پرسش و پاسخ توحید و خداشناسی
سوال اول: چرا باید از خدا ترسید؟
جواب: ابتدا باید توجه كنیم كه معنای ترس از خدا چیست؟ ترس از خدا به معنای ترس از مسؤولیتهایی است كه انسان در برابر او دارد . ترس از این كه در ادای رسالت و وظیفه خویش كوتاهی كند و به خوبی وظیفهاش را انجام ندهد; و به عبارتی، ترس از گناهان خود است . حضرت علی (علیه السلام) در این زمینه میفرماید: «و لا یخافن الا ذنبه; هیچ یك از شما ترس نداشته باشد مگر از گناه خویش .» ( 1) سرچشمههای ترس از خدا چیست؟ ترس از خدا سرچشمههای مختلفی دارد . شماری از آنها عبارت است از: الف) اعمال ناپاك و افكار آلوده سبب ترس میگردد . ب) در مقربان، به خاطر قرب به ذات پاكش، كمترین ترك اولی و غفلت مایه وحشت میشود . (این دو مورد را خوف از تقصیر گویند) . ج) گاه مقربان هنگامی كه آن ذات نامحدود و بیپایان را تصور میكنند و در مقابل به قصور ذاتی خود نظر میدوزند، حالتخوف مییابند . (خوف از قصور) خداوند در این زمینه میفرماید: «الذین اذا ذكر الله وجلت قلوبهم; آنها كسانی هستند كه وقتی نام خدا برده میشود دلهایشان مملو از خوف پروردگار میگردد» . (2) فرق خوف و خشیت 1 . برخی مانند راغب اصفهانی گفتهاند: فرق میان این دو آن است كه خشیتخوف توام با تعظیم است و بیشتر از دانایی ناشی میشود . از این رو، خدای سبحان آن را به علما اختصاص داده میفرماید: «انما یخشی الله من عباده العلماء .» 2 . بعضی نیز گفتهاند: خوف هم از امر ناخوشایند حاصل میشود و هم از ناحیه كسی كه ممكن است این ناخوشایندی را به آدمی برساند . هم گفته میشود: من از بیماری خوف دارم و هم گفته میشود: من خوف دارم از این كه فلان چیز بیمارم كند . برخلاف خشیت كه تنها از آورنده شر است . از این رو، گفته میشود: «خشیت الله; من از خدا ترسیدم» ولی گفته نمیشود: «خشیت المرض; از بیماری ترسیدم» . 3 . برخی هم مانند علامه طباطبایی میفرمایند: ظاهرا فرق میان آن دو این است كه خشیتبه معنای تاثیر قلبی از اقبال و روی آوردن شر یا نظیر آن است و خوف به معنای تاثیر عملی انسان استبه این كه از ترس در مقام اقدام برآمده، وسایل گریز از شر و محذور را فراهم سازد; هرچند كه در دل متاثر نگشته، دچار هراس نشده باشد . آنگاه علامه در مقام استدلال بر مدعای خویش چنین میآورد: و لذا میبینیم خدای سبحان در توصیف انبیا میفرماید: «و لا یخشون احدا الا الله (3) » ، و ترس از غیر خدا را از ایشان نفی میكند و حال آن كه خوف را در بسیاری از جاها برای آنان اثبات نموده، از آن جمله میفرماید: «فاوجس فی نفسه خیفة موسی; در خود احساس ترس نمود (4) ، و نیز میفرماید: «و اما تخافن من قوم خیانة; و اگر از مردمی ترس خیانتی داشتی . (5) » 4 . بین خداترسی و آگاهی ارتباط تنگاتنگ حكمفرما است . به علت این كه خداترسی نتیجه هدایتبه سوی خدا است، هر قدر معرفت انسان به خدا از عمق بیشتری برخوردار باشد، به آن اندازه ترسش هم عمق پیدا میكند . اساسا باید گفت هرگز شیتبدون معرفتحاصل نمیشود . لذا در آیه 28 سوره فاطر میخوانیم: «انما یخشی الله من عباده العلما» به همین جهت، باید گفتخوف ناشی از معرفتشرط اول بهشتی شدن است . 5 . همان طور كه انسان در عیان از خدا میترسد، در نهان نیز باید از او بترسد; زیرا تا در دلی خوف خدا نباشد و در نهان و آشكار احساس مراقبتیك نیروی معنوی برخود نكند، انذارهای انبیا و اولیا بیاثر خواهد بود . برای همین است كه خدا میفرماید: «انما تنذر الذین یخشون ربهم بالغیب; تو فقط كسانی را انذار میكنی كه از پروردگار خود در غیب و پنهانی میترسند . (6) » باز در اوصاف بهشتیان میفرماید: «من خشی الرحمن بالغیب; همان كسی كه از خداوند رحمان در نهان بترسد (7) » . همانند داستان حضرت یوسف و زلیخا .
پینوشت: 1 . نهج البلاغه، كلمه قصار82 . 2 . حج (22) 36 . 3 . احزاب (33): 39 . 4 . طه (20): 67 . 5 . انفال (8): 58، ترجمه المیزان، ج 11، ص 252 . 6 . فاطر (35): 18 . 7 . ق (50): 33 . .
سوال دوم: چند كتاب با موضوعات ساده وزود فهم در مورد خدا شناسي معرفي كنيد
جواب: 1- اصول عقائد ، نوشته : محسن قرائتی 2- اعتقاد ما ، نوشته : آیةالله مکارم شیرازی 3- 50 درس اصول عقائد برای جوانان ، نوشته : آیةالله مکارم شیرازی 4- خدا را چگونه بشناسیم ، نوشته : آیةالله مکارم شیرازی 5- شیعه پاسخ می گوید ، نوشته : آیةالله مکارم شیرازی 6- آموزش عقائد ، نوشته : آیةالله مصباح یزدی .
