا آسان تر «کاربرد» اخلاق را از اخلاق «فی نفسه » تفکیک کنیم. اما اگر آن را از دیدگاه اجتماعی لحاظ کنیم، نکته بسیار تعجب انگیزی در تحول اخلاق وجود دارد.

پیشرفتهای عمده ما در شناخت «خیر» مدیون انسانهایی است که بر ضد جامعه شورش کردند و جامعه، آنها را مورد حمله یا اعدام قرار داد. قوم موسی او را هنگامی که با ده فرمان اخلاقی به سوی آنها آمد، با عصبانیت رد کردند; سقراط به برداشت جدیدی از خیر اشاره کرد: خیر همان است که شخص آن را حق می داند، اما او به قتل رسید و [نیز] مسیح بر دار شد. اگر اخلاق فقط مبتنی بر نیازهای جامعه است، چگونه این واقعیتها قابل فهمند؟

سقراط فیلسوف بود و بنابراین سرنوشت او را می توان براحتی تمام در قالب منازعات فلسفی [آن روزگار] فهم کرد; اما عجبا که از دیدگاه اجتماعی، حق به کسانی داده شد که وی را به چوبه دار سپردند. این ادعا که اخلاقی وجود داشت که نه فقط برای شهروندان آتن، که برای هر انسانی و [نیز] برای برده ها، مثل دیگران ارزشمند بود، به طور عمده برای دولت شهرهای یونان، مخاطره آمیز بود. چنین ادعایی مسلم بود که بتدریج انسجام این جامعه خاص را تحلیل می برد و فقدان این انسجام، بدون شک در تخریب دولت شهر، نقش خود را ایفا می کند. با وجود این، امروزه می توان گفت که از نظر اخلاقی سقراط بر حق بوده و نقش اساسی در شناخت ما از خوبیها داشته است و از این لحاظ کسانی که وی را تحت پیگرد قانونی قرار دادند بر خطا بوده اند. اما این سخن گامی است در جهت اثبات مطلق بودن اخلاق; زیرا جوامع در حال تغییر و تحولند و اخلاق گذشتگان اگر قرار بود فقط ثمره جامعه خاصی که از بین رفته است، باشد، نمی توانست برای ما معتبر و باارزش باشد. اگر چیز مطلقی در کار نباشد که برای همه نسلها و همه انسانها به یکسان باقی بماند، نمی توانیم بگوییم که سقراط برحق بود; فقط می توان درباره او، در یک بافت تاریخی، به عنوان یک شخصیت مهم تاریخی داوری کرد. این جامعه نیست که با اشاره به فراسوی خود، اخلاقی برتر ایجاد می کند، بلکه برعکس، اخلاق برتر غالبا در تضاد با جامعه توسط مردانی چون موسی، سقراط، مسیح یا کشیشان بعد از او، سنت شکنان، اصلاح طلبان و فیلسوفانی که در مخالفت با جامعه می کوشیده اند، ایجاد شده است. برخی از این رادمردان حتی زندگی خویش را قربانی کرده اند تا نگرشی اخلاقی تر بسازند و همواره این اخلاق برتر است که جامعه را بتدریج دگرگون می کند. زیرا همین که اطلاق چیزی خوشایند باشد، می تواند در همه اوضاع و احوال به عنوان موضوعی برحق شناخته شود.

از این گذشته، بازنگریهای دشواری برای وفق دادن نظریه جامعه شناختی با واقعیتها مورد نیاز است. برای ارائه یک مثال از چگونگی این تفسیرها، می توان تفسیر دورکیم را مد نظر داشت; دورکیم که روان شناس تا حدی مهمی است، اظهار می دارد که جامعه تصور ناخودآگاهی از خیر دارد که در مرحله آتی تحولش مورد نیاز است. این تصور ابتدا صرفا برای افراد بی نظیری، مثل سقراط، آگاهانه می شود، اما جامعه هنوز تصور ناخودآگاهانه ای از آن دارد و با این افراد، به عنوان دشمن خود، برخورد می کند. با وجود این، فرد آگاه تصور خویش را در معرض افکار عمومی قرار می دهد و بدین طریق جامعه را از نیاز واقعی به آن آگاه می کند، به طوری که بعد از آزار او یا کشته شدنش، جامعه این تلقی او را می پذیرد.

آیا واقعا می توان این شخصیت سازی جامعه را باور کرد؟ چنین می نماید که آشتی دادن واقعیتهایی که می شناسیم، با آگاهی ناخودآگاه جامعه از آینده خویش، بسیار دشوارتر است از آشتی دادن این واقعیات با اخلاق مطلقی که در نظر است این تبیین جایگزین آن شود.

با این همه، اخلاق اساسا فردی است. هیچ حکمی (6) خطاب به جامعه وجود ندارد که جامعه این یا آن را انجام دهد نقش «تو» [در این گونه خطابات] اساسی است، با وجود این، اگر از فرد خواسته شده است و فرد مورد خطاب است، این واقعیت که افراد بی نظیری قبل از دیگران به این درخواست پاسخ گویند و بر ضد جامعه بشورند، امری شگفت انگیز به نظر نمی رسد. مطمئنا تعلیم و تربیت و تنبیه، که از سوی نظریه جامعه شناختی مورد تاکید است، دارای تاثیر عظیمی است، اما آنها بر ارزشها مبتنی اند; یعنی اعتقادات اخلاقی باید بر این که انتخاب چه چیزی موجب تنبیه است، مقدم شود. همین معنا در مورد اجرای عدالت نیز صادق است. هدف عدالت اجرای آن چیزی است که حق تشخیص داده شده است و اگرچه آداب و رسوم و پیش داوریها بتدریج دخالت می کنند و شاید حتی حاکم شوند، لیکن عدالت همیشه در پرتو شناخت اخلاقی ما بازبینی می شود. به علاوه، استقلال اخلاق از جامعه را نیز می توان از این طریق فهم کرد که اگر جامعه صرفا با ملاحظات مادی و نیازهای اجتماعی راهنمایی شود، در این صورت، اخلاق پرورش نمی یابد و جای خود را به محرکها یا فشارها می دهد. ما امروزه می توانیم ارزش گذاری کنیم که چقدر اهمیت داشت اگر افراد برای ارتقای سطح اخلاق، یک بار دیگر بر ضد جامعه قیام می کردند. قطعا اگر چنین کنند آنها دشمنان جامعه تلقی می شوند. مثلا توصیه های «موعظه بر فراز کوه » (7) ، گرچه ما در برابر آن به ظاهر وانمود می کنیم که قبول داریم (در ظاهر از آنها دم می زنیم)، هنوز تا حد پذیرفته شدن در مسائل سیاسی، بسیار فاصله دارد.

گروهی دیگر از نظریه ها بر روان شناسی مبتنی اند. شکی نیست که در بین این نظریه ها نیز حقایق معتنابهی وجود دارد که می تواند به وضوح زمینه کار کمک کند. ما تا حد زیادی محصول فرآیندهایی هستیم که روان شناسی توضیح می دهد. بسیاری از رفتارهای انسانی تحت سیطره حوادثی است که در گذشته رخ داده و دیگر قابل تغییر نیست. کشف ضمیر ناخودآگاه حاکی از عاملی واقعی و قدرتمند است; اما روان شناسی به دنبال نوعی یقین است که ما در فیزیک سراغ داریم. آرمانش این است که نشان دهد ما همگی تحت سیطره تجارب گذشته ای هستیم که هیچ دخالتی در آنها نداشته ایم و تحت تاثیر عواملی هستیم که می تواند رفتار ما را به صورت علی یا آماری تبیین کند و هیچ جایی برای تصمیمهای آزاد ما نمی گذارد. این اعتقاد، همواره اخلاق را نسبی می نمایاند. آیا می توان آن را به عنوان کل حقیقت پذیرفت؟

ما قبلا چند بار درباره چشم انداز روان شناسی بحث کرده ایم، (8) به طوری که نیازی به ورود دوباره به این بحث نیست. روان شناسی با این که ما چگونه فکر می کنیم، احساس می کنیم، و عمل و عکس العمل نشان می دهیم سر و کار دارد، ولی با مفاهیم اساسی ای که ما به کار می بریم کاری ندارد; روان شناسی چگونگی کاربرد و عدم کاربرد ارزشها را تبیین می کند، نه خود ارزشها را. روان شناسی فرآیندهای داوری را دنبال می کند، اما نه میزانهایی را که داوریهای ما بر آن مبتنی است. بنابراین، گرچه روان شناسی می تواند زمانی را که ما آزادانه عمل نمی کنیم نشان دهد، اما قادر نیست چیزی در باب آزادی (اختیار) فی نفسه بگوید. در باب اخلاق، به طور واضح، چیزی بیشتر از آنچه شیوه های روان شناختی کشف می کنند، وجود دارد.

اساسا، روان شناسی است که ما را بر آن می دارد تا اصطلاحات «خیر» و «شر» را در معنای «زیبا» و «زشت » به کار ببریم; یعنی همچون ناظری بی طرف به شیوه زیبایی شناسی ظاهری ای که قبلا متذکر شده ایم. اما تجربه احساس مسئولیت نسبت به اعمال ما، با قاطعیت اثبات می کند که این نگرش در سطح اخلاقی وافی به مقصود نیست.

علاوه بر این، تاکید مکرری وجود دارد که اخلاق، صرفا نوعی آداب و رسوم است و به همین خاطر، بسته به دوره ملیت، جغرافیا و حتی آب و هوا، پیوسته در حال تغییر و تحول است. در مورد کاربرد و تدوین اخلاق، این سخن درست است; اما سبت به اخلاق فی نفسه چطور؟ باید اعتراف کنم که هرگز کاملا نتوانسته ام این ادعا را فهم کنم. عمده توصیه های اخلاقی واقعیتی دارند که اساسا بندرت قابل تغییرند و کمتر از هر چیز دیگری تغییر می کنند. مثلا اگر ما بافت تاریخی ده فرمان موسی یا موعظه بر فراز کوه را ملاحظه کنیم، می بینیم که دولتها و ملتهایی که در این دو زمان با یهودیان مرتبط بودند، در تاریخ کاملا نابود شده اند; آن کشورها به کلی دگرگون شدند، دشتهای حاصلخیز به بیابانهایی خشک و بی آب و علف بدل گردیدند و جنگلها به بیابان سنگلاخ تبدیل شدند، آب و هوا نیز تغییر کرد; اما عملا تنها چیزی که باقی ماند همین احکام معدودی بود که بیانگر توصیه های اخلاقی است. (9) این فرمانها به تنهایی هنوز در ذات خویش ارزشمندند یعنی کماکان زنده اند و از تاثیر واقعی در زندگی ما برخوردارند. در مقابل، روشها و دیدگاههای علومی که ما آنها را به عنوان علوم بسیار قابل اعتمادتر می شناسیم، از آن زمان دستخوش تغییرات بسیاری شده اند و هر تغییری باعث بی اعتباری نظریه های قبلی شده است.

پایداری و استواری اخلاق به اندازه هر چیز دیگری است که بتوانیم آن را بخشی از تاریخ انسانی تصور کنیم. همان طور که انسان در یک سیر تاریخی رشد می کند، به نظر می رسد که اخلاق نیز در ابتدا با اوضاع و احوال تاریخی مختلف تحول می یابد.

بعید به نظر می رسد که در زمانهای اولیه و در جوامع ابتدایی، اخلاق به آن شکلی که ما از آن صحبت می کنیم وجود داشته باشد. با وجود این، واقعیت شگفت انگیز این نیست که اخلاق در ابتدا به همان شیوه چیزهای دیگر تحول می یابد، بلکه شگفت انگیز آن که در هر زمان و در هر مکان که مرحله خاصی از تحول دست یافتنی بوده است، اخلاق، به طور تصادفی، تداوم یافته است. این امر در یهودیت با ده فرمان [موسی]، و پیامبران بعد از او تحقق پیدا کرد; در یونان با فلاسفه، از سقراط به بعد; و در مسیحیت، بودائیسم، آیین کنفوسیوس و تائوئیسم نیز تحقق پیدا کرد. از آن هنگام به بعد دستاوردهای اخلاقی ایستا مانده اند، در صورتی که تقریبا هر چیز دیگری در فرآیند تغییر بوده است. آیا این نشان نمی دهد که امر واقعی ای کشف شده است که لزوما متعلق به ماهیت انسان است و با آداب و رسوم صرف متفاوت است؟ و از این بالاتر این که، مقتضیات اخلاقی مذاهب بزرگ، بسیار شبیه یکدیگرند، با این که در زمان پیدایش در کشورهای مختلف نمی توانستند از یکدیگر تاثیر پذیرند. در واقع، با وجود تغییرات در تفسیر و کاربردهای اخلاق، پایداری آن چشمگیر است.

