پرسش و پاسخ نبوت و راهنما شناسی
سوال اول: اگر رهبري سياسي، بخشي از وظايف نبوّت است چرا برخي ازانبیاء الهی حكومت نداشتند؟ جواب: از آنجا كه برهان عقلي بر ضرورت «نبوّت عامه» اقامه شد و محور آن برهان، گذشته از تهذيب ارواح و تزكيه نفوس و تنظيم روابط فرد با خود و با خدا و با جهانِ خارج از خويش، تأسيس نظام حكومتي جامعه بر پايه قانون الهي است، بنابراين، زمامداري و رهبري سياسي جامعه، در نبوّت مأخوذ است؛ چرا كه با تعليم و ارشادِ تنها و بدون جهاد و دفاع و اقامه حدود و تنظيم روابط بينالملل و…، جامعه هرگز نميتواند به حيات ديني خود ادامه دهد. غرض آنكه نبوّت، براي تكميل حيات برين انساني است و اگر تنها يك فرد بر روي زمين زندگي كند نيازمند وحي است ـ هر چند دستور حكومتي در آن وحي نباشد ـ و اگر بيش از يك فرد در زمين زندگي كنند، حتماً تنظيم روابط اجتماعي آنان محتاج قانون مدوَّن و حكومت است. البتّه اِعمال زمامداري ممكن است در شرايطي خاص براي پيامبري مقدور نباشد؛ مانند رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) كه در چند سال اول رسالت خود، از اِعمال مقام حكومت معذور بودند. همچنين ممكن است در عصر پيامبري بزرگ كه مسؤوليت زمامداري جامعه بر عهده اوست، برخي ديگر از انبياء الهي، زيرمجموعه رسالت او باشند و فقط به سِمَت تبليغ احكام دين منصوب گردند و حق تشكيل حكومت جدا و مستقل را نداشته باشند؛ مانند حضرت لوط (عليهالسلام) كه نبوّت او زيرمجموعه نبوّت ابراهيم خليل (عليهالسلام) بود ”فـامن له لوط“(1) و حكومت جدا نداشت و اين، هيچ محذوري را به همراه ندارد؛ زيرا نبوت چنين اشخاصي، شعاعي از نبوّت گسترده همان پيامبر بزرگ است كه فرمانرواي كل منطقه رسالت خود ميباشد. بنابراين، هيچ نبوّتي بدون حكومت نيست؛ خواه به نحو استقلال باشد و خواه به نحو وابسته؛ زيرا در مثال مزبور، جناب لوط (عليهالسلام) با حكومت حضرت ابراهيم (عليهالسلام) زندگي سياسي و اجتماعي خود و ديگران را در محيط مخصوص خويش اداره مينمود. از اينرو، حضور انبياء در صحنه سياست و اجتماع و زمامداري آنان، به صورت موجبه جزئيّه در قرآن كريم آمده است: ”وكايّن من نبي قاتل معه ربّيّون كثير“(2) و اگر درباره حضرت نوح و حضرت عيسي (عليهماالسلام) و برخي ديگر از انبياء الهي به صراحت مطلبي در باب حكومت و سياست در قرآن كريم نيامده باشد، اين عدم تصريح، دليل بر نبودن حكومت نيست، بلكه از قبيل ”رسلا ً لم نقصصهم عليك“(3) است؛ يعني همانگونه كه برخي از انبياء الهي در تاريخ بشر بودهاند و به تصريح خود قرآن نامي از آنان در قرآن نيامده است، همه ويژگيهاي هر يك از انبياء نام برده شده در قرآن نيز ذكر نشده است. تذكر: تلازم عقلي، راهگشاي مناسبي بر اين مطلب ميباشد كه يقيناً هر پيامبري، با برنامه حكومت ديني ارسال شده است؛ اگر چه ممكن است گاهي در اثر طغيان مستكبران، توده مردم از فيض حكومت يك پيغمبر مشخص محروم شده باشند. (1) سوره عنكبوت، آيه 26. (2) سوره آل عمران، آيه 146. (3) سوره نساء، آيه 164. مأخذ: ( آیةالله جوادی آملی ، ولايت فقيه، ص 331، 332)
سوال دوم: آيا مقام خليفة اللّهي (جانشيني خداوند) مخصوص حضرت آدم و انبيا عليهمالسلام است يا انسانهاي ديگر را هم شامل ميشود؟
جواب: همانگونه كه نبوت درجاتي دارد ”وَلَقَدْ فَضّلْنا بَعْضَ النّبييّنَ عَلي بَعْضٍ“(١) و رسالت مراتبي ”تلك الرسل فضّلنا بعضهم علي بعض“(٢) خلافت هم مراتب و درجاتي دارد. همه انسانهاي كامل خليفه خدا هستند، همه انبياء و مرسلين و اوليا، خلفاي الهياند، مؤمنين صالح هم خليفه خدايند منتها تمام اينها اختلاف درجات دارند. خليفه خدا بودن يعني اينكه انسان هر كاري كه خدا ميپسندد، از طرف خدا و به عنوان مظهر و آيت خدا انجام دهد. ذات اقدس اله فرمود: شما وقتي مال حلال پيدا كرديد در انفاق كردن، خليفه (جانشين) من باشيد. بدانيد كه اين مال از آن شما نيست، از من است. خداوند اصول مالكيت و روابط اقتصادي را در بين انسانها پايه ريزي كرد يعني هر كس چيزي را از راه حلال كسب كرد مال اوست اما نسبت به خدا اينطور نيست، انسان نسبت به خدا مالك نميشود، نميتواند بگويد اين چيز مال من است و مال خدا نيست. انسان فقط نسبت به اشخاص ديگر ميتواند ادعاي مالكيت كند و در مقابل خدا فقط امين و خليفه است. لذا در قرآن فرمود ”واتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ الّذي اَتاكُم“(٣) از مال خدا كه به شما عطا كرده است انفاق كنيد. با اينكه در قرآن مكرر سخن از «اَمْوالُكُم» است يا ”لِلرّجالِ نَصيبٌ مِمّا اكْتَسَبُوا ولِلِنّساءِ نَصيبٌ مِمّا اكْتَسَبْنَ“(٤). پس مقام خلافت مقامي است كه هر انسان شايستهاي ميتواند آن را عهدهدار شود. البته خلافت درجات فراواني دارد و هر مؤمني به اندازه ايمان و عمل صالحش خليفه و جانشين خداست. (١) سوره اسراء، آيه ٥٥. (٢) سوره بقره، آيه ٢٥٣. (٣) سوره نور، آيه ٣٣. (٤) سوره نساء، آيه ٣٢.
( آیةالله جوادی آملی )
سوال سوم: معراج پيامبر اكرم(ص) جسماني بود يا روحاني؟
جواب: اولاً حضرت در حال معراج بيدار بود و ثانياً جسم داشت. منتها بخشي از سير او مربوط به زمين و بخشي ديگر مربوط به ملكوت بود. الآن كه ما در اين مكان در حال صحبت كردن هستيم و اين معارف الهي هم مطرح ميشود اولاً بيدار هستيم، ثانياً جسم داريم، ثالثاً گفتگو، ديدن و شنيدن ماجسماني است رابعاً فهميدن ماجسماني نيست. ممكن است در جمع ما كسي باشد كه اين معارف را متوجه نشود و درك نكند هرچند جسمش اينجا حضور داشته باشد. مثلاً كودكي كه در جمع ماست ميبيند و ميشنود و بيدار هم هست ولي پيام و محتواي مطالب مطرح شده را درك نميكند. در مورد معراج پيامبر هم اين مطلب مطرح است. بخشي از معراج مربوط به جسم است يعني همان سير شبانه از مسجد الحرام تا مسجد الاقصي ”سُبْحانَ الّذي اَسري بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ المَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَي الْمَسْجِدِ الاَقْصَي الّذي بارَكْنا حَوْلَهُ“(١) اما بخشي ديگر از معراج كه مربوط به مشاهده انبيا و سدرة المنتهي و گفتگو با جبرئيل و دريافت وحي و رسيدن به مقام قاب قوسين و امثال ذلك است جسماني نبوده، گرچه پيامبر در اين قسمت جسم داشته و بيدار هم بوده است، ولي درك آن حقايق والا بوسيله روح صورت ميگرفته است. اگر قرار باشد همه معراج جسماني تلقي شود لازمهاش آن است كه آنجا كه قرآن ميفرمايد ”دَني فَتَدَلّي فَكانَ قابَ قَوْسَينِ اَوْ اَدْني“(٢) جسماني باشد، يعني دُنُوّ (يعني نزديك شدن)، قاب قوسين (كه نشانه شدت نزديكي است)، سدرة المنتهي و… هم جسماني باشد در حالي كه جسماني بودن اين امور محال است. (١) سوره اسراء، آيه ١. (٢) سوره نجم، آيه ٩.
( آیةالله جوادی آملی )
سوال چهارم: مى گويند: يكى از معجزات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شكافته شدن ماه (شقّ القمر) بوده است، آيا اين موضوع صحّت دارد؟
جواب: براى اين كه اين مسأله كاملا روشن گردد لازم است از چند جهت مورد بحث قرار گيرد: 1- آيا امكان دارد كه كره ماه با آن بزرگى از هم شكافته شده و دوباره به صورت اوّل در آيد؟ 2- پس از اين كه روشن شد شكافته شدن ماه امكان دارد، ببينم دليل قاطعى در دست داريم كه اين موضوع در زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) به عنوان يكى از معجزات آن حضرت واقع شده است؟ 3- در صورتى كه وقوع اين معجزه دليل داشته باشد خصوصيّات آن چگونه بوده است؟
بحث اوّل براى اين كه بدانيم شقّ القمر (شكافته شدن ماه) از نظر علوم روز كاملا امكان دارد، كافى است به نمونه هايى از انفجارها و انشقاق هايى كه درون منظومه شمسى رخ داده، اشاره شود: الف- آستروئيدها قطعات سنگ هاى عظيم آسمانى هستند كه به دور منظومه شمسى در گردشند و گاهى از آنها به كرات كوچك و شبه سيّارات نيز تعبير مى كنند. گاهى بزرگى قطر بعضى از آنها به 25 كيلومتر مى رسد. دانشمندان عقيده دارند كه اين سنگ هاى آسمانى بقاياى سيّاره بزرگى هستند كه در مدارى ميان مدار مريخ و مشترى در حركت بوده است، سپس بر اثر عوامل نامعلومى منفجر و شكافته شده است، اين يك نمونه از انشقاق در اجرام آسمانى است. ب- شهابى ها سنگ هاى ريز سرگردانى هستند كه با سرعت سرسام آورى در اطراف خورشيد در مدار خاصّى در گردشند و گاهى مسير آنها با مدار كره زمين تقاطع پيدا مى كند و به سوى زمين جذب مى شوند. دانشمندان مى گويند اينها بقاياى ستاره هاى دنباله دارى است كه بر اثر حوادث نامعلومى منفجر و از هم شكافته شده است، اين هم نمونه ديگرى از انشقاق در كرات آسمانى است. ج- طبق عقيده لاپلاس و بسيارى از دانشمندان فلكى، پيدايش منظومه شمسى نتيجه وقوع يك انشقاق عظيم مى باشد كه در كره خورشيد رخ داده است، چه اين كه همه اين سيّارات و مركز آنها خورشيد، در آغاز توده واحدى بوده اند و سپس هريك تدريجاً از آن جدا گرديده اند; امّا در اين كه عامل اين جدايى و انشقاق چه بوده، در ميان دانشمندان فلكى اختلاف است ولى در هر حال امكان وقوع انشقاق و تجزيه را در كرات منظومه شمسى، همه دانشمندان پذيرفته اند. از بيانات فوق نتيجه مى گيريم كه: اصل وقوع انشقاق در كرات آسمانى ممكن است و علم آن را انكار نمى كند; بلكه اساس هيئت جديد در بسيارى از موارد بر آن نهاد شده است. بديهى است اين امر در هريك از كرات صورت گيرد، نيازى به نيروى عظيمى دارد كه در پاره اى از موارد طبق فرضيّه هاى موجود شناخته شده و در پاره اى از موارد همچنان به صورت مرموز باقى مانده است. در مورد شقّ القمر هم مسلّماً عامل مرموزى در كار بوده كه توانسته است چنان اثرى را از خود بگذارد و با توجّه به اين كه هركس مسأله شقّ القمر را عنوان نموده، نقش استمداد پيامبر را از نيروى مافوق طبيعى و غير عادّى مؤثّر دانسته، روشن مى شود كه هيچ كس نخواسته است ادّعا كند كه پيامبر تنها با همين نيروى عادّى بشرى اين كار را انجام داده است تا علم نتواند آن را بپذيرد. اين جا يك موضوع باقى مى ماند و آن مسأله امكان التيام كامل اجزاى قمر پس از انشقاق مى باشد. براى حلّ اين مطلب كافى است كه بدانيم اگر عامل جدايى شديد نباشد و انشقاق به صورت فوق العاده اى كه موجب پراكندگى كامل اجزا باشد صورت نگيرد، بازگشت و التيام آنها به صورت اوّل تحت تأثير جاذبه همان اجزا كاملا قابل توجيه است، زيرا مى دانيم هر دو جسم يكديگر را طبق فرمول معروف نيوتن جذب مى كنند و هر قدر فاصله آنها كمتر و يا جرم آنها بيشتر اثر اين جاذبه زيادتر خواهد بود. بنابر اين با كم بودن فاصله و شكاف، خيلى زود به هم نزديك و پيوسته خواهند شد.(1) اين از نظر هيئت جديد; امّا از نظر هيئت قديم و امتناع خرق و التيام در افلاك نه گانه و اجرام فلكى، از نظر اين كه اصل آن امروز ابطال شده، نيازى به بحث درباره آن نمى باشد. از مجموع بيانات فوق چنين نتيجه مى گيريم: در حادثه شقّ القمر مطلبى كه علم آن را محال بشمرد ديده نمى شود.