سوال سوم: وجود بلاهاى طبيعى و اجتماعى , چگونه با حكمت و عدل الهى سازگار است ؟
جواب: اولا حوادث ناگوار طبيعى لازمه فعل و انفعالات و تزاحمات عوامل مادى است و چون خيرات آنها بر شرورشان غلبه دارد، مخالف با حكمت نيست و نيز پديد آمدن فسادهاى اجتماعى، لازمه مختار بودن انسان است كه مقتضاى حكمت الهى مى باشد و در عين حال مصالح زندگى اجتماعى بيش از مفاسد آن است و اگر مفاسد غالب بود، انسان در زمين باقى نمى ماند. ثانيا وجود رنجها و گرفتاريها از يك سوى، موجب تلاش انسان براى كشف اسرار طبيعت و پديد آمدن دانشها و صنايع مختلف مى شود، و از سوى ديگر دست و پنجه نرم كردن با سختيها، عامل بزرگى براى رشد و شكوفايى استعدادها و ترقى و تكامل انسانهامى گردد و بالاخره تحمل هر سختى را رنجى در اين جهان اگر بمنظور صحيح باشد، پاداش بسيار ارزنده اى در جهان ابدى خواهد داشت و بنحو احسن جبران خواهد شد. منبع:آموزش عقايد، آیت الله محمد تقى مصباح يزدى
سوال چهارم: آيا جهان در بقاى خود نيازمند به خدا است؟
جواب: اين ايراد، ايراد تازه اى نيست كه ماديهاى امروز عنوان كرده باشند، بلكه درسخنان پيشينيان نيز ديده مى شود و در كتب فلسفى و كلامى به آن پاسخ گفته اند؛ به هر حال اين ايراد را به دو صورت مى توان عنوان كرد: نخست اين كه: يك موجود يا يك نظام خاص در آغاز پيدايش، نيازمند به علت است ولى در بقاى خود نيازمند به علت (مطلقا) نيست- اعم از اين كه آن علت همان علت اول باشد يا غير آن. اين همان است كه بعضى از فلاسفه پيشين به آن معتقد بوده اند و تصور مى كردند همان طور كه يك عمارت در بقاى خود نيازمند به معمار و بنا نيست، هيچ موجودى در ادامه وجود خود علتى نمى خواهد اگر ايراد چنين طرح شود پاسخ آن بسيار روشن است، زيرا با نظر دقيق فلسفى، بقاى يك موجود، چيزى غير از آغاز وجود آن است؛ و به عبارت روشنتر: وجود هرچيز در هر زمان، غير از وجودش در زمان و لحظه ديگر است. بقاى موجودات در مسيرزمان، درست مانند بقاى شكل يك رودخانه است كه ذرات آب در آن مرتبا عوض مى شوندولى صورت ظاهرى آن همچنان باقى است. به عبارت ديگر: همان طور كه يك موجود اجزايى دارد و هر جزء آن بدون علت موجود نمى شود، از نظر زمان نيز امتداد و عمرى دارد كه هر لحظه آن نيازمند به علت است، پس اگر چيزى در ادامه حيات خود نيازمند به علت نباشد بايد در آغاز وجودخود نيز نيازمند به علت نباشد، زيرا هيچ فرقى ميان لحظه اول و لحظه بعد نيست. اجازه دهيد اين موضوع را بيشتر توضيح دهيم: طبق آخرين تحقيقات فلاسفه گذشته ما و آخرين تحقيقات فلاسفه جديد- در بحث حركت جوهرى و در بحث نسبيت- زمان بعد چهارم اشياست، بنابر اين همان طور كه بعد دوچيز از نظر طول و عرض و عمق ممكن است با هم متفاوت باشند- يكى بزرگتر و يكى كوچكتر- همچنين بعد دو چيز از نظر زمان نيز ممكن است با هم متفاوت باشند. همان طور كه كمى و زيادى هر يك از ابعاد جسم، بدون علت ممكن نيست، همچنين مقدار طول زمان و عمر اشيا و حوادث نيازمند به علت مى باشد. پس اگر بگوييم چيزى در بقاى خود محتاج علت نيست، درست مثل اين است كه بگوييم يك جسم صد مترى تنها در يك متر اول احتياج به پديد آورنده دارد و اما نود و نه متر ديگر، خود به خود موجود مى شود آيا هيچ كس مى تواند اين سخن را بپذيرد؟ اما در مورد مثال سفسطه آميز ساعت و سازنده آن و مانند آن بايد توجه داشت كه ساعت هم در آغاز وجود خود نياز به علت دارد و هم در ادامه عمر خود، براى آغاز وجود خود محتاج سازنده است ولى در ادامه وجود از خاصيت مواد ساختمانى خودمدد مى گيرد؛ يعنى استحكام فلزات به كار برده شده، به آن اجازه ادامه عمرمى دهد و لذا با تفاوت مواد ساختمانى آن، مقدار عمر ساعت كاملا فرق مى كند و اين دليل روشنى است بر اين كه هم آغاز وجود يك چيز علت مى خواهد و هم ادامه آن. از آنچه گفتيم تنها يك نتيجه مى گيريم كه: همان طور كه حدوث و پيدايش يك چيزعلت مى خواهد، ادامه و بقاى آن هم علت مى خواهد- خواه علت ادامه، همان علت پيدايش باشد يا غير آن- و اگر كسى نياز به علت را در ادامه حيات انكار كند، قانون عليت را بكلى انكار كرده است. اكنون توجه كنيد تا بخش دوم اشكال را كه بخش اساسى آن است مطرح كنيم. ممكن است كسانى بگويند قبول داريم كه هر نظامى هم در آغاز و هم در ادامه حيات نيازمند به علت است ولى لازم نيست كه علت حدوث همان علت بقاء باشد، چه مانعى دارد كه مبدا اصلى عالم هستى، از روى علم و اراده اين جهان را آفريده باشد و چرخهاى علل و معلول طبيعى را چنان تنظيم كرده و به هم پيوسته كه به خودى خود بتواند به حيات خويش ادامه دهد؟- همان طور كه در مثال ساعت گفته شد كه موجود عاقل و دانشمندى آن را از مواد مستحكمى به وجود مى آورد و بعد از حيات اونيز به كار خود ادامه مى دهد- نتيجه اين كه نظام عالم هستى در آغاز وجود خودنيازمند به وجود خدا، اما در ادامه وجود خود مديون يك سلسله علل طبيعى و حركات جبرى است. اگر سوال به اين صورت طرح شود، در پاسخ بايد گفت: با توجه به اين كه زمان به منزله بعد چهارم اشياء است، يعنى يك موجود طبيعى و آثار آن هر لحظه مرحله تازه اى از وجود را طى مى كند، بلكه در هر لحظه وجود تازه اى است غير از وجود اول و غير از وجود بعد، و به تعبير ديگر، جهان مجموعه اى از حوادث و شدنها است، در اين صورت، احتياج يك موجود طبيعى و ادامه خواص آن در هر لحظه به وجودعلت روشن مى شود؛ به علتى كه هستى او ازلى و ابدى است و از ذاتش مى جوشد، نه علتى كه خود نيازمند به علت است. اجازه دهيد اين مطلب را با يك مثال روشن سازيم: يك لامپ برق را در نظر بگيريد، اين چراغ براى روشن شدن نياز به كارخانه مولد برق دارد، ولى آيا اين نياز فقطدر لحظه اول است؟ البته نه اگر در يك زمان- ولو يك زمان بسيار كوتاه- رابطه آن با كارخانه مولد برق قطع گردد، چراغ فورا خاموش مى شود و به دنبال آن تمام آثارش اعم از نور و حرارت نابود مى گردد؛ ممكن است چراغ نيروى لازم را ازسيمها بگيرد، ولى بديهى است كه سيمها از خود برق ندارند و آنها نيز بايد ازمبداء مولد برق نيرو بگيرند؛ اينجاست كه ما مى گوييم تمام موجودات اين جهان وخواص و آثار آنها نيازمند به يك مبدا ازلى است كه لحظه به لحظه بايد به آن متكى باشد تا بتواند به هستى خود ادامه دهد؛ زيرا مى دانيم هستى اين موجودات جهان و خواص و آثار آنها از درون ذات آنها نيست؛ همه اينها حادثند و سابقه عدم ونيستى دارند. نظام اين جهان متكى به علل طبيعى است ولى آن علل طبيعى حتما بايدمتكى به يك علت ازلى باشند. يعنى بايد نور هستى لحظه به لحظه از آن مبداء جاويدان به آنها برسد و اگر يك لحظه رابطه آنها قطع گردد نيست و نابود مى شوند. اين همان است كه ما مى گوييم خدا همواره و در همه جا با همه اشياء و حوادث مى باشد و حتى موجودات جهان يك لحظه نمى توانند بدون وجود او به هستى خود ادامه دهند. عالم هستى يك عالم ازلى و ابدى نيست بلكه يك عالم حادث است كه وابسته به يك وجود ازلى و ابدى مى باشد و اين وابستگى جزء ذات اين جهان است، همان طور كه وابستگى روشنايى يك لامپ به مبدا مولد برق، جزء ذات آن مى باشد. اشتباه بزرگى كه در مساله ساختن ساعت پيش آمده اين است كه سازنده ساعت هرگزمواد اصلى ساعت را نساخته، بلكه تنها به مواد آن شكل داده و چرخهاى آن را روى هم سوار كرده، اگر او سازنده مواد اصلى ساعت بود و آنها را از عدم به وجودآورده بود با از بين رفتن او مواد هم از بين مى رفت، همچنين معمار و بنا، سازنده مواد ساختمان نيستند، بلكه به آن شكل مى دهند؛ اگر مواد ساختمان راآنها از نيستى به وجود آورده بودند- يعنى مواد مزبور در هستى خود وابسته به بنا و معمار بودند- با از ميان رفتن آنها، از بين مى رفتند. اگر بخواهيم اين موضوع را به تعبير فلسفى بيان كنيم بايد بگوييم: جهان ممكن الوجود است نه واجب الوجود؛ بنابر اين ممكن الوجود در آغاز و ادامه حيات خودمحتاج به واجب الوجود است و اگر در ادامه حيات بى نياز شود بايد واجب الوجود باشد، در حالى كه محال است ممكن الوجود تبديل به واجب الوجود شود. منبع: پاسخ به پرسشهاى مذهبى، آيت الله العظمىناصر مكارم شيرازى وآيت الله جعفر سبحانى
سوال پنجم: راههاى شناخت خدا چيست؟
جواب: پاسخ اين پرسش، ظاهراً در كتابهاى درسى شما وجود دارد ولى به طور خلاصه، راههاى پيش روى بشر براى خداشناسى، سه قسم است: الف. راه دل يا فطرت يعنى هر انسانى به مقتضاى خلقت و ساختمان اصلى روح خود، خدا را مىشناسد بدون اين كه نيازمند به اكتساب و تحصيل علوم مقدماتى داشته باشد. ناگفته نماند كه منظور از فطرت، فطرت عقل نيست بلكه مقصود فطرت دل است. عرفا از آنجا كه به نيروى عشق فطرى ايمان و عقيده دارند، در تقويت اين نيرو مىكوشند. ما اگر بخواهيم بدانيم آيا چنين احساسى در آدمى هست يا خير؟ دو راه در پيش داريم: 1 (خودمان شخصاً و عملًا دست به آزمايش در وجود خود و ديگران بزنيم. 2 (ببينيم دانشمندانى كه ساليان دراز در زمينه روان آدميان از جنبه مسائل معنوى مطالعه و تحقيق كردهاند، چه نظرهايى دادهاند. ب. راه حس و علم، يا راه طبيعت. اين راه به نوبه خود به سه راه ديگر منشعب مىشود: 1 (راه تشكيلات و نظاماتى كه در ساختمان جهان به كار رفته است. 2 (راه هدايت و راهنمايى مرموزى كه موجودات را در مسير خويش مىاندازد. 3 (راه حدوث و پيدايش عالم. ج. راه عقل يا راه استدلال و فلسفه. اين راه گرچه سخت و پر پيچ و خم است و طى آن و فهماندن و فهميدنش نياز به مقدمات زيادى دارد، ولى بهترين و محكمترين طريق خداشناسى و معرفت به حضرت ربوبى است. ناگفته نماند كه هر يك از سه راه فوق از وجهى بر راههاى ديگر رجحان دارد: راه دل و فطرت، از نظر شخصى كاملترين راهها است يعنى، براى هر فرد بهتر و لذتبخشتر و مؤثرتر اين است كه از راه دل به معرفت خداوند راه يابد ولى نمىتوان آن را به صورت يك علم قابل تعليم و تعلّم براى عموم درآورد. راه مطالعه حسى و علمى خلقت از نظر سادگى و روشنى و عموميت، بهترين راهها است اما اين راه تنها ما را به وجود قوّه شاعر، عليم و حكيم و مدبّرى كه طبيعت را مىگرداند و اداره مىكند، معتقد مىكند اما آيا آن قوّه خدا است و مصنوع صانع ديگرى نيست؟ علوم حسى بشر، از نفى و اثبات آن عاجز است. راه عقل، تنها راهى است كه خداشناسى را به صورت يك علم مثبت، منسجم و منطقى درمىآورد. منبع:اصول فلسفه و روش رئاليزم، مقدمه استاد مطهرى، ج 5، صص 15- 07.
سوال ششم : لطفاً يگانگى خداوند را براى من اثبات كنيد (وجود خداوند براى من مسلّم است)؟
جواب: اثبات يگانگى خدا در باب اثبات يگانگى خداوند، دلايل گوناگونى ذكر شده است كه در اين اختصار نمىتوان همه آنها را شمارش و تبيين كرد از اين رو تنها به تحليل و تشريح يك دليل بسنده مىكنيم. فهم اين برهان، نيازمند توجّه به دو مقدمه است: يك. وجود هر معلولى، وابسته به علت خويش مىباشد به عبارت ديگر بنابر اصل عليّت- كه در جاى خود مستدل و مبرهن گشته- هر معلولى وجود خودش را- با همه شؤون و متعلقاتش- از علّت هستىبخش خويش، دريافت مىدارد و اگر احتياج به شروط و معدّاتى هم داشته باشد، مىبايست وجود آنها هم مستند به علّت هستىبخش خودش باشد. بنابراين اگر دو، يا چند علت هستىبخش، در عرض هم فرض شوند، معلول هر يك از آنها، وابسته به علّت خودش مىباشد و هيچگونه وابستگى به علت ديگر يا معلولهاى آن، نخواهد داشت. و بدين ترتيب، ارتباط و وابستگى ميان معلولهاى آنها، به وجود نخواهد آمد. دو. نظام اين جهان مشهود، نظام واحدى است كه در آن، پديدههاى همزمان و ناهمزمان، با يكديگر ارتباط و وابستگى دارند. امّا ارتباط پديدههاى همزمان، همان تأثير و تأثرات علّى و معلولى گوناگون، در ميان آنها است كه موجب تغييرات و دگرگونىهايى در آنها مىشود و به هيچ وجه، قابل انكار نيست. امّا ارتباط ميان پديدههاى گذشته، حال و آينده، به اين صورت است كه پديدههاى «گذشته»، زمينه پيدايش پديدههاى «كنونى» را فراهم كردهاند و پديدههاى «كنونى» نيز به نوبه خود، زمينه پيدايش پديدههاى «آينده» را فراهم مىسازند. اگر روابط علّى و اعدادى، از ميان پديدههاى جهان برداشته شود، جهانى باقى نخواهد ماند و هيچ پديده ديگرى هم، به وجود نخواهد آمد. چنانكه اگر ارتباط وجود انسان با هوا، نور، آب و مواد غذايى بريده شود، ديگر نمىتواند به وجود خود ادامه دهد و زمينه پيدايش انسان ديگر يا پديده ديگرى را فراهم سازد. با ضميمه اين دو مقدمه، مىتوان نتيجه گرفت كه نظام اين جهان- كه شامل مجموعه پديدههاى بىشمار گذشته، حال و آينده است- آفريده يك آفريدگار مىباشد و تحت تدبير حكيمانه او اداره مىشود زيرا، اگر يك يا چند آفريدگار ديگرى مىبود، ارتباطى ميان آفريدگان به وجود نمىآمد و نظام واحدى بر آنها حاكم نمىشد بلكه هر آفريدهاى از طرف آفريدگار خودش، به وجود مىآمد و به كمك ديگر آفريدگان همان آفريدگار، پرورش مىيافت. در نتيجه، نظامهاى متعدد و مستقلى، به وجود مىآمد و ارتباط و پيوندى ميان آنها برقرار نمىشد. در صورتى كه نظام موجود در جهان، نظام واحد همبستهاى است و پيوند ميان پديدههاى آن، مشهود است.(1) پىنوشت (1) مصباح يزدى، محمدتقى، آموزش فلسفه، ج 2، ص 359 و 360 براى اطلاع بيشتر از تقريرهاى گوناگون اين موضوع نگاه كنيد به: طباطبايى، سيدمحمدحسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، صص 111- 123.