برابری اخلاق با آداب و رسوم نیز بدین معناست که مسائل اخلاقی را می توان با رای اکثریت فیصله داد. اگر اخلاق صرفا آن چیزی بود که در آداب و رسوم یک ملت هست، اکثریت آن ملت می توانستند به طور موثقی تکلیف رفتارهای اخلاقی را از غیر آن مشخص کنند. این دیوید هیوم بود که ادعا کرد رفتارها بر صوابند، وقتی که در میان اکثریت نوع بشر احساس رضایت اخلاقی را برانگیزانند. اما سخن دبلیو لی لی (10) در رد هیوم قانع کننده تر است که می گوید: «مطمئنا مواردی هست که یک فرد داوری می کند که عملی بر صواب است، با این که می داند اکثریت نوع بشر و اکثریت افراد هر گروهی از آن کار متنفرند و از آن احساس نارضایتی اخلاقی می کنند. یکی از بارزترین نمودهای شخصیتی وجدان فردی آن است که فرد، احکام اخلاقی مغایر با آراء اکثریت گروهی که بدان متعلق است، صادر کند.» و ما دیده ایم که افرادی مثل سقراط، می توانند این کار را بکنند و برحق باشند، حتی اگر بر ضد اکثریت قاطع باشد. اقلیت و اکثریت مهم تلقی نمی شود، آنچه مهم است اطمینان باطنی است. زیرا امر مطلق برای همه انسانها و نسلها ثابت است. بنابراین، وقتی که فردی این امر ثابت را دریافت، شناخت او نسبت به آن بتدریج عمیق و نهادینه می شود. بنابراین، مسائل اخلاقی را نمی توان با تعداد [نفرات] حل و فصل کرد.

گروه دیگری از نظریه ها می کوشند تا به طور مستقیم از راه فلسفی صرف، نظریه نسبیت اخلاقی را بنا کنند. این کوشش در شکلهای بسیار مختلفی قابل طرح است، اما در نهایت این نظریه همواره می خواهد نشان دهد که یک راه و رسم اخلاقی، همان قدر کم توجیه پذیر است که راه و رسمهای دیگر; یعنی اگر ما یکی را بر دیگری ترجیح می دهیم، صرفا امری ذوقی است. راه و رسم قبیله ای که آدم خواری را تجویز می کند، همان قدر مستدل یا بی پایه است که اخلاق مسیحی یا مکتب رواقیون رومی. برتراند راسل (11) معتقد است که آموزشهای نیچه را با دلایل فلسفی نمی توان رد کرد. زیرا نظریه او «به طور ذاتی، خود هماهنگ است »; (12) او صرفا محق است که بگوید از آن تنفر دارد.ما یقینا می توانیم بر این عبارت تاکید کنیم; اما آیا آن درست است؟ آیا واقعا، به لحاظ فلسفی، نمی توان به طور قاطع نشان داد که ارزشهای «آدمهای حیوان صفت » (13) در برابر محبت مسیحایی بر خطاست؟

این نظریه ها به طور عمده در درون پوزیتیویسم منطقی ایجاد شده اند و ظاهرا با افول این مکتب، امروزه، ارزش بسیار کمتری از زمان پیدایش خود دارند. اما چند نکته هست که ارزش بحث کردن را دارد. زیرا اینها نشان می دهد که هر نظریه ای که می کوشد اخلاق نسبی درست کند، چه لوازمی در بر دارد. درست است که اگر اخلاق به صرف اوضاع و احوال بیرونی وابسته باشد، بدترین راه و رسم قبیله ای واقعا همان قدر توجیه پذیر است که راه و رسم دیگر.

اعتراض اصلی به این گونه سخنان روشن است: اینها شعور انسانی را دست کم گرفته اند. اگر اینها صرفا امری ذوقی اند، دیگر نمی توان به طور معناداری از آنها بحث کرد، در حالی که این نظریه ها مورد بحث قرار می گیرند و به طور واضح می توانند و باید هم مورد بحث قرار گیرند. پوزیتیویست های منطقی گفته اند که همه داوریهای ارزشی شبیه به این گزاره است: «من چای شکر دوست دارم »، که باید بدون هر گونه بحثی آن را پذیرفت. اما این تنها نوع خاصی از داوریهای ارزشی است; گزاره های اخلاقی ای وجود دارد که کاملا با این مثال متفاوتند. اگر مساله کاملا مهم «چه باید کرد؟» قابل بحث و بررسی نباشد، در این صورت فلسفه باید از خود سلب مسئولیت کند، پاره ای از این استدلالها که چرا چنین سلب مسئولیتی غیر ضروری است. از اهمیت عامی برخوردار است.

نخست آن که دوستی و تنفر که غالبا در این بافت مورد توجه است لزوما همان داوریهای ارزشی نیست. ممکن است ما از تنبیه کودک متنفر باشیم و با وجود این، آن را تایید کنیم; تفاوتی که می تواند آگاهی ما را به همان اندازه تفاوت بین «خیر» و «حق »ی که قبلا گفتیم، افزایش دهد. در واقع مقتضیات اخلاقی همواره آن قدر طاقت فرساست که نمی توان آنها را دوست داشت; به همین دلیل است که بندرت از آنها اطاعت می شود. با وجود این، این نیز خطاست که، همچون کانت، معتقد شویم که صرف انجام وظیفه فردی مشروط بر آن که با زحمت و برخلاف تمایلات فردی انجام شده باشد در خور تحسین است; گاهی ممکن است انجام وظیفه، هم در خور تحسین و هم خوشایند باشد. ما باید بیاموزیم که انواع مختلف احساسات را از یکدیگر تفکیک کنیم; دوستیها و نفرتها به طور واضح باید از امیال اخلاقی جدا شوند. چنین تمایزاتی غالبا سخت، اما امکان پذیرند. برای نمونه، در تجربه عملی می توان احساس مسئولیت در برابر شخصی را از احساس مجذوبیت از ناحیه شخصی، تفکیک کرد. ویژگی جذاب شهوت از ویژگی جذاب وجدان متفاوت است. به جای فروکاستن تفاوت اخلاق با جستجوی مشابهت های ظاهری خواه جامعه شناختی، روان شناختی و یا صرفا منطقی باید بر ویژگیهای خاص اخلاق متمرکز شویم. از آنجا که ما در اینجا با احساسات سر و کار داریم (ما به طور دقیق از این احساس مسئولیت سخن می گوییم و تشخیص این که واکنش های وجدان قابل درکند) ضروری است که حساسیت خود را به کمک چنین تمایزاتی، افزایش دهیم.

دومین اعتراض، مبتنی بر این واقعیت است که این تفاوتهای اساسی بین گزاره های ترجیحی و گزاره های اخلاقی قابل کشف و بحث و بررسی است. مثلا این واقعیت که ترجیح رنگهای خاصی صرفا امری ذوقی است: اگر فردی کراوات یا پیراهن قرمزی را ترجیح دهد و دیگری آبی آن را، مادام که با هماهنگی دیگر رنگها ناهماهنگ نباشد، جای هیچ بحثی ندارد. اما نمی توان گفت که دروغ گویی همیشه بهتر از راست گویی است: البته در مواردی بسیار ویژه اینطور است، اما نمی توان آن را به صورت یک اصل اخلاقی درآورد. همچنان که جنایتی را غیر اخلاقی دانستن، امری صرفا ذوقی، یعنی [ناشی از] تامل درونی محض، نیست. برخی از داوریهای ارزشی مبتنی بر ذوق یا ترجیحات فردی است، اما داوریهای اخلاقی این گونه نیست. زیرا آنها را نه می توان وارونه کرد و نه دو دیدگاه متضاد می تواند درباره آنها درست باشد و از این رو ما می توانیم با بحث کردن معرفت خویش را بالا ببریم.

بنابراین شک گرایی مطلق که غالبا در این بافت حمایت می شود واقعا قابل دفاع نیست. چنین شک گرایی ای بدین معناست که دیدگاه اخلاقی هر فرد، کاملا شخصی است; زیرا مفاهیم «حق » و «خیر» را نمی توان تعریف کرد; چرا که هر کسی هنگام کاربرد آنها چیزی را قصد می کند و هیچ تصمیمی در باب معنای دقیق آن ممکن نیست. اما در پرتو آنچه گفتیم روشن است که این دیدگاه بر خطاست و تنها کافی است که قتل، دزدی یا پایداری توصیه های اخلاقی را در نظر آوریم. اما شک گرایی رهزن است; چون به ما امکان می دهد تا از قبول مسئولیت طفره رویم. با این حال، اگر کسی اندکی معترف به ملاحظات اخلاقی باشد، هرگز بر این مبنا عمل نمی کند و بنابراین اگر او بعد از موشکافی دقیق عوامل دخیل به نتایجی رسیده باشد، معتقد خواهد شد که نتایجش از اعتبار و ارزش عمومی برخوردارند.

سومین اعتراض، آن است که توصیه های اخلاقی آن گونه که بعضی پوزیتیویست های منطقی ادعا می کنند صرفا آمرانه نیستند. طبق این دیدگاه، این گفته که «این عمل خوب است » به معنای «این عمل را انجام بده » است. درست است که توصیه ها غالبا به شکل آمرانه تبیین می شود «تو باید» با وجود این، همه آنها الزام آور است. چرا که با عنصری در طبیعت انسانی منطبق اند; طبیعتی که توصیه ها با تقاضای خویش آن را آشکار می کنند. به لحاظ منطقی، درست به نظر می آید که بگوییم اوامری که به شکل «باید» و «حتما» به کار می رود و از این رو اشاره به محتملات آینده دارد، هیچ وجه مشترکی با گزاره های ناظر به واقعیات موجود که با افعال «بودن » و «استن » بیان می شود، ندارد. اما این تمایز صرفا منطقی گمراه کننده است; اگر اینطور نباشد، این توصیه ها به آسانی به عنوان اموری دلبخواهی کنار گذاشته می شوند. اما از آنجا که توصیه ها الزام آورند باید ریشه در واقعیتهایی داشته باشند که آنها نیز بدین طریق بیان شوند. با این همه، توصیه ها منحصرا با آینده سر و کار ندارند. آنها ما را نیز قادر می سازند تا درباره اعمال گذشته داوری کنیم.

برخی از نظریه های اگزیستانسیالیستی در باب اخلاق، که بعدا مورد بحث قرار می گیرند، منکر اخلاق ثابتند و می کوشند به جای آن، اثبات کنند که هر انسانی مطابق با دیدگاهش اخلاقی را می آفریند. از دیدگاه آنها، اخلاق تحت تاثیر عناصری از طبیعت انسانی نیست، بلکه کاملا به میل و دلخواه انسان بستگی دارد. با وجود این، آنها می خواهند مسئولیت را حفظ کنند تا نشان دهند که انسان در برابر آنچه هست و آنچه می کند، مسئول است. در این زمینه آنها ناکامند; طبق گفته آنان، انسان در برابر اعمالش در پیشگاه خود مسئول است. اما از آنجا که هیچ اخلاق مفروضی وجود ندارد، انسان می تواند دائما اصولی را که اعمالش بر آنها مبتنی است. تغییر دهد. این مطلب، یک بار دیگر به سوی مفهومی مطلق راهبر است، گرچه پیشتر اگزیستانسیالیستها آن را انکار می کنند. زیرا معناداری مسئولیت نیازمند اتکا بر امر متعالی ای است که مطلق باشد. برای معنادار شدن مسئولیت، انسان باید نه ، بلکه «پاسخگو» (15) تلقی شود و انسان به تنهایی برای معنا دادن به دومی کافی نیست، مگر آن که دست کم به حضور عناصر متعالی در درون ماهیت خود اعتراف کند. اخلاق نمی تواند خودسرانه ( به صورت دلبخواه) خلق شود، بلکه باید منبع اعتباری (حجیت) داشته باشد.

با وصف این، در زندگی روزمره، شاید مهم ترین نظریه در باب نسبیت اخلاق، مبتنی بر ماتریالیسم باشد تا آنجا که بیشتر مردم بندرت به دید یک نظریه به آن می نگرند، بلکه آن را به عنوان عملی واقع بینانه در نظر دارند. با این همه، این نظریه از شکافهای بیشتری در تبیینهایی که اخلاق را نسبی می دانند، پرده برمی دارد.