بحث دوّم بهترين دليلى كه براى وقوع اين معجزه شقّ القمر در دست مى باشد، آيات اوّل سوره 54 قرآن مجيد مى باشد: «اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ * وَ اِنْ يَرَوا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْر مُسْتَمِرّ * وَ كَذَّبُوا و َ اتَّبَعُوا اَهْوائَهُمْ وَ كُلُّ اَمْر مُسْتَقِرّ; قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت! و هرگاه نشانه و معجزه اى را ببينند روى گردانده، مى گويند: اين سحرى مستمر است. آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواى نفسشان پيروى نمودند و هر امرى قرار گاهى دارد.»(2) مفسّرين شيعه و سنّى با كمال قاطعيّت و صراحت مى گويند: آيات فوق مربوط به مسأله شقّ القمر و شكافته شدن ماه به عنوان معجزه در زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مى باشد و از باب نمونه از تفاسير شيعه، تفسير بيان، مجمع البيان، ابوالفتوح رازى، منهج الصّادقين، صافى، برهان، نورالثّقلين و شبَّر، و از تفاسير اهل تسنّن، تفسير طبرى، درّ المنصور، فخر رازى، بيضاورى، كشّاف و «فى ظلال القرآن» را بايد نام برد. مرحوم طبرسى در تفسير معروف مجمع البيان در ذيل همين آيات مى گويد: همه مفسّران اين آيه را مربوط به معجزه شقّ القمر در زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى دانند. همچنين فخر رازى مفسّر معروف در ذيل آيات فوق مى گويد: عموم مفسّران معتقدند كه مراد از اين آيات شكافته شدن ماه در زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مى باشد. علاوه بر اين در كتب شيعه و سنّى قريب به 40 روايت درباره شقّ القمر آمده كه در بيشتر آنها تصريح شده كه آيات فوق درباره شقّ القمر نازل شده است. بنابر اين، دلالت آيات فوق بر وقوع اين معجزه (شقّ القمر) هيچ جاى انكار يا ترديد نمى باشد.
بحث سوّم آنچه از آيات مذكور و روايات استفاده مى شود اين است كه در زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)به درخواست مشركان اين معجزه به وقوع پيوست; يعنى، با يك نيروى مرموز (قدرت الهى) ماه شكافته شد و دوباره به حال اوّل بازگشت. امّا خصوصيّات اين واقعه كه در بعضى از كتاب ها نوشته شده با اين كه احتمال دارد صحيح باشد محتاج به بحث هاى بيشترى است ولى چون دانستن خصوصيّات آن لازم نيست از بحث درباره آن خوددارى مى كنيم. در خاتمه بايد تذكّر دهيم كه اين مسئله نيز مانند بسيارى از مسائل ديگر از دستبرد خيالبافان و جاعلان حديث مصون نمانده و پيرايه هاى فراوانى به آن بسته اند، مانند مطلب بى اساسى كه در ميان عوام مشهور است كه نيمى از ماه پايين آمد و در آستين آن حضرت داخل شد و از طرف ديگر بيرون آمد. اين نوع مطالب در هيچ يك از كتب احاديث شيعه و سنّى كه مورد اعتبار باشد نيامده است و پايه و اساسى ندارد. اكنون لازم است به اِشكال يا شبهه اى كه در اين مسأله مطرح شده و بعضى را به شكّ و ترديد واداشته، پاسخ داده شود: اگر شقّ القمر حقيقت داشت مى بايست با آن همه اهمّيّتى كه دارد در تواريخ جهان ثبت گردد در حالى كه چنين نيست و در هيچ تاريخى ثبت نشده است. براى اين كه پاسخ اين اشكال هم بخوبى روشن گردد بايد به چند موضوع زير توجّه كنيد: اوّلا: بايد توجّه داشت كه ماه در تمام كره زمين قابل رؤيت نمى باشد بلكه در نيمى از كره زمين مى توان آن را رؤيت كرد. ثانياً: در نيمى از همين نيمكره نيز همه مردم يا اكثريّت قريب به اتّفاق آنها از حوادثى كه در اجرام آسمانى رخ مى دهد غافل و بى خبرند، چون بعد از نيمه شب آنهاست و طبعاً در خوابند، به اين ترتيب تنها يك چهارم مردم جهان مى توانند از چنين حادثه اى با خبر شوند. ثالثاً: هيچ مانعى ندارد كه در قسمت قابل توجّهى از اين نقاط در موقع وقوع اين حادثه، آسمان ابرى و چهره ما با ابر پوشيده باشد. رابعاً: حوادث آسمانى در صورتى توجّه افراد را به خود جلب مى كند كه يا مانند صاعقه ها توأم با سر و صدا يا آثار فوق لعاده ديگرى باشند و يا مانند خسوف و كسوف همراه با كم شدن نور - آن هم براى يك مدّت نسبتاً طولانى - باشد، البتّه در چنين صورتى نظرها را به خود جلب مى كند. امّا اگر كره ماه بدون مقدّمه قبلى و بدون هيچ عكس العمل ديگر از قبيل كم شدن نور و مانند آن فقط در چند لحظه شكافته شود و سپس التيام يابد، كمتر نظرى را به خود جلب مى كند. آيا ما در شب هاى عادّى كه ماه طبق معمول در آسمان مى درخشد هيچ به آن خيره مى شويم و در وضع آن كنجكاوى مى كنيم؟ خامساً: وسايل ثبت تاريخ و نشر آن در آن زمان ها بسيار محدود بوده و مثل امروز نبوده كه يك حادثه مهم برق آسا در سراسر جهان انتشار يابد. سادساً: تاريخ گذشته در تمام جهات روشن و آشكار نيست، بلكه مملوّ از نقاط تاريك و مبهم است مثلا زردشت يكى از شخصيّت هاى معروف تاريخى است كه مركز نفوذ او قسمت مهمّى از دنياى متمدّن آن زمان بود، امّا امروز تاريخ تولّد، وفات، محل تولّد و ساير مشخّصات زندگى وى حتّى به عقيده بعضى اصل وجود او مجهول و تاريك است. در حالى كه كشورهاى متمدّن آن زمان در مورد حفظ و ضبط تواريخ مربوط به خود تا اين اندازه بى اعتنا باشند، تعجّب ندارد كه اروپائيان در آن زمان به ضبط چنين حادثه اى اقدام نكرده باشند. علاوه بر اينها بناى تاريخ نويسان ضبط همه وقايع نبوده است، چون ما بطور قطع مى دانيم در طول تاريخ بشر صدها زلزله نابود كننده و طوفان وحشتناك رخ داده كه شهرها و آبادى هاى وسيع را ويران نموده است در حالى كه تاريخ همه آنها را ضبط نكرده و به خاطر ندارد. اگر به تفسير طبرى مراجعه كنيد مى بينيد تقريباً 30 روايت در مسأله شقّ القمر در اين كتاب آمده است، ولى صاحب همين تفسير در تاريخى كه نوشته (تاريخ طبرى) نامى از شقّ القمر به ميان نياورده است. با توجّه به اين جهات، ذكر نشدن اين حادثه در تواريخ و غير آن تعجّب ندارد و نبايد آن را دليل بر عدم وقوع اين حادثه دانست. همچنين آن طور كه بعضى از دانشمندان تحقيق كرده اند اين موضوع در بعضى از تواريخ هم نوشته شده است; مثلا، در مقاله يازدهم كتاب «تاريخ فرشته» آمده است كه در عهد رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)، اهل ميلبار هندوستان شقّ القمر را ديدند و در نوشته هاى خود ثبت كردند و حاكم آن شهر پس از آن كه تحقيقاتى در اين زمينه به عمل آورد، براى او ثابت شد كه اين موضوع در اثر اعجاز پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) تحقّق يافته و دين اسلام را پذيرفت; بنابر اين نمى شود گفت در هيچ تاريخى ضبط نشده است. اين بود خلاصه بحث پيرامون مسأله شقّ القمر و ايرادات گوناگونى كه ممكن است در اطراف آن بشود.(3)
________________________________________ 1. احتمال دارد مراد از انشقاق، شكاف برداشتن باشد نه اين كه كاملا دو نيمه گردد به طورى كه هر نيمه از نيمه ديگر جدا شده باشد چون كلمه انشقاق از نظر لغت با اين معنا هم موافق است و اگر اين طور باشد التيام بعد از انشقاق خيلى بهتر قابل توجيه خواهد بود. 2. سوره قمر، آيات 1 تا 3. 3. اقتباس از كتاب «معراج، شقّ القمر، عبادت در قطبين».
سوال پنجم: مى دانيم رهبانيّت هميشه - مخصوصاً در زمان حضرت مريم - حرام بوده است; پس چرا زن عمران (مادر مريم) هنگامى كه باردار بود نذر كرد كه اگر خدا فرزندى به او مرحمت كند او را راهب كند؟
جواب: هرگز مادر مريم چنين نذرى نكرده بود بلكه او نذر كرده بود كه هرگاه خداوند فرزند ذكورى به او دهد او را خدمتكار «بيت المقدّس» قرار دهد نه راهب، و او را از هرگونه خدمت به پدر و مادر آزاد سازد تا به وظايف خدمتكارى مسجد برسد. قرآن مجيد شرح اين جريان را چنين نقل مى فرمايد: «اِذْ قالَتِ امْرَاَةُ عِمْرانَ رَبِّ اِنِّى نَذَرْتُ لَكَ مَا فِى بَطْنِى مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّى اِنَّكَ اَنْتَ السَّمِيعُ الْعَليمُ; (به ياد آوريد) هنگامى را كه همسر «عمران» گفت: خداوندا! آنچه را در رحم دارم، براى تو نذر كردم كه «محرَّر» (و آزاد براى خدمت خانه تو) باشد. از من بپذير كه تو شنوا و دانايى!»(1) مفسّران مى گويند مقصود از كلمه محرَّر خدمتكار معبد است و علّت اين كه به خدمتگزار اماكن مقدّس «محرَّر» كه به معناى آزاد شده است مى گفتند، اين است كه خدمتگزاران اين امكان مقدّس از انجام ساير خدمات اجتماعى و تهيّه وسايل زندگى براى پدر و مادر معاف و آزاد بودند. بنابر اين، آنچه مورد نذر بوده خدمتكارى او بود و هرگز سخنى از رهبانيّت در ميان نبوده است و رهبانيّت به معناى ترك دنيا و ترك ازدواج، برخلاف قانون آفرينش است و هرگز در هيچ مذهبى مجاز نبوده است.
________________________________________ 1. سوره آل عمران، آيه 35.
سوال ششم : نطفه از تركيب دو جزء جنسى بنام «اسپرماتوزوييد» و «اوول» به وجود مى آيد و اين تركيب براى آن است كه سّلول جنسى ماده به تنهايى قادر به اعمال حياتى (رشد، نمو ، تغذيه و تقسيم) نيست.بااین اصل علمى مسلّم، چگونه حضرت مريم بدون تماس با مردی فرزندش را آبستن گرديد؟!