سوال هفتم : چگونه مىتوان پديد آمدن زلزلهها، سيلها و معلوليتها را با عدل الهى ارزيابى كرد؟
جواب: خداوند متعال مىفرمايد: ... و ما أُوتيتم من العلم الاّ قليلاً. از دانش، جز اندكى به شما داده نشده است.( اسراء، 58. ) پس هرگز نگوشيد با اين دانش محدود، دربارهى همه چيز و همهى آفريدهها، داورى كنيد و ناآگاهى از اسرار و حوادث را بىعدالتى بپنداريد. همچنين خداوند مىفرمايد: ... فعسى أن تكرهوا شيئاً و يجعل اللَّه فيه خيراً كثيراً چه بسا از چيزى كراهت داريد و خداوند در آن، نيكى فراوان قرار داده است.( نساء، 91. ) اين آيهى شريفه مىگويد كه در بسيارى موارد، محدوديت دانش شما مانع از تشخيص خير و شراست. بنابراين، تنها با نگاه به ظاهر حوادث نمىتوان داورى كرد. به يقين، حوادث تلخ زندگى بشر نيز داراى حكمت و فلسفهاى است. چنانكه مىفرمايد: و عسى أن تكرهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم و عسى أن تحبُّوا شيئاً و هو شرٌّ لكم واللَّه يعلم و أنتم لا تعلمون.( بقره، 612. ) ... و اما چه بسا از چيزى اكراه داشته باشيد، در حالى كه خير شما در آن است يا چيزى را دوست داريد، در حالىكه بدى شما در آن است و خدا مىداند و شما نمىدانيد. على ع مىفرمايد: انّ اللَّه سبحانه يجرى الأمور على ما يقتضيه لا على ما ترتضيه. خداوند، كارها را برپايهى مصالح، جارى مىكند، نه بر اساس ميل و رضايت شما.( غررالحكم، فصل 9، شمارهى 65. ) پس اگر چيزى برخلاف ميل و رضايت شما بود، نگران نباشيد؛ زيرا اسرار و مصالحى وجود دارد كه شما نمىدانيد. براى روشن شدن پاسخ و آگاهى هرچه بيشتر، به نكتههاى زير توجه فرماييد: 1. نارسايى دانش انسان بى شك، معلومات ما در برابر مجهولات، بسيار ناچيز است. آنچه از اسرار آفرينش و جهانهستى مىدانيم، در برابر آنچه نمىدانيم، همچون قطرهاى است در برابر اقيانوس. همهى دانشمندان الهى و مادى، به اين حقيقت، اعتراف دارند. بنابراين، همهى داورىهاى ما دربارهى حوادث اين جهان، در حدود معلومات ما است و هيچگاه «مطلق» نيست. پس اگر ما نتوانستيم اسرار وقوع توفان يا زلزله را دريابيم، نمىتوانيم به كلى آن را مورد انتقاد قرار دهيم .فرض كنيد يك كتاب قطور هزار صفحهاى را كه از بحثهاى ژرف علمى سرشار است به دست ما بدهند. در اين حال، اگر در تفسير چند جملهى مبهم آن فرومانيم، آيا منصفانه است كه دانش و منطق نويسنده را به دليل همان چند جمله، نفى كنيم؟! يا برعكس، بايد با توجه به مطالب عالمانهى فراوان آن كتاب، ناتوانى خود از تفسير آن چند جمله را نشانهى محدوديت آگاهىمان بدانيم؟( راه خداشناسى و صفات او، جعفر سبحانى، قم، انتشارات مكتب اسلام، 5731ه ش، ج 1، صص 843-253. ) خلاصه اين كه اگر به صورت يك بعدى به اين حوادث خاص، نگاه نكنيم، بلكه آن را در كنار مجموعهى نظام هستى قرار دهيم، داورى ما دگرگون خواهد شد. در اين صورت، به اين نتيجه مىرسيم كه اين امور نيز داراى اسرارى است كه هر چند از آن بىخبريم، ولى ممكن است با گذشت زمان و پيشرفت دانش، بخشى از اين اسرار براى ما روشن شود. داستان حضرت خضر و موسىعليه السَّلام از داستانهاى بسيار پرمعناى قرآن است كه اهداف بىشمارى را پىگيرى مىكند. اين داستان با بحث، همآهنگى دارد. مىتوان گفت يكى از هدفهاى اصلى طرح آن، همين مطلب است كه اگر كارى از فرد حكيمى سرزد، نبايد به ظاهر آن بسنده كنيم. چه بسا در نخستين نگاه، ظاهرى زننده داشته باشد، بلكه بايد بكوشيم اسرار ژرف آن را دريابيم. حوادث رخ داده ميان موسى و خضر را بنگريد: خضر، كشتى گروهى از مستضعفان را سوراخ مىكند، در حالى كه اين كشتى تنها وسيلهى زندگى محدود آنان را تشكيل مىداد. هم چنين نوجوانى را مىكشد كه در ظاهر جرم و خيانتى از او ديده نشده است. ديوارى را كه در آستانهى نابودى است، بازسازى مىكند. هر يك از اين رفتارها با اعتراض موسى روبهرو مىشد. با اين حال، هنگامى كه آن مرد دانا و بزرگ (خضر) از اسرار كار خويش، پرده برداشت، موسى بر داورى شتاب آلود خود تأسف خورد؛ زيرا دانست كه در پشت اين چهرهى ظاهرى زننده، اسرارى مالامال از عواطف انسانى و مصالح مستضعفان نهفته است!(كهف، 17-77. ) مىتوانيم از اين بيان قرآنى به صورت يك قانون كلّى بهره گيريم تا بدانيم در پشت ناهنجارىهاى ظاهرى جهان، چه اسرارى نهفته است. 2. به هم پيوستگى رويدادها بررسى جداگانهى هر رويدادى بدون توجه به رويدادهاى ديگر، منطقى نيست؛ زيرا هر رويدادى با آنچه در عرض آن، در مناطق ديگر جهان رخ مىدهد، كاملاً پيوسته است. مىتوان گفت نه تنها با حوادث عرضى بلكه با آنچه تا كنون در اعماق زمان رخ داده و يا در آيندهى جهان رخ خواهد داد، پيوستگى دارد. پسداورى دربارهى خير و شر و خوشآيند و ناخوشآيند بودن هر رويدادى بدون توجه به ديگر حوادث و ارزيابى مجموع آنها، هرگز منطقى نيست. جهان طبيعت مجموعهى چند رشته علت و معلول است كه زنجيروار به هم پيوستهاند، حتى نسيمى كه در خانهى شما مىوزد، شاخهاى از حوادث به هم پيوسته، دامنهدار و پيچيدهى رويدادهاى جهان است كه به صورت زنجيرهاى، يكديگر را تعقيب مىكنند. اين حقيقت با طرح يك مثال روشنتر مىگردد. مثال - بادى كه در سواحل دريا به صورت توفان، خودنمايى مىكند و خسارتهايى به بار مىآورد، در ميانهى دريا، باد بسيار سودمندى است كه كشتىهاى بادى وامانده از حركت را به راه مىاندازد. اين باد، هزاران مسافر دريايى را كه در ميانهى آب، دست از جان شستهاند، به ساحل نجات مىرساند. چنين توفانى در منطقهى ساحلى، بلا و شر به شمار مىآيد، ولى با توجه به زنجيرههاى ديگر حوادث، صد در صد خير و حيات بخش است. حافظ شيرازى، اين حقيقت را در قالب شعر چنين بيان مىكند: كشتى شكستگانيم، اى باد شرطه برخيز! باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را باز همين توفان كه شيروانى منازل و درختان را از جا مىكَنَد، در جايى ديگر، ابرهاى بارانزا را به حركت در مىآورد و مزرعههاى زير كشت و آمادهى آبيارى را سيراب مىكند. خداوند متعال مىفرمايد: وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ....(اعراف، 75. ) اوست كه بادها را پيشاپيش به عنوان بشارت دهندهى رحمت خود مىفرستد. آنگاه كه ابرى سنگين و باران زا برداشت، آن را به سوى سرزمينى مرده روانه مىسازد. 3. نسبى و قياسى بودن شرّ هر چند شرّ در عالم خارج، جلوه و نام و نشانى براى خود دارد، ولى شرّ، يك مفهوم ذهنى است كه هنگام مقايسه، در ذهن تداعى مىشود. براى مثال، توفان آنگاه كه خسارتهايى بر اهالى ساحل به بار مىآورد، شرّ ناميده مىشود، ولى هرگاه آن را با حركت كشتىهاى وامانده در ميانهى دريا بسنجيم، خير خواهد بود. همچنين سمّ عقرب براى او حيات بخش است، ولى هنگام مقايسه با خون انسان، كشنده است. يا اينكه پنجههاى درندگان براى آنان، مايهى خير و براى جانوران ضعيف جنگل، مايهى عذاب است.(راه خداشناسى و شناخت صفات او، ص 593. ) 4. پىآمدهاى تربيتى بلاها(همان، صص 205 - 150 و صص 771 - 161؛ مجموعهى آثار، مرتضى مطهرى، چ 7، ج 1؛ پيام قرآن، ناصر مكارم شيرازى، قم، مدرسةالامام على بن ابى طالب، 4731 ش، ج 4، صص 740 - 484. ) مسألهى «شرّ» را از راه ديگرى نيز مىتوان تحليل كرد كه تبيين پى آمدهاى تربيتى بلاها و مصيبتها است. بلاها و مصيبتها، از جمله آزمايشهاى الهى هستند كه در كنار ديگر عوامل، مايهى تكامل انسان و برطرف شدن «غرور» و غفلت او مىگردند. اكنون دربارهى هر دو موضوع «تكامل زندگى دنيوى و ابعاد معنوى انسان» سخن مىگوييم. الف - مصيبتها؛ مايهى شكوفايى استعدادها اگر در زندگى انسانها، فراز و نشيب نباشد، نيروى درونى آنها شكوفا نمىگردد و به يك حالتى باقى مىماند. وقتى انسانها در پستى و بلندى زندگى قرار گيرند، نيروى دفاعى آنان به كار مىافتد و بر قدرت و توانايىشان افزوده مىشود. مصيبتها، بستر توان بخشى و كانون آشنايى با راز و رمز زندگى هستند. البته اين مطلب، بدان معنا نيست كه انسان بدون دليل به استقبال حوادث سخت برود، بلكه بايد بهگونهاى زندگى كند كه در برابر حوادث گوناگون از آمادگى لازم برخوردار باشد. از نظر تمدن شناسان، هرگاه كشورى مورد هجوم يك قدرت بزرگ خارجى قرار گرفته، نيروهاى خفتهى آن مردم بيدار گشته است و براى مبارزه و سازندگى بسيج شدهاند. بسيارى از تمدنهاى درخشان اينگونه پديد آمدهاند. بنابراين، حوادث ناگوار، روحيهى پايدارى را در انسان زنده مىسازد و روان را صيقل مىدهد. اگر فولاد در پرتو آتش، سختتر و چاقو در سايهى سوهان، تيزتر مىگردد، سختىها نيز انسان را مصمّمتر، برندهتر و مقاومتر مىسازند. افرادى كه در ناز و نعمت پرورش يافتهاند، به هر بادى مىلرزند و در گرد باد حوادث، بسان پَركاهى از اين سو به آن سو پرتاب مىشوند. در مقابل، افراد بلا ديده و زجر كشيده، بسان صخرههاى استوارى هستند كه هيچ عاملى، قدرت از جاى كندن آنهارا ندارد: فانَّ مع العسر يسرا أنَّ مع العسر يسراً.( انشراح، 5 - 6. ) به يقين با هر سختى آسانى است، با هر سختى آسانى هست. به گفتهى اميرالمؤمنين علىعليه السَّلام: درختان بيابانى كه به سختى و بىآبى خو گرفتهاند، سختتر و شعلهى آتش آنها، شديدتر و سوزندهتر است و ديرتر خاموش مىشود، ولى درختان باغستانها كه پيوسته از نوازش باغبان و آب روان برخوردارند، نازك پوست و كم دوامترند.( نهجالبلاغه، نامهى 54. ) ناصرخسرو مىگويد: تا نبيند رنج و سختى، مرد كى گردد تمام؟ تا نيابد باد و باران، گل كجا بويا شود؟ صائب تبريزى مىگويد: مالش صيقل نشد آيينه را نقص جمال پشت پا هر كس خورد، در كار خود بينا شود ب - زنگ بيدار باش رفاه دايمى و غرق شدن در مواهب زندگى، مايهى غرور و سبب غفلت از ارزشهاى اخلاقى است. اين مسأله را بارها از نوشتههاى تاريخى آموخته يا در زندگى خود و ديگران آزمودهايم. زندگى آرام و بدون هرگونه فراز و نشيب و خالى از هر نوع توفان و امواج تكان دهنده، كاملاً خواب آور است. حوادث ناخوشآيند و ناگوار و گسستن نظام روزانه و شيرين زندگى، موجب كاهش غرور و بيدارى از غفلت و پيدايش نقطهى عطفى در زندگى افراد مىگردد. كسى كه در زندگى كاملاً موزونى غرق گشته، بسان مسافرى است كه با اتومبيل آخرين سيستم حركت مىكند و همهى وسايل استراحت در آن فراهم است. هرقدر ماشين با سرعت بيشتر به حركت خود در اتوبان ادامه دهد، مسافران را خواب فرا مىگيرد و كافى است كه يك ترمز، همگان را از خواب بيدار كند. گويى مصيبتها و گرفتارىها، «ترمز» زندگى انسان است كه به خواب و غفلت او پايان مىبخشد. براساس اين تحليلها، قرآن ميان طغيان و غرور از يك سو و غنا و زندگى مرفّه از سوى ديگر، گونهاى رابطهى منطقى قايل است و مىفرمايد: كلاّ ان الانسان ليطغى أن راه استغنى.