ماتریالیست ها می خواهند به بیشترین خوشبختی برای بیشترین افراد دست یابند. این به نظر قانع کننده می رسد و اساسا انسانی جلوه می کند، اما در واقع، از مساله اصلی طفره می رود; از خوشبختی ای که آنها به دنبالش هستند تعریفی ارائه نشده است. ممکن است ما نیز، همچون ماتریالیست ها، بکوشیم به طور جدی عمل گرا باشیم و در پی آنچه به نفع ما است برآییم. اما در واقع، برای ما چه چیزی سودمند است؟ خودخواهی و نشان دادن آن به طور گستاخانه، یا دست کم تظاهر به پیروی از برخی راه و رسمهای اخلاقی و دوست داشتن همسایگان خویش، یا دوست داشتن آنان از صمیم قلب و اطاعت از وجدان؟ ممکن است ما در اثر شرمساری حاصل از چنین سؤالاتی و از سر درماندگی به این گزاره که صرفا می خواهیم خوشبخت باشیم، تمسک کنیم. اما کدام نوع خوشبختی را می خواهیم؟ قدرت بر این که هر هوسی را دنبال کنیم، [یا] داشتن پول کافی برای این که هر آرزویی را که به ذهنمان می رسد، برآورده کنیم؟ اگر چنین کنیم، درخواهیم یافت که برخی آرزوها ما را به رفتاری می کشاند که هیچ لذتی به ما نمی دهد و برخی رفتارهای دیگر در نظر ما ناخوشایند می نماید; پس به معیارهای دیگری نیازمندیم. به علاوه، خواهان دوستان و یک زندگی خانوادگی خوشبخت هستیم و این امر، دست کم، نیازمند اعتماد متقابل است و اعتماد بین انسانها بدون این اعتقاد که دیگران می کوشند بر طبق همان معیارهایی که ما داریم رفتار کنند، به سختی ممکن است. به عبارت دیگر، نیاز به ارزش مطلق ناظر به خیر و خوبی، تدریج خود را نشان می دهد. حتی صرف مفید بودن، به آسانی ما را به این سؤال سوق می دهد که «چه چیزی واقعا ارزش انجام دارد؟» یعنی چه چیزی واقعا خیر است; وقتی که این انتخاب به وسیله هدف خاصی نباشد، بلکه در میان اهداف مختلف (مثلا شغلهای گوناگون) قرار داشته باشد. دورنمای درآمد بیشتر داشتن به خودی خود، قانع شدن به شغل خویش را به سختی ضمانت خواهد کرد.

البته ماتریالیست ها از تاکید بر ثروت مادی دست نمی کشند; در حالی که برای به دست آوردن ثروت بیشتر، انسان باید انگیزه اصلی فلسفه ماتریالیسم را که همان دلبستگی به برابری انسانها، عشق به محرومان و آرزوی ایجاد عدالت برای همه بود، سرکوب کند. دیکتاتوری در شرق و فشار همرنگی با جماعت در غرب، نشان می دهد که دستاوردهای مادی بسیار ارزشمندتر است. زیرا از راههای متعدد منتهی به خوشبختی، تنها همین یکی، مورد تایید قرار می گیرد و ماتریالیست ها هر آنچه در توان دارند برای اجرای آن به کار می گیرند. پیشرفت صنعت، افزایش تولید و فزونی ثروت، که نتیجه آن دو است، بتدریج انسان را ضایع می کند; انسانی که نباید تنها با نان زندگی کند. انسان ممکن نیست هر دو جنبه را با هم داشته باشد; بلکه باید با برتری خیر و خوبی بر اهداف مادی را بپذیرد یا به نابودی شان و منزلت انسانی خویش تن در دهد.

و سرانجام نظریه های آرمان گرا در باب اخلاق نیز وجود دارد. این نظریه ها تا حدودی به مطلق انگاشتن اخلاق گرایش دارند; اما از آنجا که همه قدم را برنداشته اند، حتی این نظریه ها نیز بی نتیجه مانده اند.

آرمانگرایان معمولا سه ارزش مطلق سنتی، یعنی حقیقت، خیر و جمال، را به عنوان واقعیت نهایی، می پذیرند و کاری به منشا و خاستگاه آنها ندارند. این یکی از تلاشهایی است که در جهت تاسیس اومانیسم و رد و انکار دین صورت گرفته است. آرمان گراها برای اثبات نظر خویش، این سؤال را مطرح می کنند که «آیا رفتار یک شخص انسان گرا غالبا معقول تر از یک مسیحی نیست؟» و پاسخ این پرسش منحصرا این خواهد بود که «البته ». اما آیا این، واقعا، چیزی بیش از قوت برخی از انسانها و ضعف برخی دیگر را اثبات می کند؟ سؤالی که ارتباط بیشتری دارد، این است که آیا، همان گونه که مسیحیان مدعی اند، انسان گرایی واقعا ثمره مسیحیت است و اگر مسیحیت نابود شود نمی تواند به حیات خویش ادامه دهد؟ انسان گرایی در آلمان نازی و روسیه کمونیست باقی نماند و بروشنی، در جامعه ما [نیز] در معرض خطر است. اما از آنجا که به آینده، علم نداریم، تاریخ [هم] نمی تواند ادله واضحی بر ما اقامه کند.

با این همه، اگر به تجارب خویش رجوع کنیم، درمی یابیم که چرا مجاز نیستیم که از این ارزشهای مطلق دست برداریم. در اوضاع و احوال دشوار، افعال خیر دارای اهمیت، به چیزی بیش از «اخلاق محض » محتاجند; یعنی به چیزی بیش از اخلاق مبتنی بر مفاهیم انتزاعی. این افعال، نیازمند شور و اشتیاق، تسلیم محض، آمادگی برای ایثار و فداکاری، و شاید حتی آمادگی برای گذشتن از زندگی خویشند و شور و شعفی خاص و خوشبختی ای عمیق را می آفرینند. همه این احساسات را نمی توان با اطاعت از قانون اخلاقی صرف و نه با ارزشهای مطلق فی نفسه، برانگیخت; بلکه باید آنها را از منبعی که فراتر از قانون اخلاقی است، پیوند داد; اخلاق باید از عشق مایه گیرد. کرکگور، چنانکه قبلا گفته ام، به طور قانع کننده ای نشان داده است که این دستور به دوست داشتن همسایه، حال احساسات انسان هرچه باشد یک تجربه متعالی را پیش فرض خود دارد. (16) این مطلب با واقعیت دیگری تایید می شود که قبلا تذکر داده ایم، که اخلاق، هر زمان که قوانین آن صرفا به خاطر قانون بودنشان، بعیت شود به مخاطره می افتد. فریسیان (17) نمونه اعلای آنند. پارسایی آنان، آنها را بر آن داشت تا قوانین بیشتری را که هدف از آن باز داشتن [خود] از رفتارهای ضد اخلاقی بود تدوین کنند. آنگاه این قوانین صورت خشن تری به خود گرفت و به شکل قواعدی درآمد که فی نفسه هدف تلقی می شدند و با به کارگیری جزم گرایانه اخلاق، سرچشمه عشق را خاموش می کردند. عیسی مسیح ناگزیر شد که با آنان، در مقایسه با گنهکاران علنی، با عصبانیت بیشتری برخورد کند. زیرا این نوع از فرمانبرداری، آنها را مغرور و بیرحم و سنگدل بار می آورد. مطمئنا چنین اخلاقی، سرانجامش چیزی است که بردیایف (18) آن را «خشکی غیر قابل تحمل فضیلت » (19) نامیده است.

برای خودکفا کردن ارزشهای مطلق، آرمان گرایان نیز خواه آگاهانه یا ناآگاهانه اخلاقی نسبی بنا نهاده اند. باورهای آنان مبتنی بر این باور است که انسان اساسا خیر است و شر اهمیت جزئی دارد. اما در واقع، انسان دارای استعدادهای خیر و شر است و تعیین این که کدام یک قوی ترند، سخت است; اخلاق باید ما را به بازشناسی هر دو راهنمایی کند تا آنجا که در تشخیص اساس و پی ریزی بنای خیر کمک دهد. آرمان گرایی با دست کم گرفتن واقعیت شر و زشتی احتمالا به یاس و ناامیدی کشیده خواهد شد; زیرا یک آرمان گرا وقتی با واقعیت قدرت شر مواجه می شود، باید اعتراف کند که باور به خوبی ذاتی انسان، قابل دفاع نیست; اما ایمان به اخلاق، در این صورت، با تخریب این باور که اخلاق بر آن مبتنی نیست، سست می شود.

اینها نمونه های معدودی است از این که چگونه نظریه هایی که اخلاق را نسبی می دانند عرصه را برای نتیجه گیریهای مختلف باز می گذارند. این بررسی، به ضرورت، مختصر است; اما امیدوارم آنچه را گفته ام برای این که به ما اجازه دهد تا نتیجه بگیریم که مجموعه این تبیینها در ادای حق اخلاق ناکامند، کافی باشد.

وقتی انسان به خود مراجعه می کند، حضور یک نظام اخلاقی را در درون وجود خویش درمی یابد و نیز خواسته یا ناخواسته از اتصال به یک نظام بیرونی آگاه می شود. در تجربه، اخلاق نه خودسرانه است و نه وابسته به عوامل دیگر; گرچه امری انفسی است، اما شناخت رابطه بیرونی یعنی نظام الزام آور را بر ما تحمیل می کند. این واقعیت که اخلاق، بسیاری از مسائل را مطرح می سازد، دقیقا بدان خاطر است که امری است مطلق، وگرنه نیازی به این همه توجه نداشت. چرا ما دائما احساس نیاز می کنیم که باید وجدان خویش را راضی کنیم؟ چرا وجدان به این اندازه مقاوم است که حتی زمانی که می کوشیم تا خود را سبک کنیم و آن را به دست فراموشی بسپاریم، باز خود را به رخ ما می کشد؟ اگر وجدان صرفا به حضور دیگران متکی بود، در اثر فقدان هر قدرت خارجی، به آسانی می شد آن را نادیده گرفت. اما از آنجا که وجدان مستلزم یک نظام بیرونی است، مسائل اخلاقی را می توان به طور مستقل (جدای) از خوشایندها، ناخوشایندها و آداب و رسوم، به صورت معناداری بحث کرد. ما احساس می کنیم که تعارضات اخلاقی را باید حل کرد، گرچه کاربرد قانون اخلاقی در اوضاع و احوال مختلف سرشار از مسائل متعارض است و به تصمیمهای متعدد می انجامد مشکلی که در فرصتی دیگر باید به آن بپردازیم.

«باید» اخلاقی، که نشانی از نظام بیرونی است، چونان امری غیر مشروط تجربه می شود. برخلاف خواسته هایی چون «اگر شما بخواهید به خوبی ویولون بزنید، باید هر روز تمرین کنید»، بایدهای اخلاقی به صورت مشروط شکل نمی گیرند. در اینجا شرطی وجود ندارد. همه این تلاشها که برای بیان شرطهای وسوسه انگیز در قالب وعده پاداشها یا عقوبتها در زندگی این جهانی یا جهان آخرت بیان می شود، برای اخلاق زیانبار بوده و راه را بر نسبیت هموار کرده اند. حتی این سؤال که «چرا باید اخلاقی بود؟» ضد اخلاقی بوده است. زیرا همین سؤال در جستجوی ادعایی فراتر از اخلاق است.

حجیت اخلاق نیز که از موضوع دستورهای اخلاقی ناشی می شود، نه شرطی دارد و نه دارای منشا دیگری است. اگر اخلاق به طور کامل تجربه شود، می تواند همه اهداف به طور جدی مطلوب و برنامه ریزی شده را تحت الشعاع خود قرار دهد. اخلاق می تواند بر ضد منافع شخصی انسان عمل کند و نیز بر ضد نیازهای خانوادگی یا قدرتهای سیاسی ای که ما باید در برابر آن به ظاهر تسلیم باشیم. اچ. اچ. فارمر (20) مقتضیات اخلاقی را یک «ادعای اجتناب ناپذیر» می داند. مقتضیات اخلاقی، از سنخ فرمان نیست، بلکه ادعاست. زیرا ما می توانیم آن را رد کنیم و بکوشیم ندای وجدان را سرکوب کنیم; حتی ممکن است قدرت آن را تا حد زیادی کاهش دهیم، مشروط بر آن که مدت معتنابهی از وجدان خویش تغافل کنیم. با این همه، این ادعا اجتناب ناپذیر است که به محض آن که کاملا فهم شد، دیگر نمی توان از آن گریز داشت، اما به سختی می کوشیم تا سبت به آن بی اعتنایی یا امتناع ورزیم; ما می دانیم که باید از آن تبعیت کرد و این امر بدون رجوع به هر گونه مرجع دیگری تجربه شده است. حجیت این ادعا، از جایی گرفته نشده است، بلکه بر تجربه شخصی ما از خواست درونی مبتنی است آن گونه که در بحث از «تو» دیدیم. (21)

در عین حال، مطلق بودن این مقتضیات با این واقعیت تایید می شود که هر موقعیتی که ما خود را در آن یافته ایم، اگر در پرتو اخلاق لحاظ شود، کاملا تغییر می کند و معنا و عمق جدیدی پیدا می کند. احساس می کنیم که صرفا با ملاحظات عملی مواجه نیستیم و نیز احساس می کنیم که فرصت طلبی سودی در بر ندارد; احساسات ما سبت به مسئولیت در قوی ترین درجه خود وجود دارد و این بدان خاطر است که موقعیت تجربه شده اخلاقی، تجربه ای از آزادی (اختیار) قلمداد می شود. این مقتضیات اخلاقی از آن رو که غیر مشروط است، به طور ضمنی بیان می کند که من به طور بالفعل به چه کاری قادرم؟ و چه باید بکنم؟ و تنها از آن رو که من این توانایی را واقعا تجربه کرده ام، نمی توانم مسئولیت خود را دست کم بگیرم. اگر این مقتضیات اخلاقی غیر مشروط نبوده با «شرط »ها و قیدهایی مقید می شد. این درست است که فشارهای درونی و بیرونی غالبا به حد کافی قوی هستند که مرا از کاری که نباید انجام دهم منع کنند، با این همه، خواست مطلق توجیه پذیر است; هرچند ممکن است در اثر زندانی شدن یا ناتوانی جسمی از انجام کاری منع شوم، اما هیچ کس نمی تواند کاری را که نمی خواهم انجام دهم، بر من تحمیل کند; مشروط بر آن که آمادگی پذیرش بیشترین خطر یعنی قربانی کردن زندگی خویش را داشته باشم. زور و فشار کارایی خود را در مورد سقراط از دست داد، چرا که وی مرگ را بر تسلیم شدن ترجیح داد.