جواب: پيش از آن كه به موضوع باردار شدن حضرت مريم رسيدگى كنيم، توجّه شما را به كلّى نبودن اين اصل معطوف مى داريم; زيرا واحد حيات (سلّول) معمولا در پرتو لقاح دو جزء جنسى به وجود مى آيد و غالباً بدون تركيب دو جزء نر و ماده قادر به انجام وظايف حياتى نيست; ولى تجربه نشان داده است كه محرّك هاى ديگرى غير از «اسپرماتوزوييد» توانايى آن را دارند كه اختلال فيزيولوژيكى تخمك را بر طرف ساخته و آن را وادار به تقسيم نمايند و وجود جانداران «بكرزا» مؤيّد اين نظر مى باشد. دانشمندان مى گويند تخمك بعضى از جانداران قدرت آن را دارد كه بدون انجام عمل لقاح نمو خود را شروع كرده و به پايان برساند; اين كيفيّت را بكرزايى «پارتنوژنز» و جاندارانى كه به اين طريق تكثير پيدا مى كنند، جانداران بكرزا مى گويند. در نوعى از حشرات مانند «شته» بكرزايى مشاهده مى شود، شته ماده تخمك هايى بوجود مى آورد كه خود مولّد «شته»هاى جديد مى باشد و اين شته ها نيز به نوبه خود تخمك هايى را توليد مى كنند; و تجربه نشان داده است اگر شرايط مساعد ادامه پيدا كند و يا اين گونه حشرات را در محيط مناسبى پرورش دهند تا چند سال از راه «بكرزايى» تكثير پيدا مى كنند; در همين حشرات (شته ها) اگر شرايط زندگى نامساعد شود، حشراتى از «بكرزايى» به وجود مى آيند كه دو نوع تخمك كوچك و بزرگ در دستگاه تناسلى آنها توليد مى گردد، از تخمك هاى بزرگ، صددرصد حشره ماده (شته ماده) به وجود مى آيد. در عدّه اى جانداران ديگر مانند ستاره دريايى و كرم ابريشم ديده شده كه گاهى تخمك ها بدون انجام عمل لقاح نموّ خود را شروع مى كنند. در ملكه زنبور عسل كه فقط در تمام مدّت عمر يك مرتبه با زنبور نر نزديكى مى كند نيز مشاهده مى شود كه تخمك هايى كه با سلّول جنس نر تركيب شده اند، به زنبور عسل كارگر ماده تبديل مى گردند، ولى تخمك هايى كه به عللى با سلّول هاى جنس نر تركيب نمى شوند، بدون انجام عمل لقاح از دستگاه تناسلى ملكه خارج شده و عموماً نمو كرده، به زنبورهاى نر تبديل مى گردند. گروهى علّت نموّ اين تخمك ها را عوامل و محرّك هاى ديگر غير از «اسپرماتوزوييد» مى دانند كه توانايى بر طرف ساختن اختلال فيزيولوژيكى تخمك را دارند. علاوه بر اين بايد توجّه كنيم كه جانداران ذرّه بينى مانند ميكروب ها، باكترى ها و ويروس ها بدون عمل لقاح تكثير مثل مى كنند. «هيدر» از راه جوانه زدن تكثير نموده و «آميب» از راه تقسيم سلّول اوّلى تكثير مثل مى نمايد. برخى از دانشمندان موضوع بكرزايى را درباره بعضى از زنان كه بدون تماسّ با مردى باردار شده بودند، تصديق نموده و اعلام كردند كه غدّه هاى زهدانى برخى از زنان نشان مى دهد كه بدون عمل لقاح قادر به وظايف توليد و تكثير مى باشند. تا اين جا روشن شد كه بكرزايى و توليد مثل بدون عمل لقاح امرى است ممكن و در پاره اى از اين موارد صورت تحقّق به خود گرفته است. روى اين اساس، امكان باردار شدن حضرت مريم بدون تماس و انجام گرفتن عمل لقاح، خود به خود روشن گرديد. قرآن كريم درباره نسختين مراحل باردارى او چنين مى فرمايد: «فرشته اى در برابر مريم به صورت بشرى مجسّم گرديد و به او گفت: من از ناحيه خدا مأمورم كه فرزند پاكيزه اى به تو ببخشم. مريم از اين بشارت سخت تعجّب كرده و گفت: من با كسى تماس نگرفته و هرگز به اعمال نامشروع آلوده نشده ام! فرشته در پاسخ وى گفت: اين كار براى خدا آسان است».(1) بنابر اين هيچ بعيد نيست كه عوامل ناشناخته اى روى سلّول جنسى حضرت مريم اثر گذاشته كه بسان محرّك هاى ديگر (در تمام بكرزايى ها) موجب نموّ و رشد سلّول جنسى او شده باشد. نظرى به ولادت حضرت مسيح(عليه السلام) بيفكنيم; هدف اين بوده كه خداوند بشرى به وجود آورد كه مظهر قدرت او باشد و زندگى او از نظر تولّد اعجازآميز گردد و از اين طريق حجّت را بر ملّت لجوج بنى اسرائيل كه زير بار دعوت پيامبرانى كه پس از موسى بن عمران آمده بودند نمى رفتند، تمام كند.(2) خدايى كه نخستين مادّه حيات و اوّلين سلّول زنده را به وجود آورده و خدايى كه نخستين بشر را بدون تحقّق عمل لقاح آفريده است، روى مقصدى كه در بالا اشاره شد مى تواند بدون عمل لقاح، انسانى كامل و پيامبرى بزرگ به وجود آورد كه تولّد اعجازآميزش دليل روشنى در مقابل مخالفان لجوج او باشد. به عبارت ديگر: پرورش سلّول ماده در رحم مادر، معمولا از طريق لقاح انجام مى گيرد نه دائماً، و اين علّت عادى است كه ما با آن مأنوس شده ايم ولى هرگز دليلى بر اين نداريم كه از طريق ديگر، امكان پذير نباشد. بلكه ممكن است در اين راه عللى باشد كه بتواند سلّول ماده را پرورش بدهد و آن را به وظايف حيات وادار سازد و اگر اين قبيل علّت ها بر ما كه معلومات ناقصى از اسرار زندگى داريم پوشيده باشد، براى خداى بزرگ و دانا و توانا پوشيده و پنهان نيست.
________________________________________ 1. سوره مريم، آيه 17 تا 21. 2. شايد جمله: «وَلِنَجْعَلَهُ آيةً لِلنّاسِ» (آيه 21) اشاره به همين مطلب باشد; يعنى، مى خواهيم وجود عيسى بن مريم را آيت و معجزه اى قرار دهيم.
سوال هفتم : در قرآن مجيد مى خوانيم كه حضرت مسيح به آمدن پيامبر پس از خود به نام «احمد» كه پيامبر اسلام است گزارش داده است; آيا اين جمله در اناجيل كنونى وجود دارد؟
جواب: آيه اى كه در قرآن در اين باره وارد شده است به قرار زير مى باشد: «... وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ اَحْمَدُ فَلَمّا جاَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبين;.. و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مى آيد و نام او احمد است! هنگامى كه او ]احمد[ با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: اين سحرى آشكار است...»(1) محقّقان اسلامى مى گويند بشارتى كه اين آيه از حضرت مسيح نقل مى كند، در انجيل يوحنا در باب هاى 14 و 15 و 16 وارد شده است و حضرت مسيح به نقل انجيل «يوحنّا» از آمدن شخصى پس از خود به نام «فارقليط» خبر داده است و قراين زيادى گواهى مى دهد كه مقصود از آن پيامبر اسلام مى باشد و ما براى روشن شدن مطلب ناچاريم متون آيات را با تعيين باب و شماره از انجيل ياد شده نقل نماييم، اينك متون عبارات انجيل: «اگر شما مرا دوست داريد، احكام مرا نگاه داريد و من از پدر خواهم خواست تا «فار قليط» ديگرى به شما بدهد، تا ابد با شما خواهد ماند. او روح حق و راستى است كه جهان نمى تواند او را قبول كند: زيرا كه او را نمى بيند و نمى شناسد، امّا شما را مى شناسد، زيرا كه نزد شما مى ماند و در شما خواهد بود».(2) «من اين سخن ها را به شما گفته ام وقتى كه با شما بودم، لكن آن «فارقليط» كه پدر او را به اسم من خواهد فرستاد، شما را هر چيز خواهد آموخت و هر چيز من به شما گفته ام به ياد شما خواهد آورد».(3) «حالا قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتى كه واقع گردد ايمان آوريد.(4) «چون آن فارقليط كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، روح راستى كه از اطرف پدر مى آيد او درباره من شهادت خواهد داد».(5) «راست مى گويم كه شما را مفيد است كه من بروم اگر من نروم آن فارقليط نزد شما نخواهد آمد امّا اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد و او چون بيايد جهانيان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد ساخت: به گناه، زيرا كه بر من ايمان نمى آورند، به صدق زيرا كه نزد پدر خود مى روم، و شما مرا ديگر نمى بينيد، به انصاف زيرا كه بر رييس اين جهان حكم جارى شده است و ديگر چيزهاى بسيار دارم كه به شما بگويم ليكن حالا نمى توانيد متحمّل شد، امّا چون او بيايد او شما را به تمامى راستى ارشاد خواهد داد زيرا كه او از پيش خود سخن نخواهد گفت، بلكه هر آنچه مى شنوند خواهد گفت. و شما را از آينده خبر خواهد داد و مرا تمجيد خواهد نمود، زيرا كه او آنچه از آن من است خواهد يافت و شما را خبر خواهد داد. هرچه از آنِ پدر است از من است از اين جهت گفتم كه آنچه از آن من است مى گيرد و به شما خبر مى دهد».(6) در اين جا قراين روشنى داريم كه گواهى مى دهد مراد از فارقليط پيامبرى است كه پس از مسيح مى آيد نه روح القدس: 1- نخست بايد توجّه كرد كه از برخى از تواريخ مسيحى استفاده مى شود كه پيش از اسلام در ميان علما و مفسّرين انجيل مسلّم بود كه «فاقليط» همان پيامبر موعود است; حتّى گروهى از اين مطلب سوء استفاده كرده و خود را «فارقليط» موعود معرّفى نموده اند. مثلا: «منتسر» كه مرد رياضت كشى بود و در قرن دوّم ميلادى مى زيست، در سال 187 در آسياى صغير مدّعى رسالت گرديده و گفت: من همان فارقليط هستم كه عيسى از آمدن او خبر داده است و گروهى از وى پيروى كردند.(7) 2- از آثار و تواريخ مسلّم اسلامى كاملا استفاده مى شود كه سران سياسى و روحانى جهان مسيحيّت در روزهاى بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)همگى در انتظار پيامبر موعود انجيل بودند، از اين جهت هنگامى كه سفير پيامبر نامه او را به زمامدار حبشه داد، پس از خواندن نامه رو به سفير كرد و گفت: من گواهى مى دهم كه او همان پيامبرى است كه اهل كتاب در انتظارش هستند و همان طور كه حضرت موسى از نبوّت حضرت مسيح خبر داده، او نيز به نبوّت پيامبر آخر الزّمان بشارت داده و علائم و نشانه هاى او را معيّن كرده است.(8) وقتى نامه پيامبر به دست قيصر رسيد و نامه را مطالعه كرد و درباره پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)تحقيقاتى به عمل آورد، در پاسخ نامه آن حضرت چنين نوشت: نامه شما را خواندم و از دعوت شما آگاه شدم، من مى دانستم كه پيامبرى خواهد آمد، ولى گمان مى كردم كه اين پيامبر از شام بر خواهد خاست... .