( علق، 6 - 7. ) قرآن بر مبناى همين تحليلها، گرفتارىها را مايهى بيدارى انسان مىداند و پديد آمدن يك رشته حوادث ناموزون را عامل بيدارى او معرفى مىكند. خداوند مىفرمايد: و ما أرسلنا فى قريةٍ من نبىٍّ الاّ أخذنا أهلها بالبأساء و الضَّراء لعلَّهم يضّرَّعون.( اعراف، 49. ) هيچ پيامبرى را به منطقهاى نفرستاديم، مگر اينكه مردم آنجا را بافقر و سختى روبهرو ساختيم تا به درگاه خدا، روى آورند. خداوند در آيهى سوم، شدت و سختى را عامل يادآورى معرفى مىكند و مىفرمايد: ولقد أخذنا آل فرعون بالسِّنين و نقص من الثَّمرات لعلَّهم يذّكَّرون.( اعراف، 01. ) قوم فرعون را به خشك سالى و كمى ميوه دچار كرديم تا يادآور شوند. كاربرد شدّت و سختى دربارهى اينگونه افراد، بسان سيلىِ پزشك بر چهرهى بيمارى است كه به هوش نمىآيد و او ناچار است با نواختن چند سيلى سخت، او را از خواب گران - كه چه بسا به مرگ او بيانجامد - بيدار سازد و در حقيقت، نعمتى است كه به صورت قهر تجلى مىكند. ج - عامل بازگشت به سوى حق و عدالت جهان آفرينش، هدفدار است و انسان نيز كه جزئى از آن است، بى هدف آفريده نشده است. اين هدف، جز تكامل انسان در همهى جنبههاى وجودى، چيز ديگرى نيست. هدايت و آموزشهاى نظرى، برانگيختن پيامبران و فرستادن كتابهاى آسمانى، همه و همه براى آن است كه بشر به اين هدف دست يابد. از سوى ديگر، گناهان و شكست سدهاى الهى، مايهى دورى از هدف آفرينش است. اگر يك رشته نابسامانىهايى در زندگى اجتماعى او رخ دهد و او را با پى آمدهاى كردارش آشنا سازد، اين عوامل سبب بازگشت او به سوى حق و عدالت مىشوند. اينگونه حوادث مرگبار و ناخوشآيند، اخطارهاى الهى است كه موجب مىشود انسان در زندگى خود، تجديد نظر كند و از گناه و طغيان، دورى جويد. قرآن، اين حقيقت را به صورتى بس روشن دنبال مىكند، آنجا كه مىفرمايد: ظهر الفسادُ فى البَرِّ و البَحرِ بما كسبت أَيدى النّاسِ ليذيقهم بعض الّذى عملوا لعلّهم يرجعونَ.( روم، 14. ) به دليل كردار مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد. غرض اين است كه ما نتيجهى برخى كردار آنان را به خودشان بچشانيم. شايد راه حق و پاكى را بازيابند. خداوند در آيهى ديگر مىفرمايد: ولو أنَّ أهل القرى آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركاتٍ من السّمائ و الأرض وَلكن كذَّبوا فأخدناهم بما كانوا يكسبونَ. (اعراف، 69. ) هرگاه مردمى كه در آبادىها زندگى مىكنند، ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند، درهاى رحمت را از آسمان و زمين بر روى آنان مىگشاييم، ولى آنان، آيات ما رإ؛ححغه دروغ پنداشتند. ما نيز آنان را به مجازات كردار خودشان گرفتار ساختيم. از نظر بينش الهى، حوادث ناموزن و ناخوشآيند، معلول سرپيچىهاى انسان و گناهان خانمان برانداز او است. چگونه تجاوز، ستم، فحشا و كردارهاى زشت، پديدههاى ناموزونى مانند سيلها، توفانها و زلزلهها را بهوجود مىآورد؟ شايد اسرار اين رابطه براى ما كه در اين زندگى خاكى غرق هستيم، روشن نباشد، ولى وحى الهى از آن پرده برمىدارد. در پايان ناگزيريم اين دو نكته را يادآور شويم: 1. هرچند نعمت و رفاه، مايهى سعادت و خوشبختى است، ولى همين زندگى مرفه و يك نواخت، خسته كننده و بى روح است. زندگى در صورتى لذت بخش و شيرين مىگردد كه با فراز و نشيب همراه باشد. قدر سلامتى را آن كس مىداند كه به تب داغ و سوزان مبتلا گردد. آزادى براى كسى ارزشمند است كه مدتى در زندان بهسر برد. به قول سعدى: «قدر عافيت كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد». 2. بسيارى از بلاها و مصيبتها، سبب مصنوعى دارد. بشر ستمگر با دست خود، اين ستمها را مىآفريند و جامعه را با حوادث ناگوارى روبه رو مىسازد. هيچ بلايى سهمگينتر از بلاى جنگ ابرقدرتها نيست و خطر و زيان سلاحهاى ويرانگر بشر، از ضرر زلزلهها، سيلها و توفانها بيشتر است. شمار انسانهايى كه بر اثر توسعهطلبى انسانهاى ديگر و سلاحهاى سرد و گرم كشته مىشوند، به مراتب بالاتر از كشتارى است كه از زلزله يا سيلها بر جا مىماند. اين بى عدالتى بشر است كه در مناطق زلزله خيز، خانههاى مقاوم و ضد زلزله ساخته نمىشود؛ زيرا پيوسته محرومان قربانى حوادث مىگردند و اندك حركتى در ساختمان، به فرو ريختن آن مىانجامد. اگر در مناطق سيلگير، بندهاى مستحكم ساخته شود، نه تنها اين سيلها نقمت نيست، بلكه نعمت و مايهى گسترش كشاورزى و صنعت به شمار خواهد رفت. اگر در يك بيمارى و قحطى، محرومان قربانيان آن هستند، به دليل برنامهى نادرست جامعه است كه از بهداشت كافى و فرهنگ لازم و آموزشهاى درست در آن، خبرى نيست. در اين مورد، به جاى خردهگيرى بر خدا، بايد از وضع ناموزون جامعهى خود انتقاد كنيم. در اين راه، بايد با بى عدالتى پيكار كنيم و با تقسيم درست ثروت و امكانات در ميان همهى افراد بشر، محرومان و مظلومان جامعه را از پى آمدهاى حوادث ناخوشآيند برهانيم. منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
سوال هشتم: چرا برخى انسانها ناقص آفريده شدهاند؟ آيا تقصيرى داشتهاند؟