امروز، شاید کسی بر این نوع اعتماد به نفس، اعتراضهایی وارد کند که تا مدتی پیش باور نکردنی بود مثل این که داروها و درمانهای جدید و روشهای شرطی روان شناختی ای وجود دارد که ویژگیهای انسان را تغییر می دهد و بر او آنچه را نمی خواهد، تحمیل می کند. بنابراین، ظاهرا هر گونه مجالی برای ارزیابی آزادی انسان در برابر فشار خارجی، از دست رفته است. با وجود این، در واقع، این امکان جدید قوت بیشتری را به این استدلال می بخشد که موقعیتی که در پرتو اخلاق لحاظ شود، با تجربه کردن آزادی، عمق بیشتری کسب می کند. دو دلیل برای این امر وجود دارد: یکی آن که اگر ما صرفا به این تواناییهای جدید از دید عملی بنگریم، لوازم آن کاملا قابل قبول نخواهد بود و از آنها استفاده نابجا خواهد شد، همان طور که برخی از این موارد در آلمان نازی اتفاق افتاد. برای فهم این موقعیت جدید باید اعتراف کنیم که تواناییهای جدید نمایانگر مسائل اخلاقی ناگوار و مسئولیتی مضاعف است. ما هیچ راه چاره ای جز گنجاندن اخلاق مطلق در بررسیهای خویش نداریم. زیرا اخلاق نسبی ما را مجاز می دارد که در مواردی از کاربرد چنین کارهایی دفاع کنیم، که این امر به طور اجتناب ناپذیر به ابهام حدود و ثغور آنچه به عنوان شر کمتر قابل دفاع است و آنچه قابل دفاع نیست، می انجامد. دوم آن که اگر گمان کنیم چیزی می تواند ما را از انتخاب مرگ، به عنوان طریقی برای حفظ آزادیمان باز دارد، در این صورت هنوز هم با مرگ مواجهیم [زیرا] با تغییر شخصیتی تا این اندازه کامل، [دیگر] نمی توانیم به عنوان همانی که هستیم زنده بمانیم. به علاوه، هر بیننده ای به طور بسیار غم انگیزی احساس خواهد کرد که هر آنچه زیبنده نام «انسان » است، در معرض خطر نابودی قرار دارد.

شکست همه این نظریه هایی که حاکی از اخلاق نسبی اند، همچنین نشانگر این است که چرا دیدگاه دینی بهتر می تواند حق اخلاق را ادا کند. اما کلمه «دین » باید در این مقام، در آن معنایی که کرکگور اگزیستانسیالیست از آن داشت، فهم گردد; نه به معنای مجموعه نظام مندی از عبارتهای جزمی و قوانین اخلاقی، بلکه به عنوان توصیف واقع بینانه ای از واقعیتی که ما تجربه می کنیم.

اخلاق محتاج نوعی نگرش مابعدالطبیعی است; انسان باید آزاد باشد و کنشهای فردی او مهم تلقی شود. هیچ نظریه علمی ای تاکنون نتوانسته است جایگاهی برای آزادی انسان پیدا کند، و نه با این همه توانسته است نشان دهد که کنشهای او، گرچه به لحاظ خارجی بی اهمیت است، دارای نتایجی است یعنی اشارتی به «رابطه مطلق او با امر مطلق » دارد. با این همه، با هر دیدی به سختی می توان تشخیص داد که کنشهای ناچیز افراد ناقابل، چیزی بیش از ارزشی اندک در بر داشته باشد. آن گونه که قبلا گفته ایم، (22) اخلاق به شکل منفرد آن قادر نیست به اهداف عالی دسترسی پیدا کند، مگر آن که برداشتی از گناه را در خود جا داده باشد. حتی اگر صرفا به شکل مبهمی تجربه شده باشد، به ورای خود اشارتی دارد.

اخلاق نیز به سایق و انگیزه ای که از ورای ماهیت انسان ناشی شده باشد، احتیاج دارد. ارزشهای مطلق باید زیربنایی داشته باشد و از جایی سرچشمه گرفته باشد که آن «جا» طبیعتی تر از انسان باشد، از آن رو که طبیعت انسان برای تبیین این ارزشها کافی نیست. این ارزشها نمایانگر اثر یک واقعیت متعالی اند. این واقعیت با ماهیت مسئولیتی که از آن بحث کردیم، تایید می شود و گفتیم که انسان صرفا یک عامل نیست، بلکه باید پاسخگو نیز باشد. مسئولیت تنها زمانی معنای واقعی می یابد که انسان در پیشگاه چیزی مافوق خویش پاسخگو باشد. بنابراین، مسئولیت ما را به فراتر از دنیای خاکی رهنمون می شود. اخلاقیات کاملا به این دنیا تعلق ندارند. دین با طرح و تفسیر این جنبه های اخلاق، به ارزشهای اخلاقی عینیت می دهد. از آنجا که این ارزشها شخصی اند و اگر بنای واقعی شدن آنها وجود دارد، نیازمند مشارکت شخصی اند، ما همیشه دلهره این را داریم که آنها صرفا ذهنی اند و مورد تردید; یعنی توجیه پذیر نیستند و همین نکته دلیل دیگری در اختیار ما می نهد که دین را مطلوب بدانیم، اگرچه همان طور که قبلا گفتم، این دلیل برای پذیرش دین کافی نیست. با این همه، از آنجا که این جنبه های اخلاق، جنبه هایی از تجارب واقعی ما هستند ارزش آنها با معیار دیگری، متعالی می شود نظام بیرونی ای که دین بیان می کند، در اخلاق کارگر است. دین و اخلاق لازم و ملزوم یکدیگرند.

ملازمه آنها ریشه در ویژگی شخصی اخلاق دارد. ما اخلاق را، به عنوان یک احساس وفاداری شخصی تجربه می کنیم، به جای آن که از آن تعبیر به مقتضیات قانون غیر شخصی بکنیم. دستورهای اخلاقی از آنجا که روی خطابشان با من است، یک وظیفه شخصی اند و احتمالا وقتی که انسان یکی از آنها را اطاعت نکند، به قوی ترین وجه، احساس می شوند. ما بارها ناگزیر شده ایم که بر این نکته پای بفشاریم که پیروی کردن از قوانین به خاطر خودشان، کافی نیست. ما باید نه تنها کاری را که حق است انجام دهیم، بلکه به خاطر انگیزه های حق، وارد عمل شویم و به تعبیر تی. اس. الیوت:

آخرین اغواگری، بزرگترین خیانت است; یعنی انجام عمل حقی با انگیزه ای باطل.

اما این انگیزه را صرفا خود می توانیم تشخیص دهیم، در برابر دیگران همیشه می توان ریاکاری کرد. (ما می توانیم با خودمان هم ریاکاری کنیم، اما در این صورت کاملا از اخلاق بریده ایم.) ما باید در جهت تخریب نقشهای کاذب حتی بر ضد منافع خویش آماده خطر کردن باشیم. این صداقت پررنج فقط قابل فهم است چرا که ما، به عنوان اشخاص فردی، با این واقعیت مواجهیم که در دین عینی شده است.

درست است که ما از تقابلهای اخلاقی و پیچیدگیهای ناشی از آنها نمی توانیم بگریزیم. قانون اخلاقی باید در اوضاع و احوال مختلف به کار آید و کاربرد آن لزوما در همه موقعیتها روشن نیست. اخلاق را نمی توان آنچنان تعمیم داد که هر وضع و حالی را تفسیر و تعبیر کند، و از همین رو اخلاق مشارکت شخصی ما را کنار می گذارد. برخی از قلمروهای بلاتکلیف را باید به حال خود رها کرد تا جا برای تصمیمهای فردی فراهم شود. یک تصمیم اخلاقی باید از درون خود ما ریشه گیرد تا مطمئن شویم که ما عمل درست را با انگیزه درست انجام داده ایم. بدین ترتیب ما می توانیم وفاداریها یا وظایف متضاد را تجزیه کنیم. مثلا تضاد بین وظایفمان نسبت به خانواده خویش، که مستلزم مقداری خودخواهی است، و وظایفمان نسبت به همسایگان که لازمه آن دیگرخواهی عظیمی است; یا تضاد بین وظیفه الزامی دفاع از میهن، و این فرمان مطلق که «تو نباید کسی را بکشی » اما هر زمان که تعدادی از این نوع وظایف جدا متعارض را تجربه کردیم مثلا به طور صادقانه با توجیهات ممکن در باب وطن پرستی و صلح دوستی مواجه شدیم وجود واقعیتی را که دین داعیه پرداختن بدان دارد نیز تجربه می کنیم. در غیر این صورت، چرا در چنین تعارضهایی به جای این که صرفا تسلیم شویم یا ساده ترین راه را انتخاب کنیم. تا این حد به طور جدی آن را احساس می کنیم؟ ظاهرا فشارهایی که سمت و سوی فرصت طلبی دارند، قوی تر از ما هستند و هنوز ما با نهایت درماندگی در تلاشیم تا دست به تصمیم درستی بزنیم، حتی اگر سرانجام، تصمیم ما همان رای اکثریت باشد. تعارضات درون اخلاق، اجتناب ناپذیر است و ممکن است تصور کنیم که این واقعیت برای بی اعتبار کردن دین و اخلاق کافی باشد، اما در واقع با چنین تعارضاتی است که قوت و استحکام آنها آشکار می شود.

فهم رابطه نزدیک میان اخلاق و دین، از منظری دیگر نیز امکان پذیر است. از یک سو، خطر ارزشها و خطر اخلاق محض، تبعیت از قوانین به خاطر خود تبعیت از قوانین است. اگر چنین شود، اوامر کاملا سلبی [نواهی] مانند این که تو نباید مرتکب قتل بشوی برجسته تر از اوامر اثباتی مثل این که «تو باید دوست بداری » خواهد شد; زیرا می توانیم کارهایی را که همواره ضد قانون است با صراحت تمام تبیین کنیم، و حال آن که اوامر اثباتی با چنین صراحتی قابل تبیین نیستند. زیرا آنها باید جایی را برای تصمیمهای شخصی باز گذارند. اما چنین اخلاقی، مجموعه ای مهجور و کهنه از نبایدها و ممنوعیتها خواهد بود. و اگر بناست اخلاق شور و نشاط یابد، باید از غنای منشا کاملا متعالی ای که از آن مایه گرفته است، برخوردار گردد.

و از سوی دیگر، خطر دین آن است که به تفکر متافیزیکی همراه با تخیلات جدی انسانی یا نظریات انتزاعی الهیات، که نقش عمده ای دارند، تبدیل شود و بدین ترتیب، پیوند خود را با زندگی انسان از دست بدهد. اخلاق و دین برای آن که زنده و با نشاط باقی بمانند به یکدیگر محتاجند. رابطه صحیح اینها به شکل بسیار زیبایی در کلام جان امان (23) آمده است: «اگر دین، بدون اخلاق فاقد زمین محکمی است که بتوان در آن قدم زد، اخلاق بدون دین فاقد آسمان پهناوری است که بتوان در آن نفس کشید.»

بدون اخلاق، دین همواره در خطر مهجور ماندن از زندگی است و طعمه بررسیهای غیر موجه خواهد شد. بدون دین، اخلاق نیز همواره در خطر تنزل به جمودی (24) یا حتی سنگدلی (25) است. روابط صحیح این دو به دفعات تحریف شده است; ولی این ارتباط آن قدر قوی است که بارها و بارها به حال اول بازگشته است. ما قبلا در بحث از اخلاق گفته ایم که نمی توان بر برهانهای مادی یا علمی تکیه کرد; با این همه، اگر تجربه را به عنوان شاهدی بپذیریم، همچنان که باید چنین کنیم، زیرا تجربه به تنهایی اخلاق را دست یافتنی می سازد، این باور به اخلاق مطلق است که با واقعیات سر وفاق دارد.

١١:٤٠

نظر فراموش نشود(٠)


علم اخلاق ( مکارم اخلاق )

تعریف علم اخلاق

 

در این جا لازم است قبل از هر چیز به سراغ تعریف اخلاق برویم; «اخلاق » جمع «خلق » (بر وزن قفل) و «خلق ». (بر وزن افق) می باشد، به گفته «راغب » در کتاب «مفردات »، این دو واژه در اصل به یک ریشه باز می گردد، خلق به معنی هیئت و شکل و صورتی است که انسان با چشم می بیند و خلق به معنی قوا و سجایا و صفات درونی است که با چشم دل دیده می شود.