(9) از اين نصوص تاريخى استفاده مى شود كه آنان در انتظار پيامبرى بودند و چنين انتظارى بطور مسلّم ريشه انجيلى داشته است. 3- امتيازاتى كه حضرت مسيح براى «فارقليط» قائل شده و شرايط و نتايجى كه براى آمدن او شمرده است، اين مطلب را قطعى مى سازد كه منظور از «فارقليط» جز پيامبر موعود نخواهد بود و اين علايم مانع از آن است كه آن را به «روح القدس» تفسير نماييم; توضيح اين كه: الف- حضرت مسيح سخن خود را چنين آغاز كرد: «اگر شما مرا دوست داريد، احكام مرا نگاه داريد و من از پدرم خواهم خواست تا «فارقليط» ديگرى به شما بدهد.» اوّلا: از اين كه حضرت مسيح مهر و محبّت خود را به آنها يادآورى مى كند، حاكى است كه او احتمال مى دهد گروهى از امّت او زير بار كسى كه وى به آمدنش بشارت مى دهد، نخواهند رفت و لذا از طريق تحريك عواطف مى خواهد آنان را به پذيرفتن او وادار سازد و اگر منظور از فارقليط همان «روح القدس» باشد، آن طور كه مفسّران انجيل تصوّر كرده اند، در اين صورت به چنين زمينه سازى احتياج نبود. زيرا روح القدس پس از نزول آن چنان در قلوب و ارواح تأثير مى كند كه براى كسى جاى ترديد و شك و انكار باقى نمى ماند، ولى اگر مقصود پيامبر موعود باشد، به چنين زمينه سازى نياز شديد هست; زيرا نبىّ موعود جز از طريق بيان و تبليغ در قلوب و ارواح تأثيرى و تصرّفى نمى كند و روى اين ملاحظه گروهى منصف به وى مى گروند و گروهى از وى رو بر مى گردانند. حضرت مسيح به اين مقدار تذكّر اكتفا نكرده، در آيه 29 از باب 14 در اين قسمت پافشارى كرده و فرمود: «الان قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتى كه واقع گردد ايمان آوريد» در صورتى كه ايمان به روح القدس، نيازى به توصيه ندارد تا چه رسد به اين اندازه پافشارى! ثانياً: وى فرموده «فارقليط» ديگرى به شما خواهد داد اگر بگوييم مقصود از آن پيامبر ديگرى است سخنى كاملا صحيح خواهد بود ولى اگر مقصود از آن روح القدس باشد، به كار بردن لفظ «ديگر» خالى از تكلّف نخواهد بوند زيرا روح القدس يكى است و ديگر معنا ندارد. ب- «هر چيز من به شما گفته ام به ياد شما خواهد آورد» (14:26) «روح راستى كه از طرف پدر مى آيد، درباره من شهادت خواهد داد». (باب - 15، جمله 26) مى گويند روح القدس پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عيسى بر حواريان نازل گرديده، آيا اين افراد برگزيده همه دستورات او را در اين مدّت كوتاه فراموش كرده بودند تا روح القدس دو مرتبه به آنان تعليم دهد؟ آيا شاگردان مسيح چه نيازى به شهادت او داشتند تا درباره مسيح شهادت دهد! ولى اگر مقصود پيامبر موعود باشد هر دو جمله معناى صحيح خواهد داشت، زيرا امّت مسيح بر اثر طول زمان و دستبرد علماى انجيل، بسيارى از دستورات او را فراموش كرده و گروهى هم آنها را به دست فراموشى سپرده بودند و حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)همه را بازگو كرد و به نبوّت حضرت عيسى(عليه السلام)شهادت داد و گفت: او نيز مانند من پيامبر بوده و مادر مسيح را از نسبت هاى ناروا تبرئه نمود و ساحت مقدّس مسيح را از ادّعاى الوهيّت پيراسته ساخت. ج- «اگر من نروم فارقليط نزد شما نمى آيد.» (15:7) او آمدن «فارقليط» را مشروط به رفتن خود كرده است و اگر مقصود «روح القدس» باشد نزولش بر خود او و بر حواريين مشروط به رفتن او نبوده است; زيرا به عقيده مسيحيان روح القدس بر حواريّون كه حضرت مسيح خواست آنان را براى تبليغ به اطراف بفرستد، نازل گرديد.(10) بنابر اين، هيچ گونه نزول او مشروط به رفتن مسيح نبوده است; ولى اگر بگوييم مقصود پيامبرى است صاحب شريعت - آن هم شريعت جهانى - در اين صورت آمدن او مشروط به رفتن حضرت مسيح و منسوخ گشتن آيين او خواهد بود. د- اثر نزول «فارقليط» سه چيز معرّفى شده است: «جهان را به گناه و صدق و انصاف ملزم(11) خواهد ساخت; به گناه زيرا به من ايمان نمى آورند.» (16:8) مى دانيم طبق عقيده مسيحيان «روح القدس» پنجاه روز پس از مصلوب شدن عيسى بر حواريّون نازل گرديد و هرگز آنها را ملزم به گناه و صدق و انصاف ننمود، و از ذيل آيه استفاده مى شود كه او بر منكران ظاهر مى گردد نه بر حواريّون كه هرگز حضرت مسيح را تكذيب نمى كردند. ولى اگر بگوييم مقصود پيامبر موعود اسلام است، تمام اين امتيازات در وجود شريف او جمع مى باشد. هـ- «فارقليط درباره من «مسيح» شهادت خواهد داد.» (15:26) «شما را از آينده خبر خواهد داد و مرا تمجيد خواهد نمود.» (16: 13) شهادت بر حضرت مسيح حاكى است كه وى روح القدس نيست زيرا حواريّون نيازى به تصديق او نداشتند و همچنين منظور از اين كه به او جلال خواهد بخشيد ستايش و تعريف هايى است كه پيامبر موعود درباره حضرت مسيح انجام داد و آيين او را تكميل كرد; چه جلالى بالاتر از اين! دقّت در اين قراين مى تواند ما را به حقيقتى كه محقّقان اسلام به آن رسيده اند رهنمون گردد، البتّه قراين منحصر به آنچه گفته شد نيست; بلكه با دقّت بيشتر مى توان قراين ديگرى به دست آورد. در پايان، مطلب قابل توجّهى را كه دايرة المعارف بزرگ فرانسه، جلد 23، صفحه 4174 در اين باره دارد از نظر خوانندگان مى گذرانيم: «محمّد مؤسّس دين اسلام و فرستاده خدا و خاتم پيامبران است; كلمه محمّد به معناى بسيار حمد شده است و از ريشه مصدر حمد كه به معناى تمجيد و تجليل است مشتق گرديده. بر حسب تصادف عجيب، نام ديگرى كه از همان ريشه حمد است مترادف كامل لفظ محمّد مى باشد و آن احمد است كه احتمال قوى مى رود عيسويان عربستان، آن لفظ را براى تعيين فارقليط به كار مى برند; احمد يعنى بسيار ستوده شده و بسيار مجلّل، ترجمه لفظ پريكليتوس است كه اشتباهاً لفظ پاراكليتوس را جاى آن گذاردند. به اين ترتيب، نويسندگان مذهبى مسلمان مكّرر گوشزد كرده اند كه مراد از اين لفظ، بشارت ظهور پيامبر اسلام است. قرآن مجيد نيز به طور علنى در آيه شگفت انگيز سوره صفّ به اين موضوع اشاره مى كند».(12) در تنظيم اين قسمت از كتاب نفيس «انيس الاعلام» تأليف فخر الاسلام استفاده شده است.
________________________________________ 1. سوره صف، آيه 6. 2. انجيل يوحنّا، باب 14، 15 17 كه در سال 1837 ميلادى در لندن چاپ شده و بقيّه جمله ها را نيز از همين چاپ نقل نموده ايم و براى اطمينان بيشتر با ترجمه هاى فارسى ديگر كه از زبان سريانى و كلدانى به فارسى نقل شده اند تطبيق كرده ايم. 3. باب 14، ص 25 - 26. 4. باب 14: 29. 5. باب 15: 26. 6. باب 16 ص 7 - 15. 7. انيس الاعلام، ج 2، ص 179، نقل از تاريخ «ليم ميور» كه در سال 1848 چاپ شده است. 8. طبقات كبرى، ج 1، ص 259 و سيره حلبى، ج 3، ص 279. 9. تاريخ كامل، ج 2، ص 44. 10. متى، باب 10:29، ولوقا، باب 10:17. 11. در بسيارى از اناجيل قديمى، به جاى «ملزم» توبيخ آمده است و جمله دوّمى روشنتر و مناسبتر است، برخى از مفسّران و نويسندگان مسيحى وقتى به اين جمله مى رسند و مى بينند كه هرگز اين جمله با روح القدس تطبيق نمى كند، با نهايت تعجّب مى گويند منظور از رييس جهانيان، همان شيطان است كه مردم را به گناه ملزم مى سازد و گواه اين مطلب اين است كه حضرت مسيح در آيه 30 فرمود: رييس جهان مى آيد و در من حصّه اى ندارد يعنى بر مسيح غلبه نمى كند. اين تفسير جز يك فكر شيطانى چيزى نيست; زيرا به فرض اين كه يك چنين رييس جهانيان مردم را به گناه ملزم مى سازد، چگونه به صدق و انصاف الزام مى نمايد؟ 12. محمّد خاتم پيامبران، ج 1، ص 504.
سوال هشتم: منظور از غسل تعميد چيست و كيفيّت آن چگونه است؟
جواب : غسل تعميد يكى از آداب مذهب مسيحيان است و مدّعى هستند كه پيش از مسيح نيز وجود داشته است و اين عمل درباره هركس انجام گيرد سبب پاكى از گناه وقف نفس در راه خدمت و طاعت خدا مى باشد. با اين همه، مؤلّف كتاب «قاموس مقدّس» مى گويد: «حضرت مسيح را كسى تعميد نداده است!»(1) درباره نحوه تعميد در ميان مسيحيان اختلاف است; برخى مى گويند كه بايد بدن شخص را در آب فرو برد، برخى ديگر اضافه مى كنند بايد سه مرتبه بدنش در آب فرو رود و گروهى مى گويند: غسل تعميد مربوط به بزرگهاست كه مى توانند پيش كشيش اعتراف به گناه كنند; از اين نظر، اطفال از اين كار معاف مى باشند; و بعضى تمعيد اطفال را واجب مى دانند و مى گويند كه تنها پاشيدن آب كافى خواهد بود، زيرا اين كار (پاشيدن آب به روى بچّه) فقط اشاره به غسل يافتن با روح القدس است و مقدارى آب به نام پدر و پسر و روح القدس كفايت خواهد نمود. بنابر اين غسل تعميد درباره كسانى كه سابقه مسيحيّت دارند و رسماً مسيحى هستند سبب پاكى از گناه است، درباره كودكان و مسيحيانى كه در كودكى تعميد نيافته اند و يا كسانى كه به تازگى در اين آيين وارد مى شوند نشانه ورود به آيين مسيح و پذيرش اين كيش خواهد بود. طرز غسل تعميد در كليساهاى امروز غسل تعميد درباره همه يكنواخت انجام مى گيرد و ترتيب آن به قرار زير است: كشيش ظرفى بزرگ را پر از آب نموده و گاهى مقدارى روغن «بلسان» و «نمك» در آن مى ريزد، سپس شخصى را كه مى خواهند تعميد دهند، در حضور جمعى با جمله هاى زير خطاب مى كند: «بدان كه مسيحيّت عبارت از اين است كه معتقد باشيد كه خدا از سه اصل ازلى پدر و پسر و روح القدس مركّب است; پس عيسى خدا و پسر خداست و در رحم مادرش مريم به صورت بشر درآمده; او از جوهر پدرش خداست و از جوهر مادش انسان است و او به دار آويخته شد و بعد از سه روز زنده شد و (چهل روز در ميان مردم بود) و به آسمان رفت و در جانب راست پدر نشست و همان خداى مقتول در روز رستاخيز گواهى خواهد داد كه تو ايمان آوردى!» در اين لحظه طرف بايد بگويد بلى و كشيش بلافاصله از آن آب برداشته و بر شخص تعميد يافته مى ريزد و با صداى بلند مى گويد من تو را تعميد مى دهم به نام پدر و پسر و روح القدس و سپس با دستمال صورت او را پاك مى كند و در اين لحظه گناه او بخشيده شده و يا بطور رسمى مسيحى مى شود!» تعميد كودك در روز هشتم صورت مى گيرد و پدر و مادر، كودك خود را به كليسا مى آورند، كشيش كودك را با سخنان فوق مخاطب ساخته و پدر و مادر به جاى كودك مى گويند بلى.(2) اگر هر فرد بى تعصّب، تشريفات غسل تعميد را مورد بررسى قرار دهد، مى بيند كه مملوّ از يك سلسله خرافات است كه به قسمتى از آن اشاره مى شود: اوّلا: گناه يك نوع انحراف روحى و اخلاقى است و هرگز بدون شستشوى روح و توبه حقيقى و تربيت اخلاقى و بازگشت واقعى به سوى خدا آثار آن از بين نمى رود و با پاشيدن آب آميخته به روغن بلسان و نمك، دل و جان كسى شسته نمى شود و اگر توبه حقيقى و ندامت واقعى از گناه براى يك فرد حاصل شده است به هيچ وجه احتياجى به اين تشريفات خرافى نيست. آيين اسلام، ندامت و پشيمانى شخص را در تمام لحظات، نشانه پاكى از گناه دانسته و هرگز لازم نمى داند كه شخص گناهكار پرده اسرار خود را در برابر مخلوقى بدرد و وساطت بشرى گناهكار (كشيش) سبب آمرزش معاصى او گردد. ثانياً: اعتقاد به خدايان سه گانه - آن هم با اين صراحت - شرك آشكار و زننده اى است كه نه تنها وسيله پاكى نخواهد بود; بلكه انسان را از حقيقت توحيد كاملا دور و بيگانه مى سازد و اگر اساس مذهبى از روز نخست بر چنين موهوماتى استوار گردد، بطور مسلّم وسيله نجات و تربيت نخواهد بود، بلكه مايه گمراهى و بدبختى خواهد بود و راستى حيرت انگيز است كه آنها با اين صراحت چنين سخنان كفرآميزى را مايه پاكى از گناه مى دانند! ولى با اين بررسى، واقع بينى آيين مقدّس اسلام براى ما روشن مى شود. ايمان آوردن يك فرد به دين اسلام در گرو هيچ يك از اين تشريفات نيست; هر فردى در هر نقطه و مكانى، در هر لحظه و زمانى كه به يگانگى خدا و رسالت پيامبر اسلام مؤمن گردد، او يك مسلمان واقعى خواهد بود و از نظر حقوق اسلامى با ساير مسلمانان مساوى و برابر شمرده مى شود; ديگر لازم نيست در حضور شخص و محضر جمعى به تلقينات شخصى گوش دهد و نسنجيده سخنان نادرست او را تصديق كند.