جواب : چرا برخى انسانها ناقص آفريده شدهاند؟ آيا تقصيرى داشتهاند؟ براساس آيات قرآن، آفرينش انسان بر مبناى نيكى وخير است. همهى افراد بشر با خلقت نيكوى الهى، آفريده شدهاند وهيچ گونه خلقت بدى در كار نيست؛ زيرا او نيكوست وجز با نيكى، به بندگان خويش احسان نمىكند. چنانكه دربارهى آفرينش انسانها مىفرمايد: لَقَد خَلَقنا الانسانَ فى اَحْسَنِ تَقويم.( تين، 5. ) ما انسان را به بهترين شكل آفريديم. همچنين مىفرمايد: الّذى اَحسَنَ كُلّ شَىء خَلَقه.( سجده، 7. ) او هر چيزى را به نيكوترين گونه آفريده است. در نظام احسن آفرينش، با آن همه لطف ومهر وبزرگوارى كه از آفريدگار هستى، سراغ داريم چرا كسى ناقص شود واز نعمتها محروم گردد؟ خدا كه فياض مطلق است، چرا بايد فيض ولطفش را از كسى دريغ كند؟ نعمتهاى الهى، عمومى است. اگر اين نعمتها به كسى نمىرسد، بايد ديد عيب كار از كجاست وچه عواملى سبب اين گرفتارى شده است؟ در اين جهانبينى، خلقت بد وفطرت ناروا معنا ندارد. خداوند همهى بدبختىها وزشتىها را از جانب خود انسان مىداند ومىفرمايد: ما أَصابَكَ مِن حَسَنَةٍ فَمِنَاللَّه وَما أصابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكْ.( نساء، 97. ) هر احسان ونيكى كه به تو مىرسد، از جانب خداست وهر بدى وزشتى كه به تو مىرسد، از تو وعمل توست. از مجموع آيات بالا به دست مىآيد كه اصل در آفرينش انسان، بىعيب ونقص بودن است واگر انسانى از كمالاتى محروم است، وجود او، استثنايى است كه بر قانون آفرينش وارد شده است. همچنين نشان مىدهد كه همهى بدىها، پليدىها، نقصها وصفات زشت وناهنجارىها از خود انسان است. دليل استثناها از ديدگاه اسلام براساس روايات اسلامى ورهآورد دانش بشرى، بخش مهمى از اين كاستىها به ناآگاهى والدين از وظايف خود دربارهى همسران، شيوهىآميزش، روش پرورش فرزندان وتغذيهى مادران هنگام باردارى، مصرف الكل، مواد مخدر وسيگار، آميزشهاى حرام ووراثت، مربوط مىشود. اينك به اختصار به برخى از اين عوامل اشاره مىكنيم: الف) سوء تغذيه احاديث اسلامى، سوء تغذيه را مايهى پيدايش كمبودها دانسته وتغذيهى مناسب را عامل پيشگيرى مىپندارند. رسول خداصلَّى الل.ه عليه وآله وسلَّمفرمودند: أطعِموا نساءَكم اَلحَوامِلَ اللُّبان فَاَنَّهُ يَزيد فى عقلِ الصبي(سفينةالبحار، ج 7، باب اللّام، ص 075. ) به همسران باردار خود «كندر» بدهيد؛ زيرا كندر در افزايش خرد بچه مؤثر است. علوم روز نيز به طور گسترده بر اين مسأله تأكيد دارد كه سوءتغذيه به بيمارى ونقص كودك مىانجامد. در ذيل، نمونههايى را مىآوريم: 1- يكى از پزشكان اروپا، آمار جامعى از نطفههايى منتشر كرده است كه در اول سال مسيحى منعقد مىشود. اين پزشك اروپايى مىنويسد: به طور كلى80% اشخاص ناقص الخلقه ومعلول، محصول شب اول ژانويه است؛ زيرا در اين شب، مسيحيان عيد بزرگى دارند كه در آن، به عيش ونوش مىپردازند وبيش از حدّ متعارف، مشروبخوارى مىكنند، به گونهاى كه بيمار مىشوند.( اعجاز خوراكىها، دكتر غياث الدين جزايرى، تهران، انتشارات كتابهاى پرستو، 5431ش، ص 412. ) 2- سوء تغذيه سبب كم هوشى مىشود. كاهش عمومى هوش و نيروى عقل، از مصرف الكل و غذاى اعتياد آور ريشه مىگيرد. براساس يك آمار رسمى، 80% از كودكان ناقص الخلقهى جهان و كودكانى كه به نقصان رشد مغزى، عصبى و جسمى دچار هستند، در دوران باردارى مادرانشان، درست تغذيه نشدهاند.( مسؤوليت تربيت، محمد دشتى، قم، نشر امام علىعليه السَّلام، 8631 ش، چ 6، ص 78، به نقل از: بهداشت جسمى و روانى كودك، ص 26. ) 3- فرزندان مادران سيگارى در دوران تحصيل، از ديگر كودكان هم سن خود عقب ماندهترند. اين عقب ماندگى به مقدار سيگار مصرفى مادر در دوران باردارى بستگى دارد؛ زيرا سيگار سبب كم شدن سلولهاى مغزى كودك مىگردد.( همان، ص 88، به نقل از: مكتب اسلام، سال 51، ش 6. ) دكتر «ملوين كنزلى» كه سالهاى زيادى را به پژوهش در زمينهى الكليسم گذرانده است، در كنگرهى جهانى «مبارزه با الكل و الكليسم» در واشنگتن گفت: «پژوهشهاى گستردهاى كه در زمينهى مصرف الكل شده است، نشان مىدهد كه مشروبات الكلى حتى به ميزان بسيار كم، به آسيبهاى مغزى و اختلال در كار سلولهاى مغزى مىانجامد».( دكتر براى همه، اسماعيل اژدرى، تهران، چاپ اقبال، 4731، چ 93، صص 64-74. ) خلاصه، براساس پژوهشها، سوء تغذيه، آثار زير را در پى خواهد داشت: سقط جنين، نارس و ناقص به دنيا آمدن بچهها، مرگ بچه در رحم مادر، كمبود وزن و قد بچه.( تعاليم بهداشتى اسلام، صفدر صانعى، مشهد، انتشارات كتابفروشى جهان، ص 801 ) ب) وراثت اسلام با محترم شمردن اصل وراثت، آن را تأييد كرده است. هرچند علم «ژنتيك» در غرب، دانش نوظهورى است، ولى قانون وراثت به صورت كلى، در قرآن و احاديث اسلامى آمده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: اُنظُر فى أَى شىءٍ تَضَعُ وَلَدَكَ فَاِنَّ العِرْقَ دَسّاسٌ بنگر نطفهى خود را در چه محلى مستقر مىكنى؛ زيرا اخلاق اجداد و پدران به فرزندان به ارث مىرسد.( شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد، قم، كتابخانهى آيت اللَّه مرعشى، 02 ج در 10 مجلد، 4041ق، ج 21، ص 611. ) امام صادقعليه السَّلام فرمودند: انّ اللَّه تَباركَ و تَعالى اِذا أَرادَ ان يخْلُقَ خَلْقاً جَمَعَ كُلَّ صُوَرَةٍ بينهُ و بَينَ الى آدمعليه السَّلام ثُمّ على صورة أحدِهِم فلا يَقُولَنّ احدٌ هذا لا يُشَبِّهُنى و لا يُشَبِّهُ شيئاً مِن آبائى. وقتى خدا بخواهد انسانى را بيافريند، صورتهايى را كه ميان او و پدران او تا حضرت آدم، وجود دارد، گرد مىآورد و او را به شكل يكى از آن صورتها مىآفريند. كسى نبايد بگويد اين فرزند به من يا به يكى از پدران من شباهت ندارد و اعتراض كند.