بنابراین می توان گفت: «اخلاق مجموعه صفات روحی و باطنی انسان است » و به گفته بعضی از دانشمندان، گاه به بعضی از اعمال و رفتاری که از خلقیات درونی انسان ناشی می شود، نیز اخلاق گفته می شود (اولی اخلاق صفاتی است و دومی اخلاق رفتاری).

«اخلاق » را از طریق آثارش نیز می توان تعریف کرد، و آن این که «گاه فعلی که از انسان سر می زند، شکل مستمری ندارد; ولی هنگامی که کاری بطور مستمر از کسی سر می زند (مانند امساک در بذل و بخشش و کمک به دیگران) دلیل به این است که یک ریشه درونی و باطنی در اعماق جان و روح او دارد، آن ریشه را خلق و اخلاق می نامند.

اینجاست که «ابن مسکویه » در کتاب «تهذیب الاخلاق وتطهیر الاعراق »، می گوید: «خلق همان حالت نفسانی است که انسان را به انجام کارهایی دعوت می کند بی آن که نیاز به تفکر و اندیشه داشته باشد.» (1)

همین معنی را مرحوم فیض کاشانی در کتاب «حقایق » آورده است، آنجا که می گوید: «بدان که خوی عبارت است از هیئتی استوار با نفس که افعال به آسانی و بدون نیاز به فکر و اندیشه از آن صادر می شود.» (2)

و به همین دلیل اخلاق را به دو بخش تقسیم می کنند: «ملکاتی که سرچشمه پدیدآمدن کارهای نیکو است و اخلاق خوب و ملکات فضیله نامیده می شود، و آنها که منشا اعمال بد است و به آن اخلاق بد و ملکات رذیله می گویند.

و نیز از همین جا می توان علم اخلاق را چنین تعریف کرد: «اخلاق علمی است که از ملکات و صفات خوب و بد و ریشه ها و آثار آن سخن می گوید» و به تعبیر دیگر، «سرچشمه های اکتساب این صفات نیک و راه مبارزه با صفات بد و آثار هر یک را در فرد و جامعه مورد بررسی قرار می دهد».

البته همانطور که گفته شد، گاه به آثار عملی و افعال ناشی از این صفات نیز واژه «اخلاق » اطلاق می شود; مثلا، اگر کسی پیوسته آثار خشم و عصبانیت نشان می دهد به او می گویند: این اخلاق بدی است، و بعکس هنگامی که بذل و بخشش می کند می گویند: این اخلاق خوبی است که فلان کس دارد; در واقع این دو، علت و معلول یکدیگرند که نام یکی بر دیگری اطلاق می شود.

بعضی از غربیها نیز علم اخلاق را چنان تعریف کرده اند که از نظر نتیجه با تعریفهایی که ما می کنیم یکسان است، از جمله در کتاب «فلسفه اخلاق » از یکی از فلاسفه غرب به نام «ژکس » می خوانیم که می گوید: «علم اخلاق عبارت است از تحقیق در رفتار آدمی به آن گونه که باید باشد.» (3)

در حالی که بعضی دیگر که بینشهای متفاوتی دارند (مانند فولکیه) در تعریف علم اخلاق می گوید: «مجموع قوانین رفتار که انسان به واسطه مراعات آن می تواند به هدفش برسد، علم اخلاق است.» (4)

١١:٣٥

نظر يادتان نرود(٠)


تعريف اخلاق ( مکارم اخلاق )

تعریف اخلاق

 

علم اخلاق عبارت است از فنی که پیرامون ملکات انسانی بحث می کند، ملکاتی که مربوطبه قوای نباتی و حیوانی و انسانی اوست، به این غرض بحث میکند که فضائل آنها را از رذائلش جدا سازد و معلوم کند کدام یک از ملکات نفسانی انسان خوب و فضیلت و مایه کمال اوست، وکدامیک بد و رذیله و مایه نقص اوست، تا آدمی بعد از شناسائی آنها خود را با فضائل بیاراید، واز رذائل دور کند و در نتیجه اعمال نیکی که مقتضای فضائل درونی است، انجام دهد تا دراجتماع انسانی ستایش عموم و ثنای جمیل جامعه را بخود جلب نموده، سعادت علمی و عملی خود را به کمال برساند

 

١١:٣٣

لطفا نظر(٠)


٢٥ آبان ١٣٨٨

مکارم اخلاق ( مکارم اخلاق )

رَه توشه ای از دعای مکارم الأخلاق(1)

منابع مقاله:

مجله مشکوة، شماره 84و85، فاطمه رکنی یزدی؛

 


 

 

بُعثتُ لأُتَمِّم مَکارمَ الأخلاق (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله )

یکی از ابواب معارف شیعه دعاست. دُعا که خواندن خدا و یاری خواستن برای برآوردن نیازهاست از عبادتهای مهم اسلامی، بلکه مُخ و مغز عبادت است که ریشه در قرآن دارد، مانند «وَ قَالَ رَبُّکُمُ اْدْعُونی اَسْتَجِبْ لَکُمْ إنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ»؛ و پروردگارتان فرمود: «مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. در حقیقت کسانی که از پرستش من کِبر می ورزند به زودی خوار در دوزخ درمی آیند»(2).

چنان که از آیه برمی آید و در تفسیرها هم ذکر شده(3) مقصود از «عبادت» دعاست. امام علی بن حسین علیهماالسلام نیز به این نکته اشاره می فرمایند:

«پروردگارا! نیایش و دعا را عبادت و تَرکش را کِبر و خودخواهی نامیدی، و بر دعا نکردن به دخولِ دوزخ با خواری تهدید فرمودی»(4).

در دعا انسان نیاز خود و بی نیازی و قدرت آفریدگار را با هم در دل دارد و بعد از او کمک می طلبد، و این حالْ روح عبادت است؛ یعنی فقر و ناتوانی بنده و غنای آفریننده را باور داشتن.

 

حال دعا

روحانی ترین و بهترین حال مؤمن موحّد است. شیرین ترین لحظات عمر در دعا حاصل می شود. ارتباطی قلبی و یافتنی نه گفتنی، که در آن زمان بنده خود را از زندان خویش رها ساخته با تمام وجود معبود را می خواند. در فضای معنوی خاصّی قرار می گیرد، که از همه گسسته و در ارتباط روحی شدید با آفریدگاری است که از رگ گردن به او نزدیک تر است: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید»(5).

این توجّه و حضور قلب حال خاصّ دعاست، که چون تکرار شود آثاری شگرف بر جان و روان آدمی دارد «و سطح اتکاء و توکل به خدای سبب ساز را بیشتر می گرداند، و همه نیروهای روانی را در نیل به آرمانهای شایسته انسانی بسیج می نماید، و نیکو مددکاری است در تقویت اراده و قدرت تصمیم گیری در راه نیل به کمالات انسانی و خدمات اجتماعی»(6).

 

 

شرایط حاجت روایی

پیدا شدن آن گونه حالات روانیِ خوشایند شرایط و مقدماتی دارد که باید در به دست آوردنش کوشش کرد. افزون بر شرایطی که در کتب دعا نوشته اند، دو شرط مهم را باید یادآور شد: نخست حلال بودن کسب، که از حضرت صادق علیه السلام روایت شده: کسی که می خواهد از استجابت دعایش مسرور شود باید کسب او حلال و طیب باشد(7). دیگر داشتن حضور قلب و امید زیاد (حتی یقین) به اجابت دعاست(8)، که لازمه اش یأس و ناامیدی از توان مالی و قدرت اجتماعی و کسان و یاوران یعنی همه چیز و همه کس می باشد، و این اساس یکتابینی و یکتاپرستی است. آری چنین دعایی است که در حدیث نبوی از آن به «مغز عبادت» تعبیر شده که با وجود آن کسی به هلاکت (در دین و دنیایش) نمی رسد(9). امام زین العابدین علیه السلام چه زیبا ما را از توجه به غیر خدا باز داشته و علت آن را هم بیان کرده:

«هر که در نیاز خود به یکی از آفریدگان تو رو کند، یا او را با جای تو وسیله برآمدن حاجت قرار دهد بی شک خود را در معرض نومیدی قرار داده و از جانب تو سزاوار محرومیت از احسان گشته»(10).

در چند جمله بعد از همین دعا می فرماید:

«پاک و منزّه است پروردگارم، چگونه نیازمندی از نیازمندی دیگر مانند خود طلب نیاز کند؟ و چگونه تهیدستی از تهیدستی دیگر گدایی نماید».

 

تنوع دعاها

اهمیت زیادی که دعا در اسلام و مخصوصا شیعه دارد، موجب نقل ادعیه گوناگونی بر حسب زمانهای خاص یا اماکن متبرکه شده که از پیامبر اکرم ما صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علی علیه السلام و دیگر معصومین رسیده است. در این میان مجموعه 54 دعا که از امام زین العابدین و سید الساجدین علی بن حسین علیه السلام نقل شده و به نام صحیفه سجادیه موسوم است اهمیت و شهرت بیشتری یافته؛ زیرا از بلاغت در معنی و صحت در انتساب برخوردار است، و از میان آنها دعای بیستم که به عنوان «دعای مکارم الأخلاق» شهرت یافته برجستگی و جذّابیت خاصی دارد. به این جهت نگارنده به توضیح و شرح آن پرداخته تا بعضی از معارف و مفاهیم والایی که برای تهذیب نفس در آن آمده نشان دهد، و فضل تقدّم معصومین از عترت پیامبر اکرم را در مباحث عرفان عملی و خودسازی یادآور شود.

 

مکارم اخلاقی

پیش از پرداختن به اصل دعا باید توضیح دهم که «مکارم اخلاق» در سیر کمالی انسان آن قدر اهمیت دارد که رسول معظّم ما صلی الله علیه و آله فرموده: من برانگیخته شدم تا مکارم اخلاقی را به حد نهایی و تمامیت برسانم. مکارم اخلاقی فضیلتی برتر و مهم تر از حُسن خُلق است؛ زیرا خود حضرت در توضیح آن فرموده اند:

«عَلیکم بمکارم الأخلاق، فإنّ اللّه َ عزّوجلّ بعَثنی بها، و إنّ مِن مکارم الأخلاق أن یعفوَ الرجلُ عمَّن ظَلمه، و یُعطی مَن حَرمَه و یَصِلَ مَن قطَعه، و أنْ یَعودَ مَن لا یَعودُه»(11).

بر شما باد به تحصیل مکارم اخلاقی؛ زیرا خدا که عزیز و بزرگ است مرا به ابلاغ آن برانگیخته. از جمله مکارم اخلاقی آن است که شخص از کسی که به او ستم کرده درگذرد، و به کسی که محرومش کرده عطا کند، و با کسی که از او گسسته پیوند برقرار کند، و از کسی که عیادتش نکرده عیادت نماید.

تأمل در آنچه از پایه گذار اسلام نقل شد، می فهماند که در مسائل فردی و شخصی نه تضییع حقوق عمومی و ستم بر جامعه اسلامی مقابله به مِثل اگر جایز هم باشد، از مکارم اخلاقی و برخورد کریمانه مورد نظر پیامبر اکرم ما نمی باشد، و راستی که در اجتماع تا چنان رفتار محبت آمیز و بزرگوارانه معمول نشود زندگی خشک و رنج آور خواهد بود، و بیماریهای عصبی فراگیر می شود، چنان که در آیه شریفه خداوند نه تنها به «عدل» بلکه پس از آن به «احسان» هم امر فرموده است: «إنَّ اللّه َ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءحْسان»(12).

اکنون به جملاتی از دعای مکارم الاخلاق توجه می کنیم:

 

بیان مسائل اعتقادی

حضرت در ابتدای دعا به بیان مسائل اعتقادی چون ایمان، یقین و نیّت پرداخته اند و به استوار کردن پایه های ایمان و اعتقاد توصیه می فرمایند.

ایمان در لغت تصدیق به قلب است(13) و در شرع اعتقاد به دل و اقرار به زبان(14). ایمان دارای مراتبی است. پایین ترین مرتبه آن ایمان به زبان است که آیه «یَآءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوآ امِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذی نَزَّلَ عَلی رَسُولِهِ»(15) اشاره به آن دارد. مرتبه بالاتر، ایمان به تحقیق است که ابتدا باید تصدیق جازم حاصل شود، سپس این تصدیق مستلزم عمل صالح است: «اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَ جَاهَدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ»(16).

مرتبه بعد ایمان به غیب است که «یؤمِنونَ بِالغَیبِ» نظر به آن دارد. در این مرحله بصیرت باطنی حاصل می شود و از این کامل تر ایمان آنهایی است که در حق ایشان فرمود: «اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ اِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَاِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ ایَاتُهُ زَادَتْهُمْ اِیمَانًا * اُولآئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا»(17). این مرتبه، مرتبه ایمان کامل است که مقارن است با یقین و حضرت هم بعد از ایمان کامل، برترین مرتبه یقین را می طلبند(18).