________________________________________ 1. قاموس مقدّس، ص 257، مادّه تعميد، تأليف مستر هاكس آمريكايى. 2. انيس الاعلام، ص 303.
سوال نهم: در آيين مسيح فرقه هاى زيادى وجود دارد ولى سه فرقه آنها به نام هاى «كاتوليك»، «ارتودوكس»، «پروتستان» از همه معروفترند; موارد اختلاف اين سه فرقه چيست و از چه زمانى به وجود آمده اند؟
جواب: كاتوليك» كه معرّب آن «جاثليق» است به فرقه اى از مسيحيان كه پاپ را پيشواى دين خود مى داند گفته مى شود. روزگارى «اسقفان» همه جهان مساوى بودند ولى كم كم اسقف هاى مراكز بزرگ مانند اسكندريّه، انطاكيّه، قسطنطنيّه و روم داراى قدرت مخصوصى بر كليساهاى اطراف خود شدند، اسقفان سه كليساى اوّل موسوم به «پِتْريارِخ» و اسقف روم به «پاپ» يعنى پدر ملقّب گرديد. كليساى روم از زمانى كه «پولس» رساله خود را در آن جا نوشت، در تمام جهان مسيحيّت شهرت و اعتبار يافت; پاپ هاى روم به رياست بزرگترين كليساى دنيا قانع نشده، كم كم خواستند بر تمام كليساهاى جهان مسلّط گردند و چنين استدلال كردند كه چون عيسى «پطرس» را جانشين خود قرار داد و او اوّلين اسقف شهر روم بود، بنابر اين استقفان روم بايد جانشين «پطرس» بوده و در روى زمين به جاى خود مسيح بر كليساها سلطنت نمايند. در قرن پنجم «لِيُو» مدّعى رياست بر تمامى كليساهاى مسيح شد، بيشتر اسقفان مغرب ادّعاى او را قبول نمودند; ولى در مشرق «پتريارخ»هاى قسطنطنيّه و انطاكيّه و اسقفان كليساهاى ايران از شناسايى رياست و مقام پاپى وى امتناع ورزيدند; اين امتناع باعث شد كه جدايى بين كليساهاى لاتينى زبان مغرب و كليساهاى يونانى و سريانى زبان مشرق، پيدا شود. اين دو شعبه مهمّ كليساى مسيح، تا امروز هم از يكديگر منفصلند; يكى كليساى ارتدوكس يونانى است كه در يونان و روسيّه منتشر مى باشد و ديگرى كليساى كاتوليك روم كه اقتدارش بيشتر در اروپا و آمريكاست. اين دو كليسا در اصل عقيده با يكديگر موافق مى باشند ولى مسأله قدرت عمومى پاپ باعث اختلاف آنها گرديده است; البتّه در پاره اى مسائل درجه دو نيز اختلاف نظرهايى دارند. امّا پروتستان چنان كه از معناى آن (اعتراض) نيز به دست مى آيد، نام فرقه اى است كه امروز پيروان زيادى دارد; علّت پيدايش اين فرقه روى اعتراض به روش پاپ ها و توجّه دستگاه روحانيّت مسيح به ثروت اندوزى و فروش «مغفرت نامه» و ايجاد مزاحمت ها و محدوديّت ها براى مردم و گروه تحصيل كرده بود. در حقيقت اين فرقه اين گروه «اصلاح طلب» براى پيراستن مسيحيّت از يك سلسله پيرايه هايى كه اسقفان و پاپ ها بر آن بسته بودند مى باشد. رهبر اين فرقه «مارتين لوتر» رفورميست بزرگ جهان مسيحيّت است. او روز 31 اكتبر سال 1517 كاغذى بر روى كليساى «ويتنبرك» چسبانيد و خشم خود را نسبت به فروش «مغفرت نامه» و بسيارى از خلافكارى هاى كشيشان ابراز و آنها را با دلايلى، غير منطقى شمرد. پاپ از جريان آگاه شد و او را به روم احضار كرد ولى او از اطاعت فرمان پاپ سرباز زد و در مقابل اين تمرّد، پاپ لئوى دهم او را در سال 1520 ضمن ورقه اى تكفير كرد. «لوتر» با كمال شهامت و شجاعت تكفير نامه را آتش زد و شهامت و حقگويى وى مرود استقبال مردم اروپا قرار گرفت و او كتاب مقدّس عهد جديد را به آلمانى ترجمه نمود و بقيّه عمر خود را در نوشتن و سر و سامان دادن به كليساهاى تابع وى صرف نمود. فرقه پروتستانت اگر چه اصلاحاتى در اصول مسيحيّت به وجود آوردند و بهشت فروشى و بخشش گناه و رهبانيّت و مسائل مشابه آن را منكر شدند و رياست پاپ را به رسميّت نشناخته و قسمتى از ساخته هاى كليساها را به دور ريختند، ولى مع الوصف از جمود مخصوص مسيحيّت درباره «تثليث» و بسيارى از مسائل ديگر بيرون نيامده و آن را بسان ديگران پذيرفتند.
سوال دهم: روزهاى يك شنبه كشيشان در دعا چنين مى گويند:«خدايا ما به تو اعتقاد و ايمان داريم، تو را هيچ منسوب و بسته اى نيست مگر عيسى و ما به پسرت عيسى اعتقاد داريم!» اين است عقيده مسيحيان درباره عیسی ؛ پس چرا اسلام مى گويد عيسى پسر خدا نيست؟
جواب: گرچه اين سؤال براى كسانى كه منطق اسلام را در زمينه خداشناسى شنيده و ياد گرفته اند بسيار مايه تعجّب و شگفتى است; ولى براى كسانى كه در محيط هاى غير اسلام زندگى مى كنند و معمولا با مسيحيان تماس دارند كه خدا را در قالب «اقانيم ثلاثه» يعنى (خداى پدر، خداى پسر و خداى روح القدس) تصوير مى نمايند و غالباً از «خداى پدر» و «خداى پسر» سخن مى گويند، اين نوع سؤال ها خيلى عجيب و شگفت آور نخواهد بود. ما پيش از آن كه به اصل پاسخ بپردازيم لازم است توضيح دهيم كه مسلمانان از كلمه «خدا» چه حقيقتى را اراده مى كنند و منظور آنها از خدا چيست؟ هركس مختصر اطّلاعى از مبانى اعتقادى اسلام داشته باشد بخوبى مى داند كه «خدا» از نظر اسلام مبدئى است كه داراى همه گونه صفات كمال است و هيچ گونه نقص و عيب و احتياج و محدوديّتى در او راه ندارد و تمام موجودات جهان آفريده او و نيازمند به او هستند و او به هيچ موجودى نياز ندارد. بديهى است چنين خدايى نه مى تواند به كسى نياز داشته باشد و نه داراى اجزاى ذهنى و خارجى باشد و نه مى تواند بزايد و يا زاييده كسى باشد و نه مى تواند همسر داشته باشد و يا با چشم ديده شود و نه ممكن است محدود به زمان و يا مكان باشد.(1) زيرا هر كدام از اين امور، هرگاه در خدا موجود باشد او را از مرتبه خدايى پايين آورده، جزء آفريده ها و مخلوقاتش قرار مى دهد! مثلا هرگاه خدا مانند ديگر موجودات مادّى، مركّب و داراى اجزاى باشد - مثل اين كه مى گوييم آب مركّب از دو عنصر يعنى اكسيژن و هيدروژن است - مسلّم است كه در اين صورت در اصل هستى خود نيازمند به هر كدام از آن اجزاى خواهد بود و بدون آنها پديد نخواهد آمد و اين معنا با خداى او كه به معناى «سرچشمه هستى» و «آفريدگار جهان» بوده است سازگار نمى باشد. روى اين حساب، مسيحيان در اين عقيده كه عيسى(عليه السلام) را پسر خدا مى دانند بدون آن كه توجّه داشته باشند خدا را از مقام الوهيّت پايين آورده، در زمره ديگر آفريده ها قرار مى دهند. چگونه ممكن است خدايى كه به هيچ وجه تركيب در او راه ندارد، جزئى از خود را جدا كرده و به شكل عيسى كه مانند همه افراد بشر داراى جسم و مادّه است در آورد و او را پسر خود و خود را پدر او بخواند! (دقّت كنيد) مقامات مسيحى چون ديدند موضوع «پسر بودن عيسى» با اصول مسلّم عقل و علم سازگار نيست، ناگزير درصدد توجيه و تأويل بر آمده پسر بودن عيسى را به يكى از معانى زير گرفته و گفته اند: 1- از آن جا كه آفرينش عيسى برخلاف روش معمولى و بدون داشتن پدر صورت گرفته و كارهاى دوران زندگى او آميخته با انواع معجزات و حوادث خارق العاده بوده، از اين جهت مى توان گفت عيسى مظهر و آينه تمام نماى خداست و به همين جهت خداوند از او تعبير به پسر نموده است و يا چون خداوند عيسى را فوق العاده دوست مى داشت از اين جهت او را پسر خود خوانده است. اين توجيه داراى دو ايراد زير است: الف- با صريح آيات عهد جديد كه مى گويد: «ليكن چون زمان به كمال رسيد خدا پسر خود را فرستاد كه از زن زاييده شد» و همچنين با معتقدات عموم مسيحيان كه در اعتقاد نامه نيقيّه بدين شرح مندرج است: «ما ايمان داريم به خداى واحد پدر، قادر مطلق، خالق همه چيزهاى ديدنى و ناديدنى، و به خداوند واحد، عيسى مسيح، پسر خدا، مولود از پدر، يگانه مولودى كه از ذات پدر است; خدا از خدا، نور از نور، خداى حقيقى از خداى حقيقى، كه مولود است نه مخلوق، از يك ذات هم ذات با پدر...» سازگار نخواهد بود; زيرا عبارات فوق، صريح در اين است كه عيسى مسيح پسر خداست همان طورى كه نور از نور جدا مى شود، عيسى هم از خدا جدا شده و در رحم مريم قرار گرفته و از آن جا براى هدايت و سعادت مردم پا به اين عالم گذاشته است. ب- هرگاه آفرينش بدون پدر و يا زندگى آميخته به انواع معجزات و امور خارق العاده، كافى در ناميدن كسى به پسر خدا باشد در اين صورت اين نام و نسبت هيچ گونه اختصاصى به عيسى ندارد; زيرا آدم هم بدون پدر و مادر آفريده شده و پيامبرانى مانند ابراهيم و موسى و نوح و... نيز سراسر زندگانى آنها با انواع حوادث خارق العاده و معجزات آميخته بوده است و همچنين خداوند همه آنها را دوست داشته پس بايد آنها نيز پسر خدا ناميده شوند. 2- توجيه ديگر اين كه مى گويند: منظور از اين كه عيسى پسر خداست اين است كه خداوند در پيكر عيسى حلول كرده، همان سان كه حرارت در آب حلول مى كند. اين توجيه نيز تنها فرار از اصل اشكال نيست بلكه از چاله به درّه سقوط كردن است; زيرا همان طور كه در ابتداى بحث تذكر داده شد، خداوند نه مى تواند جسم باشد و نه محدود به زمان و مكان; خداوندى كه صرف وجود و غير محدود به زمان ومكان است چگونه مى تواند در بدن انسانى مانند عيسى كه مانند همه افراد بشر غذا مى خورد و مى خوابيد و راه مى رفت و از لحاظ زمان و مكان محدود بود حلول كرده و محدود شده باشد؟! آيا آب دريا با آن كه محدود است مى شود در يك كاسه كوچك جا گيرد و اگر نمى شود، پس چگونه ممكن است وجود نامحدود خداوند در پيكر انسانى چون عيسى محدود و محصور گردد؟! به هر حال، موضوع پسر بودن عيسى براى خدا نه تنها معقول و منطقى نيست، بلكه هرگاه كسى كمتر اطّلاعى از مبانى اعتقادى اسلام داشته باشد، اين نوع سؤال ها به همان اندازه براى او تعجّب آور است كه كسى بپرسد: چرا خداوند غذا نمى خورد و چرا خدا راه نمى رود؟!