از کتب عرفانی تنها خواجه نصیر طوسی در اوصاف الأشراف به این مرحله یعنی ایمان اشاره نموده است و بقیه ظاهرا ایمان را مفروغٌ عنه فرض نموده اند. اما چنین به نظر می رسد که قبل از شروع سیر و سلوک باید ایمانی ثابت و استوار داشت تا بتوان در این وادی طی طریق نمود، چنان که امام سجاد علیه السلام به ایمان و مراتب آن تصریح نموده اند:

«برخی از مردم تنها به زبان اقرار به ایمان دارند تا بدان وسیله جان خود را حفظ کرده و به آرمانشان دست یابند، امّا ما با زبان و دل و جان به تو ایمان آوردیم»(19). «بار الها ایمانی به من عطا نما که در قلبم جای گیرد»(20) «و آن را به گونه ای گردان که به صورت کامل و اتم باشد»(21)، تا منشأ خیرات و برکات گردد.

 

یقین

مسئله بعدی که حضرت به دنبال ایمان بیان می دارند یقین است. یقین در لغت علمی است که هیچ شکلی بدان راه نمی یابد(22) و در اصطلاح عبارت است از ظهور نور حقیقت و رؤیت آشکار با قوّه ایمان نه با حجت و برهان(23). مادام که این نور از ورای حجاب باشد آن را نور ایمان خوانند و چون پرده ها برافتد و از حجاب مکشوف شود آن را نور یقین دانند. در حقیقت یک نور بیش نیست، همان نور ایمان وقتی بدون هیچ حجابی در دل جای گیرد یقین نامیده شود(24).

برخی از عرفا گویند: «یقین از زیادت ایمان باشد و از تحقیق آن در دل».

و برخی دیگر گویند: «یقین قرار گرفتن علمی بود در دل که تغیّر بدان راه نیابد»(25).

برای یقین سه مرتبه شمرده اند: علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین(26).

حضرت در این دعا بالاترین مرتبه یقین را از پروردگار خواستارند و می فرمایند:

«یقینم را برترین یقین قرار ده(27)، یقینی راسخ و استوار که بدان وسیله از رنج طلب آسوده شویم»(28).

و در دعایی دیگر از صحیفه می فرمایند:

«پروردگارا نوری به من عطا نما که در پرتو آن در بین مردم زندگی کنم و با فروغش در هر ظلمتی راه یابم، و انوارش دلم را از شک و شبهه پاک سازد»(29).

 

 

نیّت

مطلبی که حضرت بعد از ایمان و یقین مطرح نموده اند نیّت است. نیّت در لغت به معنی قصد است، و قصد واسطه است میان علم و عمل؛ زیرا تا چیزی معلوم نباشد قصد آن نمی کنیم و تا قصد نکنیم به مرحله عمل در نمی آید. نیّت به عنوان اولین گام در سیر و سلوک مطرح است، چون در ابتدای راه باید قصد هدف معینی کرد، بعد حرکت نمود. در اینجا مقصد حصول کمال است از کامل مطلق، پس نیّت مشتمل است بر طلب قرب به حق تعالی، چرا که تنها او کامل مطلق است(30).

در کتب عرفانی از اشاره به نیّت غفلت نموده اند، اما حضرت به آن عنایت داشته و به بهترین وجه بیان نموده اند:

«بار خدایا نیّت مرا به لطف خود بسیار گردان»(31)، «درست و استوار آن گونه که هیچ تردیدی به آن راه نیابد»(32). «پروردگارا نیّت مرا به نیکوترین نیّتها منتهی ساز»(33)؛ نیّتی که با قصد قربت آغاز شود و با عملی خالص و بدون هیچ شائبه خودنمایی و ریا پایان پذیرد.

«بارالها نیّتم را در طاعتت استوار کن»(34) «و به قدرت و توانایی ات کارهایی که از من فوت شده اصلاح نما و از مؤاخذه من درگذر»(35).

چنان که می بینیم، امام علی بن الحسین علیه السلام در ابتدای دعا و نخستین جملات، پایه و اساس سلوک الی اللّه را بیان می فرمایند: ایمان کامل که به حد یقین برسد و نیّتی خالص تا پایان عمل و عملی شایسته تر از اعمال دیگران. این نکات فرق اصلی تعلیمات خاندان رسالت را از دیگران نشان می دهد، و می فهماند که حتی اعمال قلبی باید تنها برای خدا باشد و دور از هرگونه هوی یا خودنمایی و اغراض شخصی یا گروهی.

 

طلب هدایت الهی

طلب هدایت الهی نکته بسیار مهمی است که به مرحله ویژه ای اختصاص ندارد، بلکه در تمام مراحل باید به آن عنایت داشته بی وقفه از پروردگار درخواست نمود؛ زیرا اگر بخواهیم در زمره موحدان مخلص به شمار آییم باید از او بخواهیم تا راه را به ما بنمایاند و «قلبمان را برای پذیرش هدایتهای الهی گشاده سازد»(36). حضرت می فرمایند:

«بار خدایا بر محمّد و آلش درود فرست و مرا از روشی شایسته بهره مند گردان که آن را با برنامه دیگری عوض نکنم و به راه حقی هدایت نما که از آن روی برنتابم»(37)، «چرا که تو به حقیقت بر هدایت من توانایی، پس مپسند که گمراه شوم»(38).

«بارالها هر که را تو هدایت نمایی اغوای گمراه کنندگان او را از راه به در نبرد»(39)؛ «زیرا ره یافتگان در پرتو نور ذات تو راه یابند»(40).

«الهی زبانم را به هدایت گویا ساز و پرهیزکاری را به من الهام نما و به پاکیزه ترین روش توفیقم ده و به کاری وادار که بیش از هر چیز به آن خشنودی، بهترین راه را پیش پایم بگذار و مرا بر آیین خود دار تا بر آن بمیرم و زنده شوم»(41).

 

 

درخواست صفات پسندیده

در این بخش، امام از پروردگار می خواهند تا خویهای نیکو و صفات پسندیده را به ایشان عطا کند، سپس به عنوان تکمیل این درخواست از خدا مسئلت دارند که قبل از اعطای مکارم الاخلاق، قابلیّت و ظرفیّت تحمّل این مواهب در بنده به وجود آید، سپس آراسته به این صفات گردد، تا مبادا گرفتار صفات رذیله چون عجب، کبر، منّت گذاری و سایر رذایل شود.

حضرت می فرمایند:

«ارجمندم ساز و عزیزم دار و مبتلایم به کبر مگردان... اما به همان مقدار که عزّت ظاهری برایم پیش می آوری ذلّت و پستی در باطن برایم ایجاد کن تا مبادا گرفتار کبر و غرور شوم»(42). «بر بندگی ات رامم ساز، و عبادتم را به آلودگی خودپسندی تباه مکن»(43). «خیر و نیکی را برای تمام مردم به دست من جاری ساز و آن را از کدورت منّت گذاری دور دار که پاداش احسان را از بین ببرد»(44). «خویهای عالی را به من عطا فرما و از فخر فروشی محافظتم نما»(45)؛ صفاتی چون: «گستردن عدل و داد، فرو نشاندن خشم، خاموش کردن آتش فتنه و دشمنی (اختلاف بین مردم)، گردآوردن دلهای از هم رنجیده، اصلاح بین مردم، رواج دادن خیر و نیکی و پنهان نمودن عیوب، نرم خویی، فروتنی، خوش رفتاری و وقار، حسن معاشرت، پیشی گرفتن در نیکی، ایثار در نیکی و لطف، چشمپوشی از سرزنش دیگران، بخشش بر آن که استحقاق ندارد، گفتن سخن حق اگر چه سخت باشد، کم شمردن نیکی در گفتار و کردار اگر چه بسیار باشد، بسیار شمردن بدی در گفتار و کردار اگر چه کم باشد»(46).

حضرت در پی درخواست مکارم اخلاق، اصلاح و هدایت دشمنان را از پروردگار خواستارند. ایشان عملاً شیوه گذشت و بزرگواری را به ما می آموزند که نه تنها پاسخ دشمنی و عداوت مقابله به مثل نیست، بلکه باید از آن هم فراتر رفته، اصلاح و هدایتشان را از پروردگار درخواست نمود.

حضرت می فرمایند:

«پروردگارا شدّت کینه کینه توزان را به محبّت، حسد اهل تجاوز را به مودّت، بدگمانی نیکان را به اطمینان، دشمنی نزدیکان را به دوستی، بدرفتاری خویشاوندان را به خوش رفتاری، خوار گردانیدن نزدیکان را به یاری نمودن، دوستی ظاهرسازان را به دوستی حقیقی و اهانت مصاحبان را به حسن رفتار مبدّل ساز»(47).

حضرت در ادامه کرامت و بزرگواری را به بالاترین درجه رسانده، ظرایف اخلاقی را چنین بیان می فرمایند:

«پروردگارا مرا توفیق ده تا با کسی که با من یکرنگی ننموده از سر اخلاص رفتار کنم»(48). «کسی را که از من دوری گزیده به خوبی پاداش دهم، و به کسی که محرومم ساخته بخشش نمایم، به آن که از من بریده بپیوندم، و از آن که از من غیبت نموده به نیکی یاد کنم، خوبی را سپاس گزارم و از بدی چشم بپوشم»(49).

ایشان در دعای دیگری که درباره همسایگان و دوستان است می فرمایند:

«پروردگارا مرا توفیق ده که بدکارشان را به احسان پاداش دهم و از ستمکارشان با عفو و بخشایش درگذرم، درباره همه آنان حسن ظن داشته باشم... و عفیفانه چشم از خطای آنان بپوشم»(50)، «و در نبودشان دوستی و محبّت خود را برای آنان پنهان دارم»(51).

«آنچه برای خویشان خود واجب می دانم برای آنان نیز واجب بدانم، و آنچه را برای خواص خود رعایت می کنم برای آنان نیز رعایت نمایم»(52).

حال اگر با وجود همه این کرامتهای اخلاقی و گذشت و ایثار نسبت به دوست و دشمن، برخی دست از عداوت و دشمنی برنداشتند چه باید کرد و به که باید پناه برد؟

حضرت می فرمایند:

«پروردگارا مرا بر کسی که به من ستم کند چیرگی ده، و با آن که با من به مجادله برخیزد زبانی گویا عطا نما، و با کسی که با من دشمنی کند پیروزی عنایت فرما، و بر آن که درباره من مکر و حیله نماید چاره سازی مرحمت کن، و بر آن که بر من مسلّط شود قدرت ده، و بر آن که مرا عیب گوید توانی ده تا دروغش را آشکار سازم، و از چنگ آن که مرا بیم دهد رهایم بخش»(53).

چنان که ملاحظه می کنیم این دعاها که بهترین یادآوری و تلقین روانی است، از نظر تربیتی و معرفت آموزی نکات ظریف و باریکی را دربر دارد که در سخنِ غیر معصوم کمتر می بینیم.

 

تجلی گاه خدمات پسندیده

نکته ای که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که همه این صفات وقتی معنی پیدا می کند که انسان پا به عرصه جامعه گذاشته با مردم زندگی کند، نه اینکه از آنان بریده، تمام اوقات را در مساجد به اعتکاف نشیند. برخی از عرفا در مورد زهد می گویند بی رغبتی است نسبت به متاع دنیا و اِعراض قلب است از مظاهر آن. زاهد دنیا را به صورت زشت و گذرا مشاهده می کند و آخرت را به صورت زیبا و ماندگار که البته درست است، امّا زهد صوفیانه روی گرداندن کلّی از دنیا و پرداختن به آخرت است؛ یعنی گسستن از جامعه و گوشه عزلت گزیدن است، ولی در سنّت نبوی و تعلیمات قرآنی، کار دنیوی چون به قصد قربت و خیررسانی به مردم انجام شود وجهه اخروی پیدا می کند و عبادت محسوب می شود.

امام سجّاد علیه السلام می فرمایند:

«و همه این خصلتها را به وسیله تداوم اطاعت، و همراهی جماعت مسلمانان و وا گذاشتن بدعت و عمل کننده به رأی ساختگی در دین کامل ساز»(54).

در ضمن بهره گیری از نعمتهای الهی در حد نیاز لازم و ضرور است، چنان که حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه خطاب به عاصم بن زید که ظاهرا زهد را برگزیده بود فرمودند:

«ای دشمن حقیر خویش، شیطان ناپاک خواهد که تو را گمراه کند، آیا به زن و فرزندت ترحم نمی کنی؟ پنداری که خداوند چیزهای نیکو و پاکیزه را بر تو حلال کرده، ولی نمی خواهد که از آن بهره مند گردی؟ تو در نزد خدا از آنچه پنداری پست تر هستی»(55).

امام سجاد علیه السلام نیز به مسائل ظاهری و اجتماعی در حدّ نیاز توجه می نمایند و می فرمایند:

«پروردگارا مرا از سختی و رنج به دست آوردن روزی کفایت کن، و روزی ام را از جایی که گمان نمی برم به من عنایت فرما»(56)، «تا در راه به دست آوردن آن از بندگی ات باز نمانم و سنگینی وبال آن را به دوش نکشم و از تبعات زیان آور کسب در امان مانم»(57).

حضرت در بخش دیگری از همین دعا می فرمایند:

«پروردگارا فراخ ترین روزی را به وقت پیری نصیبم کن و قوی ترین توانایی ات را به هنگام درماندگی بهره من فرما»(58).