________________________________________ 1. شرح دلايل اين قسمت را در كتب مفصل تر مطالعه بفرماييد
سوال یازدهم: نام چند تن از پيامبران آسمانى در قرآن گفته شده و اسامى آنها چيست؟
جواب: علاوه بر نام پيامبر اسلام حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) نام بيست و پنج تن ديگر از پيامبران در قرآن آمده كه نام آنها به قرار زيراست: آدم، ابراهيم، ادريس، اسحاق، اسماعيل، الياس، ايّوب، داوود، ذوالكفل، زكريّا، سليمان، شعيب، صالح، عزير، عيسى، لوط، موسى، نوح، هارون، هود، اليسع، يحيى، يعقوب، يوسف و يونس(عليهم السلام)
سوال دوازدهم: پيغمبران «اولوالعزم» چند نفرند و نام كتاب هاى آنها چيست؟
جواب: طبق عقيده مشهور دانشمندان شيعه، پيغمبران يكصد و بيست و چهار هزار نفرند كه يكصد و سيزده نفر آنان صرف نظر از مقام «نبوّت»، مقام رسالت - يعنى مأموريّت فوق العاده - را نيز دارا بودند. در ميان اين عدّه، پنج نفر امتياز و برترى خاصّى دارند و به آنها «اولوالعزم» مى گويند، پيامبران اولوالعزم آنهايى هستند كه آيين آنها جنبه جهانى دارد.(1) آنها به ترتيب زمان: حضرت نوح، ابراهيم، موسى، عيسى، و محمّد(صلى الله عليه وآله) هستند و كتاب هاى آنان نيز به ترتيب: صحف نوح، صحف ابراهيم، تورات، انجيل و قرآن مى باشد. گرچه كتاب هاى پيغمبران گذشته در اثر مرور زمان و اغراض شوم معاندان از بين رفته و يا آن چنان تغيير ماهيّت داده كه جز آيات چندى از آنها - آن هم بطور مسخ شده و تحريف شده - باقى نمانده است، ولى قرآن مجيد از آن زمانى كه به وسيله فرشته وحى بر قلب پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) نازل شده به دستور آن حضرت ثبت و ضبط گرديده و همچنان تا زمانى ما بى كم و كاست محفوظ مانده است.
________________________________________ 1. معناى معروف براى اولوالعزم همان است كه ذكر شد ولى برخى از علما براى آن تفسير ديگرى كرده اند كه براى اختصار از نقل آن خوددارى مى كنيم. برخى توضيح بيشتر به تفسير الميزان، ج 12، ص 13 مراجعه فرماييد.
سوال سیزدهم: احكامى كه از پيامبر اسلام(ص) و جانشينان معصوم او به ما رسيده است چگونه است؟ آيا آنان هم مانند فقها اجتهاد مى كردند؟!
جواب: اين سؤال مربوط به علم كلام است و در فصل نبوّت و امامت در نحوه علوم پيامبر و امامان بطور مبسوط بحث شده است كه بطور اختصار در اين جا درج مى گردد. دانشمندان شيعه مطلقاً پيامبر و ائمّه را در بيان احكام مجتهد نمى دانند و معتقدند كه آنها هرگز احكام الهى را از راه اجتهاد به دست نمى آورند و مقام آنها در بيان احكام بالاتر از مقام اجتهاد است. قرآن در سوره «و النّجم» مدرك گفتار پيامبر را وحى الهى معرّفى مى كند كه به وسيله فرشته اى به او القا مى شود.(1) كسى كه با دستگاه وحى آشنا باشد و حقايق و واقعيّات را از طريق وحى بدون كم و زياد به دست آورد، هرگز احتياج به اجتهاد و استخراج احكام از اصول نخواهد داشت. عين اين سخن درباره جانشينان معصوم او صدق مى كند; آنان اگر چه طرف وحى نبودند، ولى علوم آنها بطور غيبى به آنها رسيده تا آنچه را پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بر اثر نبودن مقتضيات و يا وجود موانع موفّق به گفتن آنها نگرديده است، تدريجاً بيان كنند. اين موهبت درباره آنها به اندازه اى است كه ميان آنها و احكام الهى پرده اى نيست و آنچه بشر تا روز رستاخيز از نظر احكام بدان نيازمند است، خداوند با عنايات مخصوص خود به آنها تعليم فرموده و آنها را از طرق و راه هاى ديگر بى نياز ساخته است.(2) روى اين اساس، هرگز اجتهاد در احكام براى آنها مفهوم ندارد، زيرا اجتهاد در احكام كار كسانى است كه بدون رنج و تحمّل مشقّت و اعمال قواعد اصولى و فقهى، دسترسى به احكام نداشته باشند و چه بسا پس از تحمل رنج نيز دسترسى پيدا نكنندو امّا پيامبرى كه از طريق وحى احكام را مى گيرد و تمام نيازمندى هاى بشر از نظر احكام و معارف از مجراى صحيح و بدون اشتباه در اختيار او گذارده مى شود، هرگز چنين شخصى نيازى به اجتهاد و ردّ فرع بر اصل و استخراج جزئيّات از كلّيّات نخواهد داشت. همچنين، جانشينان پيامبر حلال و حرام الهى و احكام خداوندى را بدون استثنا مى دانستند و كسانى كه واقعيّات احكام با تمام خصوصيّات در نظر آنها روشن باشد، ديگر نيازى به اجتهاد نخواهد داشت. همچنين، جانشينان پيامبر حلال و حرام الهى و احكام خداوندى را بدون استثنا مى دانستند و كسانى كه واقعيت احكام با تمام خصوصيّات در نظر آنها روشن باشد، ديگر نيازى به اجتهاد نخواهد داشت. روشنتر بگوييم: اجتهاد ملازم است با عدم اطّلاع قطعى از احكام واقعى و افرادى كه از احكام الهى به طريق وحى و يا وراثت از پيامبر اطّلاع قطعى دارند، هرگز احتياجى به اجتهاد نخواهند داشت. ولى دانشمندان اهل تسنّن، خلفا را در بسيارى از احكام مجتهد مى دانند و در كتاب هاى «عقايد و مذاهب» اقوال آنها بطور مبسوط گفته شده است و شايد علّت اين كه آنان اين نظر را انتخاب كرده اند اين است كه آنها اشتباهاتى از خلفا نقل كرده اند و يگانه توجيهى كه به نظرشان رسيده اين است كه آنان را مانند فقها مجتهد بدانند كه گاهى در بيان احكام اشتباه مى كنند، علّت اشتباه خلفا در بيان احكام به نظر آنها همين اجتهادشان بوده و براى محكم كردن اين نظريّه، بعضى دايره بحث را گسترش داده و علم پيامبر را نيز مورد بحث قرار داده اند و گفته اند كه پيامبر نيز در آن مواردى كه نصّ الهى در كار نبوده اجتهاد مى كرده است! اين اجمال مطلب است و توضيح و تفصيل جريان را در بحث هاى «عقايد و مذاهب» بخوانيد.
________________________________________ 1. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْى يُوحَى * عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوَى - (سوره النّجم، آيات 4 و 5) 2. خوانندگان گرامى مى توانند براى مزيد اطّلاع به اصول كافى، ص 110، طبع سابق مراجعه فرمايند.
سوال چهاردهم: پيغمبران و امامان معصومند، در عين حال در برخى از دعاهايى كه از آن بزرگواران رسيده می بینیم که آنان اقرار به گناه كرده ودرخواست عفو می کنند( مثل عبارات دعای کمیل ).آيا منظور تنهااین بوده که مردم طرز صحبت با خدا و طلب آمرزش را ياد بگيرند و يا آن كه حقيقت ديگرى در اين نوع تعبيرات نهفته است؟
جواب: دانشمندان اسلامى، از دير زمانى به اين ايراد توجّه داشته و پاسخ هاى گوناگونى به آن گفته اند كه شايد روح همه آنها يك چيز باشد و آن اين كه گناه و معصيت در اين گونه موارد همه جنبه «نسبى» دارد نه اين كه از قبيل گناهان مطلق و معمولى باشد. توضيح اين كه: در تمام امور اجتماعى، اخلاقى، علمى، تربيتى و دينى انتظاراتى كه از افراد مختلف مىورد همه يكسان نيست. ما از ميان صدها مثالى كه ممكن است براى روشن شدن اين مطلب آورد، تنها به نمونه زير اكتفا مى نماييم: هنگامى كه عدّه اى براى انجام يك خدمت «اجتماعى» پيش قدم مى شوند و تصميم مى گيرند مثلا يك بيمارستان براى مستمندان بسازند، اگر يك كارگر معمولى كه درآمدش براى مخارج خودش كافى نيست مبلغ مختصرى به اين كار كمك كند بسيار شايان تقدير است، امّا اگر همين مبلغ را يك فرد بسيار ثروتمند و پولدار بدهد، نه تنها شايان تقدير نيست بلكه ايجاد يك نوع نفرت و ناراحتى و انزجار مى كند; يعنى، همان چيزى كه نسبت به يك فرد، خدمت قابل تحسينى محسوب مى شد، از يك فرد ديگر كار ناپسندى شمرده مى شود! با آن كه از نظر قانونى، چنين شخصى به هيچ وجه مرتكب جرم و خلافى نشده است. دليل اين موضوع همان طورى كه در بالا تذكّر داده شد اين است كه: انتظاراتى كه از هركس مى رود بسته به امكانات او از قبيل عقل، دانش، ايمان و بالاخره قدرت و توانايى اوست. چه بسا كارى كه انجام آن از يك نفر عين ادب، خدمت، محبّت و عبادت شمرده مى شود، امّا از فرد ديگرى عين بى ادبى، خيانت، خلاف صميميّت و كوتاهى در بندگى و اطاعت محسوب مى گردد! اكنون با توجّه به اين حقيقت، موقعيّت پيامبران و امامان را در نظر بگيريم و اعمال آنها را با آن موقعيّت فوق العاده عظيم مقايسه نماييم: آنها مستقيماً با مبدأ جهان هستى مربوطند و شعاع علم و دانش بى پايان او بر دل هاى آنها مى تابد، حقايق بسيارى بر آنها آشكار است كه از ديگران مخفى است، علم و ايمان و تقواى آنها در عالى ترين درجه قرار دارد، خلاصه آنها به اندازه اى به خدا نزديكند كه يك لحظه سلب توجّه از خداوند براى آنها لغزش محسوب مى شود. بنابر اين، جاى تعجّب نيست افعالى كه براى ديگران مباح و مكروه شمرده مى شود، براى آنها «گناه» ناميده شود! گناهانى كه در آيات و سخنان پيشوايان بزرگ دينى به آنها نسبت داده شده و يا خود در مقام طلب آمرزش از آنها بر آمده اند همه از اين قبيل است; يعنى، مقام و موقعيّت معنوى و علم و دانش و ايمان آنها، آن قدر برجسته است كه يك غفلت جزئى در يك كار ساده معمولى - كه بايد توجّه خاص وهميشگى به خداوند داشته باشد - براى آنها «گناه» شمرده شده است و جمله معروف «حَسَناتُ الاَبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبين; اعمال نيك خوبان، گناه مقربّان خدا محسوب مى شود» نيز ناظر به همين حقيقت است.(1) فيلسوف عالى قدر شيعه، مرحوم خواجه نصير الدّين طوسى نيز در يكى از كتاب هاى خود پاسخ فوق را اين طور توضيح مى دهد: «هرگاه كسى مرتكب كار حرامى شود و يا امر واجبى را ترك كند معصيت كار است و بايد توبه كند، اين نوع گناه و توبه مربوط به افرادى عادّى و معمولى است. ولى هرگاه امور مستحب را ترك كند و كارهاى مكروه را به جا آورد، اين نيز نوعى گناه شمرده مى شود و بايد از آن توبه نمايد، اين نوع گناه و توبه مربوط به افرادى است كه از قسم اوّل از گناه معصومند. گناهانى كه در قرآن و روايات به برخى از انبياى گذشته مانند آدم، موسى، يونس... نسبت داده شده از اين نوع گناهان است نه از نوع اوّل و هرگاه كسى التفات به غير خدا پيدا كند و با اشتغال به امور دنيا از توجّه به خدا آنى غافل شود، اين نيز براى اهل حقيقت نوعى گناه به شمار مى آيد و بايستى از آن توبه كند و از خداى براى آن طلب آمرزش نمايد. پيامبر اسلام و پيشوايان دين ما كه در دعاها اقرار به گناهان خود كرده و از خدا آمرزش و بخشش خواسته اند، گناهان آنان از اين نوع گناهان است، نه از نوع اوّل و دوم.»