موضوعی که توجه به آن ضروری است این است که حضرت عنایت به این نکات را به عنوان وسیله ای برای رسیدن به هدف می دانند و در ادامه می فرمایند:

«مرا در راه عبادتت دچار سستی مکن و از تشخیص راهت نابینا مساز، و به ارتکاب خلاف محبّتت دچار مکن و مپسند به کسی که از تو دور است نزدیک شوم و از آن که با تو همراه است جدا گردم»(59).

 

 

رجا

رجا در لغت به معنای امید داشتن(60) است و در اصطلاح دل بستن به چیزی دلخواه که در آینده حاصل خواهد شد(61) و متوقع بودن نیکی است از کسی که نیکویی به دست اوست.

گفته اند خوف و رجا به مثابه دو قدم اند برای سالکان که بدان قطع منازل و مراحل کنند، گاهی به قدم خوف از مهالک وقوف می گذرند و گاهی به قدم رجا از ورطه های یأس و قنوط عبور می کنند(62).

رجا ایمنی بود به جود کریم و دیدن جلال است به چشم جمال(63).

رجا مشتمل بر فواید بسیاری است؛ از آن جمله: باعث ترقی در درجات کمال شده و بر سرعت سیر، در طریق وصول به مطلوب می افزاید: «یَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ * لِیُوَفِّیَهُمْ اُجُورَهُمْ وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ»(64) همچنین مقتضی حسن ظن به مغفرت پروردگار و اطمینان به رحمت او می باشد(65): «اُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَةَ اللّه ِ»(66).

چنان که امام سجّاد علیه السلام نیز می فرمایند:

«ای کسی که امید امیدواران از تو فراتر نرود»(67)، «غیر تو کسی را نمی خوانم و به غیر حضرتت به احدی امید ندارم»(68). «پس آرزویم را در امید به رحمتت تحقق بخش». «الهی چون اندوهناک شوم تو دلخوشی منی و چون محروم گردم تو محل امید منی و چون غم و غصه و مصیبت بر من هجوم آرد پناهم به توست»(69).

«ای خدای من آن را که جز تو عطاکننده ای نمی یابد ناامید مکن و کسی را که از تو به غیر تو بی نیاز نمی شود بی یاری مگذار»(70)، «و از اجابت دعایم گر چه به تأخیر افتد نومیدم مکن»(71).

 

 

درخواست از غیر نداشتن و توکل بر او

در این دعا به طور مستقیم درباره توکل صحبت نشده است، اما حضرت با عباراتی که بیان کننده این معناست به آن اشاره نموده اند.

توکل در لغت به معنای اطمینان داشتن است به آنچه در خزاین الهی می باشد و نومیدی از آنچه در دست مردمان است(72). در اصطلاح مراد از توکل، تفویض امر است به وکیل علی الاطلاق و اعتماد بر کفالت او. متوکل حقیقی کسی است که در نظر او جز وجود مسبّب الاسباب وجودی دیگر نگنجد و توکل او با وجود اسباب و عدم آن تغییر نکند(73).

توکل دارای سه درجه است: توکل، تسلیم و تفویض. متوکل به وعده آرام گیرد، صاحب تسلیم به علم وی اکتفا کند و صاحب تفویض به حکم وی رضا دهد. توکل صفت مؤمنان است، تسلیم صفت اولیاء و تفویض صفت موحّدان است(74).

عارف علم، قدرت و اراده خود را از جمله اسباب و شروطی می داند که در ایجاد برخی از امور نقش دارند که او آن امور را به خود نسبت می دهد، امّا در واقع توسط او کاری که موجد و محبوب او خواسته، انجام گرفته است. در اینجاست که جبر و قدر متحد شوند؛ چه اگر کار را به موجد نسبت دهد جبر به ذهن آید و اگر به شرط و سبب نسبت دهد قدر به ذهن آید، امّا اگر دقت شود، نه جبر مطلق است و نه قدر مطلق، و این است معنای «لا جَبرَ وَ لا تَفویضَ بَلْ اَمْرٌ بَینَ الاَمْرَین»(75).

گویند شرط توکل آن است که خود را در دریای عبودیّت افکنی و آرام گیری، اگر دهد شکر کنی و اگر باز گیرد صبر نمایی(76). حضرت سجّاد نیز از سر اخلاص با معبود حقیقی به راز و نیاز می پردازند و تنها از او درخواست می نمایند:

«ای مولای من اعتمادم، تکیه ام، امیدم و توکلم بر توست»(77). «به تو توکل می کنم و بر جود و کرمت اعتماد می نمایم».

«به وقت نیاز به گدایی از تو برخیزم، و در بیچارگی به پیشگاه تو بنالم. مرا چون مضطر شوم به کمک خواستن از غیر خود و چون فقیر شوم به فروتنی برای درخواست از غیر خود و چون بترسم به زاری کردن به درگاه غیر خود آزمایش مفرما»(78).

«بارخدایا آبرویم را به توانگری حفظ کن، قدر و منزلتم را به تنگدستی پست مفرما، که از روزی خوارانت روزی طلبم و از اشرار خلقت عطا و بخشش خواهم، تا به ستایش آن که به من عطا کرده گرفتار و به سرزنش آن که از من منع نماید مبتلا گردم، در حالی که بخشش و منع عطا وقف حریم مقدس توست»(79).

«ای مولای من مرجع خواهش من تویی نه هیچ مسئول دیگر، و برآورنده نیازم تویی نه هیچ مطلوب الیه دیگر. پیش از آن که کسی را بخوانم تو را می خوانم و بس»(80). «دعایم را به سویم بر مگردان، زیرا من برایت مخالفی قرار نمی دهم و با وجود تو شریک و انبازی را نمی خوانم»(81).

 

 

پناه بردن به خدا از وسوسه های شیطانی

شیطان یکی از بزرگ ترین دشمنان انسان است که از آغاز خلقت آدم کینه دیرینه به دل دارد و قسم یاد کرده که فرزندان آدم را از صراط مستقیم بلغزاند. او نخستین تجربه اش را درباره آدم و حوا به اجر گذاشت، «فَاَزَلَّهُمَا الشَّیْطَانُ عَنْهَا فَاَخْرَجَهُمَا مِمَّا کَانَا فیهِ»(82).

در اینجاست که پناه بردن به خداوند از شرّ چنین موجودی ضرور به نظر می رسد. این نکته ای است که عرفا در تبیین مراحل سیر و سلوک از آن غفلت نموده اند، ولی امام سجّاد علیه السلام در ادعیه شان به این دقایق و ظرایف اشاره نموده اند و می فرمایند:

«بارخدایا به تو پناه می برم از فتنه انگیزیهای شیطان رانده شده و از حیله و مکرهای گوناگونش و از تکیه کردن به آرزوها و وعده ها و فریب او و در افتادن به دامهایش»(83). «الهی عنایت کن به جای آنچه شیطان در دلم می افکند از آرزوی باطل و بدگمانی و حسد، یاد عظمت تو کنم و در قدرت تو بیندیشم و در دفع دشمنانت چاره سازی نمایم. و به جای آنچه شیطان بر زبانم جاری می سازد از فحش و بدگویی و دشنام به آبروی کسی یا شهادت ناحق یا غیبت از مؤمن غایب یا ناسزا به شخص حاضر و مانند اینها، سخن در سپاس تو گویم و مبالغه در ثنای تو ورزم و با تمام هستی خود ستایش بزرگی تو گویم و شکر نعمت تو به جای آورم و اعتراف به احسان تو نمایم و به شمردن نعمتهای تو پردازم»(84).

 


1 این نوشتار بخشی از تحقیق مفصّلی است که نویسنده درباره صحیفه سجادیه انجام می دهد، تا عرفان عملی را از دیدگاه حضرت سجاد علیه السلام نشان دهد.

2 مؤمن (40) / 60، قرآن مجید، ترجمه استاد محمّد مهدی فولادوند، دارالقرآن الکریم، قم، 1376.

3 درباره تفسیر «عبادة» به دعا در آیه مذکور بنگرید به: الفضل بن الحسن الطبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تصحیح و تحقیق السید هاشم الرسولی و السید فضل اللّه الیزدی الطباطبائی، دارالمعرفة، 1406ق، ج 7-8، ص 832.

طبرسی راجع به فضیلت دعا و اینکه «عبادت برتر» است ضمن تفسیر آیه چند روایت نقل کرده که از آنهاست: رَوی حنّان بن سدیر عن ابیه، قال قُلتُ لأبی جعفر علیه السلام أیّ العبادة افضل؟ قال: ما مِن شی ءٍ اَحبُّ الی اللّه مِن أنْ یسأل و یطلب ما عنده، و ما أحدٌ أبغضَ الی اللّه عزّوجلّ ممّن یَستکبِر عن عبادتِه و لا یَسأل ما عنده».

4 صحیفه سجادیه، ترجمه صدر بلاغی، ناشر حسینیّه ارشاد، ص 483 : فَسَمّیتَ دُعاءَکَ عِبادةً و ترکَه استکبارا و توَعَّدتَ علی تَرکِه دخول جَهنّم داخِرین (دعای 45).

5 سوره ق (50) / 16: و ما از شاهرگ [او] به او نزدیک تریم. این تعبیر کمال علم و قرب آفریدگار را به انسان می رساند. علاّمه طباطبایی در تفسیر آیه می نویسند: و هذا تقریب للمقصود بجملة ساذجة یَسهل تلَقّیها لعامّة الأفهام و اِلاّ فأمر قُربه تعالی الیه اعظم من ذلک... (المیزان فی تفسیر القرآن).

6 محمّد مهدی رکنی، شوق دیدار، مباحثی پیرامون زیارت، بنیاد پژوهشهای اسلامی، چاپ چهارم، 1381، ص 275.

7 محمّد بن یعقوب کلینی، الاصول من الکافی، کتاب الدعاء، ج 2، ص 486، حدیث 9، در حدیث 8 نیز «کسب مال از راه حلال» ذکر شده.

8 همان، ج 2، ص 473 (بابُ الإقبال علی الدّعاء)، حدیث 1 و 3.

9 الشیخ عباس القمی، سفینة البحار، اشراف علی اکبر الهی الخراسانی، مجمع البحوث الإسلامیة، الطبعة الأولی، ج 2، ص 179. در همین مأخذ شرح آداب دعا آمده است.

10 صحیفه سجادیه، دعای 13: «وَ من توَجَّه بحاجَتِه الی أحدِ من خَلقک او جَعَله سَبَبَ نُجحِها دُونَک فَقَد تَعرَّضَ للحِرمان، وَ اسْتَحَقَّ مِن عِندکَ فَوتَ الإحسان... سُبحانَ رَبّی کَیفَ یَسأَل مُحتاجٌ مُحتاجا و أنّی یَرغَبُ مُعْدِمٌ اِلی مُعْدِم؟»

11 امالی شیخ طوسی، ج 2، ص 92؛ به نقل از: سفینة البحار، ج 4، ص 215.

12 نحل (16) / 90.

13 معجم مقاییس اللغة، لأبی الحسین احمد بن فارس بن زکریا، متوفای 395.

14 علی بن محمّد الجرجانی، التعریفات، تهران، انتشارات ناصر خسرو.

15 نساء / 136.

16 حجرات / 15.

17 انفال / 3 و 4.

18 خواجه نصیرالدین محمد طوسی، اوصاف الأشراف، تصحیح سید نصراللّه تقوی، در مطبعه دولتی آلمان در برلین به چاپ عکسی رسید، 1306ش.

19 «فَاِنَّ قَوما آمَنوا بِاَلسِنَتِهِم لِیَحْقِنوا به دِماءَهُم فَاَدْرَکُوا ما اَمَّلُوا و اِنّا آمَنّا بِکَ بِاَلسِنَتِنا و قُلوبِنا...» (دعای ابو حمزه ثمالی).

20 «اللّهُمَّ اِنّی اَسأَلُکَ ایمانا تُباشِرُ به قَلبی» (دعای ابو حمزه ثمالی).

21 «و بَلِّغ بایمانی اَکمَلَ الایمان» (صحیفه سجادیه، دعای 20).

22 علی بن محمّد الجرجانی، التعریفات؛ عبدالکریم هوازن قشیری، رساله قشیریه، ترجمه ابو علی حسن بن احمد عثمانی، تصحیح بدیع الزمان فروزان فر، تهران، شرکت چاپ و نشر علمی و فرهنگی کتیبه، 1381، ص 272.

23 التعریقات: یقین.

24 عزالدین محمود کاشانی، مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، تصحیح استاد جلال الدین همایی، قم، چاپخانه ستاره، ص 75.

25 رساله قشیریه، ص 271 و 274.

26 کاشانی، مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، ص 75؛ طوسی، اوصاف الاشراف، ص 55.

27 «واجعَل یَقینی اَفضَل الیَقین» (صحیفه سجادیه، دعای 20).

28 «وَهَب لی یَقینا صادِقا تَکفینا بِهِ مِنْ مَؤونة الطَّلَب» (همان، دعای 29).