(2) بد نيست براى تكميل اين پاسخ، موضوعى را كه دانشمند بزرگوار شيعه مرحوم «علىّ بن عيسى اربلى» در جلد سوّم كتاب نفيس «كشف الغمّة فى معرفة الائمّة» ضمن بيان تاريخ زندگانى حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) نوشته در اين جا نقل نماييم: «امام هفتم دعايى دارد كه آن را هنگام سجده شكر مى خوانده و در آن اقرار به انواع گناهان كرده و از خدا پوزش خواسته است.(3) من هنگامى كه آن دعا را ديدم در فهم معناى آن زياد فكر كردم و با خود گفتم: چگونه از كسى كه شيعه عقيده به «عصمت» او دارد، اين گونه كلماتى كه اقرار به انواع گناهان است صادر مى شود؟! هرچه فكر كردم، فكرم به جايى نرسيد تا روزى فرصتى دست داد و با «رضىّ الدّين ابى الحسن علىّ بن موسى بن طاووس» در يك جا بوديم، اين مشكل را از او پرسيدم، او فرمود: مؤيّد الدّين علقمى وزير، همين سؤال را چندى پيش از من كرد و من در جواب او گفتم: اين نوع دعاها براى تعليم مردم بوده است; من بعد از اين پاسخ كمى كردم و با خود گفتم: آخر اين دعا را حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) در سجده هاى نيمه شب خود مى خواند و در آن ساعت ها كسى كنارش نبوده تا منظور تعليم آنها باشد؟! مدّتى از اين واقعه گذشت، روزى «مؤيّد الدين محمّد بن علقمى وزير» همين سؤال را از من كرد و من همان پاسخ اوّل و ايرادى كه به آن داشتم را به او گفتم، آن گاه اضافه كردم كه «شايد معناى صحيح اين دعا جز اين نباشد كه حضرت آن را از باب تواضع و فروتنى نسبت به پروردگار عرضه داشته باشد. ولى بيان اين طاووس مشكل مراحل نكرد و اين عقده همچنان در دلم ماند تا معظّم له دار فانى را بدرود گفت. پس از گذشت روزگار درازى از توجّهات امام موسى بن جعفر(عليه السلام) مشكلم حل شد و پاسخ صحيح آن را يافتم كه اينك براى شما مى نويسم: «اوقات پيامبران و ائمّه(عليهم السلام) مشغول به ذكر خداست و دل هاى آنها بسته به جهان بالاست، آنها هميشه - همچنان كه معصوم فرموده است: خدا را آن چنان عبادت كن مثل اين كه تو او را مى بينى كه اگر تو او را نبينى او تو را مى بيند، - مراقب اين حقيقتند. آنها هميشه متوجّه او و به تمام معناى رو به سوى او دارند كه هرگاه لحظه اى از اين حالت غافل شوند و كارهاى مباحى از قبيل خوردن و آشاميدن آنها را از اين حالت توجّه باز دارد، آنها همين مقدار غفلت را براى خود گناه و خطا مى دانند و از خدا طلب آمرزش مى نمايند. و گفته پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) كه فرمود: «اِنَّهُ لَيَران عَلَى قَلْبِى وَ اِنِّى اَسْتَغْفُرِ بِالنَّهارِ سَبْعِينَ مَرَّةً»، و جمله معروف «حَسَناتُ الاَبْرَارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبينَ» و نظاير اينها اشاره به همين واقعيّت است كه ما توضيح داديم».(4)
________________________________________ 1. رهبران بزرگ، ص 232 - 238. 2. اوصاف الاشراف، ص 17. 3. براى اطّلاع از اصل دعا رجوع شود به كشف الغمّه، ص 43. 4. كشف الغمّه، ج 3، ص 42 - 44.
سوال پانزدهم: عصمت نيروى مرموزى است كه به انسان در برابر هر نوع گناه و انحراف و خطا مصونيّت مى بخشد، بنابر اين چنين افرادى با توجّه به اين نيروى نهفته قادر به گناه نيستند و سرانجام پاكى و قداست آنان، افتخارى نخواهد بود.
جواب: مصونيّت پيامبران در برابر گناه هرگز يك «مصونيّت غير ارادى و غير اختيارى» نيست، بلكه عصمت آنان از گناه كاملا يك حالت ارادى و اختيارى است كه سرچشمه آن علم و ايمان است. توضيح اين كه: عصمت و مصونيّت در برابر گناه از شؤون و لوازم علم و ايمان به مفاسد گناه است، البتّه اين مطلب نه به اين معنا است كه هر نوع علم به لوازم گناه پديد آورنده مصونيّت و عصمت مى باشد، بلكه بايد واقع نمايى علم به قدرى شديد و نيرومند باشد كه لوازم و آثار گناه آن چنان در نظر وى مجسّم و روشن گردد كه آنها را با ديده دل موجود و محقّق ببيند و در اين موقع صدور گناه از وى به صورت يك «محال عادى» و نه «محال عقلى» در مى آيد. براى روشن شدن اين حقيقت به مثال زير توجّه فرماييد: هريك از ما در برابر يك سلسله اعمال خارجى كه به قيمت جانمان تمام مى شود يك نوع عصمت ومصونيّت داريم و اين نوع مصونيّت زاييده علم ما به لوازم اين گونه اعمال است; مثلا دو كشور متخاصم كه با يكديگر هم مرز مى باشند و سربازان هر دو طرف به فاصله كوتاهى به وسيله دوربين هاى قوى و نورافكن هاى نيرومند و سگ هاى كار آزموده مراقب اوضاع و امور مرزى و بالاخص عبور افراد به طرف افراد ديگر مى باشند بطورى كه يك گام تجاوز از خطوط مرزى باعث مرگ و كشته شدن افراد مى گردد، در اين صورت هيچ انسان عاقلى فكر عبور از آن چنان مرزى را در مغز خود نمى پروراند تا چه رسد كه عملا به آن اقدام كند; بنابر اين، نسبت به اين عمل يك نوع عصمت دارد. راه دور نرويم هر فرد عاقل و خردمندى در برابر زهر كشنده اى كه نوشيدن آن به قيمت جان او تمام مى شود و يا سيم لخت برق كه تماس با آن انسان را مى كشد و يا باقيمانده غذاى بيمار مبتلا به مرض «جذام» و «سل» با علم به اين كه خوردن آن موجب سرايت بيمارى هاى مزبور مى گردد، يك نوع مصونيّت و عصمت دارد; يعنى، هرگز به هيچ قيمتى اين اعمال را انجام نمى دهد و صدور اين اعمال از وى يك محال عادّى مى باشد و عامل اين مصونيّت همان تجسّم لوازم اين اعمال است، اين لوازم آن چنان در نظر وى مجسّم و محقّق و از نظر ديده عقل، آن چنان مسلّم و موجود مى باشد كه در پرتو آن فكر اقدام به چنين كارهايى ار در مغز خود نمى پروراند تا چه رسد كه عملا به اين كار اقدام نمايد. ما ملاحظه مى كنيم كه برخى از افراد از خوردن مال يتيم بينوا كوچكترين پروايى ندارند، ولى در مقابل گروهى از خوردن دينارى از حرام امتناع مىورزند; چرا اوّلى با كمال بى پروايى مال يتيم را حيف و ميل مى كند ولى دوّمى از كوچكترين تصرّف خوددارى مى نمايد؟ علّت آن اين است كه شخص اوّل، يا اساساً معتقد به لوازم و تبعات اين نوع نافرمانى نيست و يا اگر هم ايمان و اعتقاد ضعيفى داشته باشد علاقه به اين مادّيات آن چنان حجاب غليظى ميان ديده دل او و عواقب شوم آن به وجود آورده است كه از اين آثار جز شبحى در برابر ديده خرد او چيزى منعكس نيست; ولى دومى آن چنان ايمان قوى و نيرومند به آثار اين گناه دارد كه هر قطعه اى از مال يتيم در نظر او با قطعه اى از آتش مساوى و برابر است و هيچ عاقل و خردمندى به خوردن آتش اقدام نمى كند; زيرا او با ديده علم و بصيرت مى بيند كه چگونه اين اموال به آتش هاى سوزنده مبدّل مى گردد و روى اين اصل در برابر عمل مصونيّت پيدا مى كند. قرآن كريم درباره كسانى كه طلا و نقره را به صورت گنج در مى آورند - بدون اين كه حقوق واجب آن را بپردازند - مى گويد: اين فلزهاى گرانبها در روز رستاخيز به صورت توده آتش در آمده و پيشانى و پهلو و پشت دارندگان گنج را با آن داغ مى كنند.(1) اكنون اگر برخى از دارندگان گنج اين منظره را با ديدگان خود مشاهده كنند و بيينند كه چگونه همكاران آنها به كيفر اعمال خود رسيدند، سپس اخطار شود كه اگر شما نيز ثروت خود را به صورت گنج نگاه داريد هم اكنون به همين سرنوشت دچار مى شويد، مسلّماً روش خود را تغيير مى دهند. گاهى برخى از افراد در همين جهان بدون مشاهده منظره كيفر الهى آن چنان به مفادّ اين آيه ايمان پيدا مى كنند كه اثر آن كمتر از شهود آن نمى باشد، تا آن جا كه اگر پرده هاى دنيوى از برابر ديدگان آنها برداشته شود تفاوتى در ايمان آنها به وجود نمى آيد. در اين صورت چنين فردى در برابر اين گناه (ذخيره كردن طلا و نقره) يك نوع مصونيّت و عصمت پيدا مى كند. حال اگر يك فرد يا گروهى نسبت به كيفر تمامى معاصى يك چنين حالتى پيدا كنند و قهر و خشم و كيفر الهى آن چنان بر آنها روشن شود كه برطرف شدن حجاب و از بين رفتن فواصل زمانى و مكانى كوچكترين اثرى در ايمان و اعتقاد آنان نگذارد، در چنين صورتى اين فرد يا آن گروه در برابر تمام معاصى يك نحوه مصونيّت و عصمت صد در صد پيدا مى كنند و نه تنها گناه از آنان سر نمى زند، بلكه به فكر گناه هم نمى افتد. بنابر اين، عصمت در اين موراد اثر مستقيم ايمان و علم قاطع به كيفر اعمال مى باشد و هر فردى يك نوع عصمت در برخى از موارد دارد، چيزى كه هست پيامبران بر اثر احاطه علمى به كيفر قطعى اعمال و آگاهى كامل از عظمت خداوند، در برابر تمام گناهان عصمت جامع و كامل دارند و روى همين علم تمام دواعى گناه و غرايز سركش انسانى در آنها مهار شده و لحظه اى از مرزهايى كه از طرف خداوند تعيين شده است تجاوز نمى كنند. اين همان مقام شامخ عصمت و مصونيّت از گناه است كه پيامبران و امامان(عليهم السلام) داراى آن مى باشند و سرچشمه اصلى آن ايمان، علم و دانش تسلّط بر نفس، همّت والا و فكر بلند آنهاست. آيا اين مصونيّت فضيلت نيست؟ آيا آنها نمى توانند مرتكب گناه شوند؟ بديهى است آنها مى توانند و قدرت دارند، امّا هرگز از اين قدرت خود استفاده نمى كنند. يك شخصيت برجسته مى تواند براى دزديدن يك آفتابه از ديوار خانه مردم بالا رود ولى هرگز اين كار را انجام نمى دهد. يك طبيب مى تواند آب مملوّ از ميكروب هاى خطرناك را بخورد امّا نمى خورد; در عين حال، اين افراد از انجام اعمال مزبور عاجز نيستند.
________________________________________ 1. يَومَ يُحْمى عَلَيْها فى نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لاَ نْفُسكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنزُونَ (سوره توبه، آيه 35).
سوال شانزدهم: علل معصوم بودن پيامبران چه بوده و آيا آنها صرفاً بر اثر موهبت مخصوص الهى معصوم بودند يا خودشان اين حالت را در پرتو اعمالشان تحصيل مى كردند؟
جواب: معصوم بودن پيامبران (دور بودن از گناه و خطا و اشتباه) از كمالات معنوى و روحى پيامبران سرچشمه مى گرفت. ترديدى نيست كه منشأ اعمال خوب و يا بد، حالات روحى و معنوى انسان است، حالات روحى پليدى چون جهل، عدم عقيده به مبدأ و معاد،طغيان تمايلات سركش و مانند اينها، منشأ انحراف و گناه و آلودگى مى گردد، همان طور كه علم و دانش، ايمان و اعتدال تمايلات و نيروى پرهيزكارى، از گناه و آلودگى باز مى دارد و منشأ يك سلسله اعمال نيك و انسانى مى گرد. پيامبران از نظر روحى و معنوى، از نيروى ايمان فوق العاده و علم و دانش سرشار بهره مند بودند و بيش از هر چيز اين دو عامل روحى بود كه عوامل گناه و انحراف را در وجود آنها محكوم نموده بود; وقتى يك انسان به زشتى گناه و عواقب وخيم آن نسبت به سعادت ابدى خود كاملا آگاه باشد و از طرفى نيروى ايمان و پرهيزكارى در او به اندازه اى باشد كه عوامل برونى و درونى گناه نتوانند در وجود او مؤثّر باشند، چنين فردى در هنگام عمل ممكن نيست مرتكب گناه شود. در اين جا جاى اين سؤال باقى مى ماند كه اين حالات روحى كه سرچشمه معصوم بودن است از كجا و چگونه در وجود پيامبران پيدا مى شد؟ بايد توجّه داشت پيدايش اين كمالات روحانى معلول چند عامل عمده و اساسى بوده است: 1ـ وراثت در علم زيست شناسى به ثبوت رسيده كه استعداد و آمادگى روحى براى كسب فضايل و كمالات انسانى و حتّى پاره اى از خود صفات و كمالات، از راه وراثت از نسلى به نسل ديگر منتقل مى شود، خاندانى كه پيامبران در آن متولّد مى شدند عموماً خاندانى پاك و اصيل بودند كه با گذشت زمان كمالات و فضايل روحى برجسته اى در آنها متراكم شده، نسل به نسل به حكم وراثت در خاندان آنها جريان داشته است; تاريخ در موارد زيادى اين واقعيّت اساسى را نشان مى دهد، مثلا در مورد خاندان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)تاريخ نشان مى دهد كه آن حضرت در اصيل ترين خاندان عرب (قريش) و در ميان قريش هم از شريفترين تيره (بنى هاشم) متولّد شد; اين خاندان به راستى و درستى، شجاعت، مهمان نوازى، غيرتمندى، دادخواهى، پاكى و امانت معروف بودند و به همين جهت در ميان قبايل مختلف عرب از احترام مخصوصى برخوردار بودند. پدران پيامبر اسلام تا آن جا كه تاريخ اسم آنها را ضبط نموده، عموماً افرادى برجسته و شريف و با ايمان بودند. بنابر اين، مسأله «وراثت» زمينه يك آمادگى و استعداد خاصّى را براى دريافت كمالات روحى در پيامبران ايجاد نموده بود و اين زمينه به منزله اساسى بود كه مى شد با ضميمه نمودن عوامل ديگرى چون «تربيت عالى و روحانى» فضايل را در وجود اين افراد بارور ساخت. 2- انتقال فضايل و كمالات روحى از راه تربيت عامل دوّم در پيدايش كمالات روحى براى پيامبران همان بود كه از آن به «تربيت» تعبير مى كنيم. كمالات و فضايلى در خاندان پيامبران وجود داشت كه قهراً از راه تربيت به آنها نيز منتقل مى شد و مكمّل استعداد وراثتى آنها براى كسب كمالات روحى مى گرديد، آنها در خاندان خويش افرادى كاملا با ايمان، امانتدار، باهوش، شجاع و با كمال بار مى آمدند. 3- يك رشته علل ناشناخته علم روانشناسى و زيست شناسى در تحقيق علل شخصيّت روحى افراد - غير از وراثت و تربيت - به يك سلسله علل ناشناخته معتقد شده است كه اين علل گاهى تأثير خاصّى در ذرّات نطفه «ژنها»ىِ تشكيل دهنده افراد مى گذارد و موجب بسيارى از حالات و نيروهاى فوق العاده روحى در آنها مى گردد; پاره اى از روانشناسان و زيست شناسان معتقدند اين علل جهش هايى است كه در نطفه رخ مى دهد و نتيجه اين جهش ها حالات فوق العاده اى است كه در افراد پيدا مى شود و اين حالت به آنها از نظر روحى امتيازات خاصّى مى بخشد. 4- موهبت مخصوص الهى در ماوراى اين عوامل سه گانه، عامل مهمّ ديگرى وجود دارد كه همان فيض و عنايت مخصوص الهى در حقّ پيامبران است. عوامل گذشته به شخص معصوم اين شايستگى و آمادگى را مى دهد كه مشمول فيض و توجّه خاصّى از طرف خداوند شود. در پرتو اين فيض ربّانى و الهى نيروهاى روحى موجود او شديدتر و مؤثرتر مى گردد. اين افاضه، كمالات روحى او را تقويت مى كند و كمالات تازه اى هم به آن اضافه مى نمايد; اين لطف خاصّ الهى موجب تشديد ايمان و دانش و بصيرت شخص پيامبر مى گردد و دو عامل «ايمان قوى و دانش فوق العاده» كه گفتيم موجب محكوميّت عوامل گناه در وجود معصوم است، حالت فوق العاده اى پديد مى آورد و به اين ترتيب با دست به دست دادن عوامل متعدّد، شخص معصوم، از آلودگى به گناه و انحراف مصون مى ماند. نكته قابل توجّه اين كه در تمام اين مراحل، شخص معصوم از آزادى اراده برخوردار است و معصوم بودن او يك حالت كاملا اختيارى است. مشروح اين قسمت را در پاسخ سؤال بعد مطالعه خواهيد فرمود و نياز به يادآورى ندارد كه آنچه در بالا گفته شد در حقّ «امامان» نيز ثابت است.
سوال هفدهم: قرآن مى گويد خداوند به شيطان اعلام كرد راهى بر بندگان حقيقى من ندارى، در صورتى كه شيطان بر حضرت آدم راه يافت و او را فريب داد! با اين كه آن حضرت علاوه بر اين كه از بندگان واقعى خدا بود، يكى از برگزيدگان خدا نيز به شمار مى رفت ومقام برگزيدگى (صفى الله) داشت!این چگونه ممکن است؟
جواب: آنچه خداوند به شيطان خاطر نشان ساخت اين است كه وى نمى تواند بندگان حقيقى او را اغوا كند و كردارهاى زشت و حرام را در نظر آنها زيبا جلوه دهد و در نتيجه آنها را از شاهراه ايمان و اطاعت به سوى كفر و معصيت بكشاند. عملى كه در بهشت از حضرت آدم سرزد يك عمل شيطانى نبود تا بدين وسيله شيطان به او راه پيدا كند، بلكه ترك اولايى بيش نبوده است. اصولا هركس با ميل، دريچه هاى قلب خود را به روى شيطان مى گشايد وگرنه او بدون اجازه خودِ ما از اين مرز نمى گذرد و البتّه پيامبران چنان اجازه را به او نمى دهند. به عبارت روشنتر، مقصود از «راه يافتن» شيطان اين است كه بر اثر ضعف ايمان و سهل انگارى انسان، قلب او مورد تسخير شيطان واقع مى شود و در نتيجه ارتكاب گناه را در نظر وى آسان مى سازد و هرگز شيطان يك چنين راهى به روح و روان پيامبران ندارد و اگر حضرت آدم به ترغيب شيطان از ميوه شجره ممنوعه خورد، ترك اولايى انجام داده است نه اين كه اين كار بر او حرام بوده باشد. محقّقان بزرگ شيعه، عصمت پيامبران از گناه را با دلايل عقلى روشن ساخته اند ؛ براى توضيح بيشتر در سرگذشت آدم و دلايل عصمت پيامبران به كتب مربوطه مراجعه فرماييد.
سوال هجدهم: چرا خدا پيغمبرش را معراج برد؟ اگر مى خواست مكان خود را به او نشان دهد صحيح نيست; زيرا خدا مكان ندارد و اگر منظور نشان دادن كرات و كهكشان ها و مناظر برجسته عالم خلقت بوده است باز اشکال دارد; زيرا به عقيده ما پيغمبراز همه چيز و همه جا با اطّلاع است.
جواب: اوّلا بايد توجّه داشت كه آيه اوّل سوره «اسرا» تنها حركت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را از مسجد الحرام به مسجد الاقصى مى رساند و از سير پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به آسمانها ساكت است، ولى اين مطلب را مى توان از آيات ديگرى مانند آيات زير استفاده كرد: «عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوَى * ذُو مَرَّة فَاسْتَوَى * و هُوَ بِالاُفُقِ الاَعْلَى - تا آن جا كه مى فرمايد: عِنْد سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى*اِذْ يَغْشَى السِّدْرَة مَا يَغْشَى * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى * لَقَدْ رَأَى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى».(1) اين آيات بخوبى از سير پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به آسمان ها حكايت مى كند، ولى آيه اوّل سوره «اسرا» فقط حاكى از آغاز اين سير است كه بر روى زمين انجام گرفته، امّا هدف از اين سير (همان طور كه در هر دو قسمت از آيات مزبور اشاره شده) همان «مشاهده آيات و نشانه هاى بزرگ خداوند در جهان آفرينش» بوده است. بديهى است اين مشاهده يك مشاهده حضورى بوده است و مشاهدات حضورى براى موجودى كه جسم دارد جز به حاضر شدن او در نزد موجودى كه مى خواهد آن را مشاهده كند ممكن نيست و اين كه نوشته ايد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بدون سير به آسمانها از وضع آنها با خبر است، اين گونه علم و اطّلاع با مشاهده از نزديك فرق بسيار دارد، درست مثل اين كه حادثه اى در شهر واقع شده باشد و ما از وقوع آن مطّلع شده باشيم ولى در محلّ وقوع حادثه نبوده ايم و جريان را با چشم نديده ايم، البتّه حضور در محل و مشاهده جريان حادثه تأثير بسيار عميقترى در وجود انسان خواهد داشت، در حالى كه اطّلاع غيابى، آن اثر را ندارد. بنابر اين، خداوند مى خواسته پيغمبر گرامى اسلام از نزديك آثار عظمت او را با چشم ببيند و دل آگاه او آگاه تر گردد و اگر كسى تصوّر كند پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى توانسته از روى زمين با همين چشم معمولى آثار عظمت خدا را در عوالم بالا ببيند، اين تصوّر نادرستى است و با حقيقت وفق نمى دهد; چه آن حضرت از نظر جسم داراى خواصّ جسمانيّات و عالم مادّه بود و قدرت ديد چشم يك بشر حدّ معيّنى دارد.
1. سوره نجم، آيه 5 تا 8
سوال نوزدهم: دين پدر و اجداد پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) چه بوده و اين كه مى گويند اينها به دين ابراهيم خليل(عليه السلام) بوده اند منظور چيست و چرا دين مسيح را نپذيرفتند؟
جواب: مطابق مدارك و اخبارى كه از پيشوايان ما به ما رسيده است، پدران و اجداد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) همه موحّد و يكتاپرست بوده اند و منظور از پيروى از آيين ابراهيم(عليه السلام) هم همين است; زيرا ابراهيم(عليه السلام) يكى از قهرمانان بزرگ توحيد و مبارزه كنندگان با بت پرستى و شرك بوده است و مجاهدت هاى اين پيغمبر بزرگ در راه خداوند يگانه و بر انداختن آيين بت پرستى و شرك معروف است و لذا گاهى قرآن، ما مسلمانان را با اين كه داراى دين مقدّس اسلام هستيم ملّت ابراهيم و پيرو آيين ابراهيم مى نامد كه منظور همان توحيد خالص است. تنها آيينى كه در محيط حجاز و در ميان عرب ها معروف بود و پيرو داشت، همان آيين ابراهيم(عليه السلام) بوده است; و برخى از سنن ابراهيم، حتّى درميان بت پرستان شايع بود و در زبان عرب به آيين ابراهيم، دين حنيف مى گفتند; آيين يهود و مسيح كمتر به خاك حجاز نفوذ كرده بود و فقط در مدينه و خيبر و مرزهاى يمن، گروهى كليمى و مسيحى زندگى مى كردند، روى اين قراين مى توان گفت كه نياكان پيامبر پيرو آيين ابراهيم بوده اند.
|