29 «وَهَبْ لی نورا اَمشی به فی النّاسِ، وَ اَهتَدی بِهِ فی الظُّلمات و استَضی ءُ بِهِ مِنَ الشَّکِ وَ الشُّبَهاتِ» (همان، دعای 22).

30 طوسی، اوصاف الاشراف.

31 «اللّهُمَّ وَفِّر بِلُطفِکَ نیَّتی» (صحیفه سجادیه، دعای 20).

32 «وَ نیَّةِ رُشدٍ لا اَشُکُّ فیها» (همان).

33 «و انْتَهِ بِنیَّتی اِلی اَحْسَنِ النیّات» (همان).

34 «اللّهُمَّ وَ ثَبِّت فی طاعتِکَ نیَّتی» (همان، دعای 31).

35 «وَ استَصلِحْ بِقُدرَتِکَ ما فَسَدَ مِنّی» (همان، دعای 20).

36 «وَ اشرَح لِمَراشِدِ دینِکَ قَلبی» (همان، دعای 23).

37 «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی محمّد و آل محمّد وَ متِّعنی بِهُدیً صالِحِ لا اَستَبدِلُ بِهِ وَ طَریقَةِ حَقٍّ لا اَزیغُ عنها» (همان، دعای 20).

38 «وَ لا اَضِلَّنَّ وَ قَد اَمْکَنتکَ هِدایَتی» (همان).

39 «وَ مَن هَدَیتَ لَم یُغوِه اضلالُ المُضِلّینَ» (همان، دعای 5).

40 «وَ اِنَّما یَهتَدِی للمُهتَدونَ بِنورِ وَجهِکَ» (همان).

41 «اللّهم و اَنطِقنی بِالهُدی و اَلهِمنی التقوی و وفِّقنی لِلَّتی هی اَزکی و استَعمِلنی بِما هو اَرضی. اَللهم اسْلُک بِیَ الطَّریقةَ المُثلی واجْعَلنی عَلی مِلَّتِکَ اَموتُ و اَحیی» (همان، دعای 20).

42 «وَ اَعِزَّنی و لا تَبتَلیَنّی بالکِبر... وَ لا تَرفَعنی فِی النّاسِ دَرَجَةً اِلاّ حَطَطْتَنی عِندَ نَفسی مِثلَها، وَ لا تُحْدِث لی عِزّا ظاهرا اِلاّ اَحدَثْتَ لی ذِلَّةً باطِنَةً عِندَ نَفسی بِقَدَرِها» (همان).

43 «وَ عَبِّدنی لَکَ، وَ لا تُفسِد عِبادَتی بِالعُجب» (همان).

44 «وَ اَجْرِ للنّاسِ علی یَدِیَ الخَیر وَ لا تَمحَقهُ بِالمَنِّ» (همان).

45 «وَهَبْ لی مَعالِیَ الاَخلاقِ و اعْصِمنی مِنَ الفَخر» (همان).

46 «فی بَسْط العَدل، وَ کظمِ الغَیظ وَ اِطفاءِ النائرة، وَ ضَمِّ اَهلِ الفُرقَه، وَ اِصلاحِ ذاتِ البَین، و اِفشاء العارِفَة، وَ سَترِ العائِبَة، وَ لینِ العَریکة، وَ خَفضِ الجَناح، وَ حُسْنِ السّیرَة، وَ سُکونِ الرّیح، وَ طیبِ المُخالَقَه، وَ السَّبقِ اِلَی الفَضیلَة، وَ ایثارِ التَّفَضُّل، وَ تَرکِ التَّعییرِ، وَ الافضالِ عَلی غَیرِ المُستحقّ، وَ القَولِ بِالحَقِّ وَ اِن عَزَّ، وَ استقلالِ الخَیرِ وَ اِن کَثُرَ مِن قَولی وَ فِعلی، وَ استِکثارِ الشَرِّ وَ اِن قَلَّ مِن قَولی وَ فِعلی» (همان).

47 «وَ اَبدِلنی مِنْ بِغضَةِ اَهلِ الشَّنَآنِ المَحَبَّة، وَ مِن حَسَدِ اَهلِ البَغیِ المَوَدَّة، وَ مِن ظِنَّةِ اَهلِ الصَّلاحِ الثِّقَة، وَ مِنْ عَداوَةِ الاَدْنَینِ الوَلایَة، وَ مِنْ عُقوقِ ذَوِی الأَرحامِ المَبَرّة، وَ مِنْ خِذلانِ الاَقربینَ النُّصرَةَ، وَ مِن حُبِّ المُدارینَ تَصحیحَ المِقَةِ، وَ مِن رَدّ المُلابِسینَ کَرَمَ العِشرَة» (همان).

48 «وَ سَدِّدنی لاِءَن اُعارِضَ مَن غَشَّنی بِالنُّصْحِ» (همان).

49 «وَ اَجزیَ مَن هَجَرَنی بالبِرِّ وَ اُثیبَ مَن حَرَمَنی بالبَذلِ وَ اُکافِیَ مَن قَطَعَنی بِالصِّلَة وَ اُخالِفَ مَنِ اغْتابَنی اِلی حُسْنِ الذِّکر، وَ اَن اَشْکُرَ الحَسَنَةَ، وَ اُغْضِیَ عَن السَّیِّئَةِ» (همان).

50 «اللّهُمَّ اَجزی بِالإحسان مُسیئَهُم، وَ اُعارِض بِالتَّجاوز عَن ظالِمِهم، وَ اَستَعمِلُ حُسْنَ الظَّنِّ فی کافَّتِهِم، ... وَ اَغُضُّ بَصَری عَنهُم عِفَّة». (همان، دعای 26).

51 «وَ اُسِرُّ لَهُم بِالغَیبِ مَوَدَّةً» (همان).

52 «وَ اُوجِبُ لَهُم ما اُوجِبُ لِحامَّتی، وَ اَرْعی لَهُم ما اَرْعی لِخاصَّتی» (همان).

53 «و اجعَل لی یَدا عَلَی مَن ظَلَمَنی، و لِسانا عَلَی مَن خاصَمَنی، و ظَفَرا بِمَن عانَدَنی، وَ هَبْ لی مَکرا عَلی مَن کایَدَنی، وَ قُدرَةً عَلَی مَنِ اضْطَهَدَنی، وَ تَکذیبا لِمَن قَصَبَنی وَ سَلامَةً مِمَّن تَوَعَّدَنی» (همان، دعای 20).

54 «وَ اَکمِلْ ذلکَ لی بِدَوام الطاعَة، وَ لُزوم الجَماعَة، وَ رَفْضِ اَهْلِ البدَعِ وَ مُسْتَعْمِلِ الرَّأْیِ للمُختَرَع» (همان).

55 «یا عُدَیّ نَفسِه! لَقَدِ استَهامَ بِکَ الخَبیثُ! أَما رَحِمْتَ اَهلَکَ وَ وَلَدَک. اَتَرَی اللّه َ اَحَلَّ لَکَ الطَّیباتِ وَ هُوَ یَکْرَهُ اَن تَأخُذَها؟ اَنتَ اَهَونُ عَلَی اللّه مِنْ ذلِکَ» (نهج البلاغه، خطبه 209).

56 «وَ اکفِنی مَؤُونَةَ الاِکتِسابِ، وَ ارْزُقْنی مِنْ غَیرِ احتِسابٍ» (صحیفه سجادیه، دعای 20).

57 «فَلا اَشتَغِلَ عَن عِبادَتِکَ بِالطَّلَبِ، وَ لا اَحْتَمِلَ اِصْرَ تَبِعاتِ المَکسَبِ» (همان).

58 «واجْعَل اَوْسَعَ رِزقِکَ عَلَیَّ اِذا کَبِرتُ وَ اَقوی قُوَّتِکَ فیَّ اِذا نَصِبْتُ» (همان).

59 «وَ لا تَبتَلِیَنّی بِالکَسَلِ عَنْ عِبادَتِکَ وَ لا العَمی عَن سَبیلِکَ وَ لا بِالتَّعَرُّضِ لِخِلافِ مَحَبَّتِکَ» (همان).

60 ابو جعفر احمد بن علی بن محمّد المقرئ البیهقی، تاج المصادر، به تصحیح و تحشیه هادی عالم زاده، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366 ش، ص 90.

61 رساله قشیریه، ص 199.

62 کاشانی، مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، ص 395.

63 رساله قشیریه، ص 199.

64 فاطر / 29 و 30.

65 طوسی، اوصاف الاشراف، ص 39.

66 بقره / 218.

67 «وَ یا مَنْ لا یُجاوِزُهُ رَجآءُ الرّاجین» (صحیفه سجادیه، دعای 31).

68 «فلا اَدْعُوا سِواکَ وَ لا اَرجُو غَیرَکَ» (همان، دعای 51).

69 «اللّهُمَّ اَنتَ عُدَّتی اِن حَزِنتُ وَ اَنتَ مُنتَجَعی اِن حُرِمتُ و بِک استِغاثَتی اِن کَرِثتُ» (همان، دعای 20).

70 «الهی لا تُخَیِّب مَن لا یَجِدُ معطیا غَیرَکَ، وَ لا تَخذُل مَن لا یَسْتَغنی عَنکَ بِاَحَدٍ دونَکَ» (همان، دعای 16).

71 «وَ لا آیِسا مِنْ اِجابَتِکَ لی وَ اِن اَبْطَاَتْ عَنّی» (همان، دعای 21).

72 جرجانی، التعریفات.

73 کاشانی، مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، ص 397-396.

74 رساله قشیریه، ص 271 و 274.

75 طوسی، اوصاف الاشراف.

76 ترجمه رساله قشیریّه با تصحیحات بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ سوم: 1361، رساله قشیریه، ص 248.

77 «سیّدی علیکَ مُعتَمَدی و مُعَوَّلی وَ رَجائی وَ توکُّلی».

78 «اَسألُکَ عِندَ الحاجَةِ، وَ اَتَضَرَّعُ اِلَیکَ عِندَ المَسکَنَةِ، وَ لا تَفتِنّی بالاِستِعانةِ بِغَیرِکَ اِذَا اضطُرِرتُ، وَ لا بِالخُضوعِ لِسُؤالِ غَیرِکَ اِذا افتَقَرْتُ، وَ لا بالتَّضَرُّعِ اِلی مَن دونَکَ اِذا رَهِبتُ» (صحیفه سجادیه، دعای 20).

79 «وَصُنْ وَجهی بِالیَسارِ، وَ لا تَبتَذِلْ جاهی بِالاِقتارِ، فَاستَرزِقَ اَهلَ رِزقِکَ، وَ اَستَعطیَ شِرارَ خَلقِکَ، فَاَفْتَتِنَ بِحَمدِ مَنْ اَعطانی، وَ اُبتَلی بِذَمِّ مَن مَنَعَنی، وَ اَنتَ مِن دونِهِم وَلیُّ الاِعطآءِ وَ المَنعِ» (همان).

80 «فَاَنتَ یا مَولایَ دونَ کُلِّ مَسئولِ مَوضِعُ مَسْئَلَتی، وَ دونَ کُلِّ مطلوبٍ اِلَیهِ وَلیُّ حاجَتی، اَنتَ المَخصوصُ قَبلَ کُلِّ مَدعُوٍّ بِدَعْوَتی» (همان، دعای 28).

81 «وَلا تَرُدَّ دُعآئی عَلَیَّ رَدّا، فَاِنّی لا اَجعَلُ لَکَ ضِدّا، وَ لا اَدْعُوا مَعَکَ نِدّا» (همان، دعای 20).

82 بقره / 36.

83 «اللّهُمَّ اِنّا نَعوذُ بِکَ مِنْ نَزَغاتِ الشَّیطانِ الرَّجیم وَکیدهِ وَ مکائِدِهِ، وَ مِنَ الثِّقَةِ بِاَمانیّهِ وَ مَواعیدِهِ وَ غُرورِهِ وَ مصائِدِهِ» (صحیفه سجادیه، دعای 17).

84 «للّهُمَّ اجعَل ما یُلقِی الشَّیطانُ فی رَوعی مِنَ التَّمنّی وَ التَّظَنّی والحَسَدِ ذِکرا لِعَظَمَتِکَ، وَ تَفَکُّرا فی قُدرَتِکَ، وَ تَدبیرا عَلی عَدُوِّکَ، وَ ما اَجری عَلی لِسانی مِنْ لَفظَةِ فُحْشٍ اَو هُجْرٍ اَو شَتمِ عِرضٍ اَو شَهادَةِ باطِلٍ اَو اغتیابِ مُؤمِنٍ غائِبٍ اَو سَبِّ حاضِرٍ وَ ما اَشبَهَ ذلِکَ بِالحَمْدِ لَکَ وَ اِغراقا فِی الثَّناءِ عَلَیکَ، وَ ذَهابا فی تمجیدِکَ وَ شُکرا لِنِعمَتِکَ وَ اعتِرافا بِاِحسانِکَ وَ اِحصاءً لِمِنَنِکَ» (همان، دعای 20).

 

 

١٥:٣٩

نظر فراموش نشود(٠)