(من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 484، ح 9074. ) همچنين مىفرمايد: لا تنكحوا القرابة القريبة فانِّ الولد يخلق ضاويا. با خويشاوندان نزديك ازدواج نكنيد؛ زيرا ميوهى چنين ازدواجى، ناتوانى و لاغرى فرزندان شما خواهد بود.( المحجة البيضاء، محمد محسن فيض كاشانى، انتشارات المكتبة الشفيعى، ج 3، ص 49. ) پزشكان بيمارىهاى روحى ثابت كردهاند كه 66% كودكان مبتلا به بيمارى روحى، بيمارىشان را از مادران خود به ارث بردهاند.( مسؤوليت تربيت، ص 98، به نقل از: روزنامهى اطلاعات، شماره 55301. ) دكتر الكسيس كارل؛ فيزيولوژيست، جرّاح و زيست شناس معروف فرانسوى در اين باره مىگويد: هيچكس نبايد با افرادى كه آثار عيوب ارثى دارند، زناشويى كند. تقريباً همهى بدبختىهاى آدمى به نقص ساختمان عفونى و روانى و عوامل ارثى مربوط است. در حقيقت، كسانى كه بار گرانى از ديوانگى و ضعف عقل و سرطان ارثى به دوش دارند، بايد از زناشويى خوددارى كنند.( انسان موجودى ناشناخته، آلكسيس كارل، برگردان: پرويز دبيرى، اصفهان، انتشارات تأييد، 8431 ش، چ 5، ص 213. ) ج) آداب آميزش آميزش زن و مرد، پاسخ گويى به يك درخواست فطرى است. هرچند اين كار، يك عمل طبيعى و غريزى است، ولى در اسلام، آدابى(حليةالمتقين، علامه محمد باقر مجلسى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، چاپ افست، فصل 3، 4 و 5. ) براى آن بيان شده كه سرپيچى از آن مايهى تباهى فرزند مىشود. در اينجا ممكن است اين پرسش مطرح شود كه پدر و مادر خبر نداشتند كه فلان عمل در فلان شرايط، آثار منفى بر روى نوزاد مىگذارد. پس تقصير كودك چيست؟ پاسخ آن است كه دانستن يا ندانستن پدر و مادر در خاصيت طبيعى اشيا اثرى ندارد. ما اگر ندانيم كه در فلان رشتهى سيم، برق است و به آن دست بزنيم، برق ما را مىكشد. برق درنگ نمىكند تا ببيند اگر ما بى اطلاعيم، به ما كار نداشته باشد. اگر كسى ظرف شرابى را به خيال آب بخورد، مست خواهد شد؛ زيرا مست شدن از آثار طبيعى شراب است. خواه به خيال آب بخورد يا چيزى ديگر. بنابراين، بىتقصيرى پدر و مادر به معناى آن است كه گناه عمدى نكردهاند، ولى آثار طبيعى وضعى همچنان بر جاى خود محفوظ است.( اصول عقايد، محسن قرائتى، نشر سازمان تبليغات اسلامى، چ 4، ص 79. ) باز پرسش ديگرى مطرح است و آن اينكه اگر پدر و مادر كوتاهى كردند، گناه كودك چيست؟ در پاسخ مىتوان گفت: هم خدا منزّه است و هم كودك بىتقصير. مقصر اصلى، پدر و مادر هستند، ولى نارحتى آن بر دوش كودك است و اين مخصوص نوزاد نيست. در همهى ظلمهاى موجود در جهان، تقصير از ظالم است، ولى ناراحتى و رنج ستم بر دوش مظلوم مىافتد. اگر من سنگى به سوى شما پرتاب كردم و پيشانى شما شكست، نه شما گناهكاريد، نه خدا. گناه از من است كه سنگ زدهام، ولى سختى اين گناه را شما تحمل مىكنيد. بنابراين، اين پرسش مانند پرسش دربارهى ديگر ظلمهاست كه: ظالمان تقصير كردهاند، گناه مظلومان چيست؟ مىپرسيم: اگر شما خمير شور يا تلخى را نزد نانوا ببريد و او نان شور يا تلخ به شما بدهد، آيا نانوا را ظالم مىدانيد؟ در ادامه بايد گفت: تأثير علل و اسباب طبيعى، يك امر قهرى است و به اراده و خواست ما تعلق ندارد. ما خواه بدانيم يا ندانيم، هر علت طبيعى، نتيجهى ويژهاى در پى دارد. (عدسى) چشم به اندازهاى ظريف و لطيف است كه برخورد سنگريزهاى، آن را نابود مىسازد، خواه چشم انسان معصومى باشد يا مجرم، كودك باشد يا بزرگسال، عالم باشد يا جاهل. به ديگر سخن، اگر خداوند آثار علّتها را از معلولها بگيرد - زهر اثر نكند، الكل مؤثر نباشد، ترس شديد بىاثر باشد و... - ديگر نظام آفرينش وجود نخواهد داشت. اگر هم تنها از بروز آثار كارهاى بد جلوگيرى كند و نگذارد كار بد صورت بپذيرد، به جبر مىانجامد كه اين كار برخلاف اختيار و آزادى انسان است. نتيجهگيرى: 1. مقصر اصلى ناقص الخلقه بودن، خود انسان است. 2. جهانى كه افراد سالم و معلول در آن به سر مىبرند، جهان ماده و طبيعت است و تكامل هر فردى در آن، به صورت تدريجى و وابسته به شرايطى است كه بايد رخ دهد. در غير اين صورت، به نتيجهى مطلوب نخواهد رسيد. 3. بشر در رحم مادر بسان درختى است كه پدر و مادر بايد در مراقبت از آن بكوشند. آنان از روزى كه پيوند زناشويى مىبندند، بايد زمينهى تحويل كودكانى سالم را به جامعه فراهم سازند. منبع: فصلنامه صباح ، مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه
سوال نهم: هدف و مقصود خداوند از خلقت حضرت آدم (عليهالسّلام) و انسان چيست؟
جواب: هدف خلقت انسان، به ويژه حضرت آدم (عليهالسّلام) نَيْل مخلوق، يعنى انسان به مقام منيع خلافت الهى است. اگر كسى خليفةالله شد، به مقصد خود رسيد و اگر خليفه خدا نشد، به هدف خويش نايل نشد و در هر دو حال، هدف فاعل عين ذات او است، زيرا وى خود عين كمال نامحدود است كه هدف بالذات است. خلافت خدا، درجاتى دارد كه عالىترين آنها هدف انسان كامل است و متوسّط و نازل آن مقصد انسان متوسّط و ضعيف. اگر كسى وارد محدودهٔ اصل خلافت نشود، با سَوْطِ «إنْ هم إلاّ كالأنعام بل هم أضلّ سبيلاً»(1)، يا تازيانهٔ «شياطين الإنس»(2) و مانند آن طرد خواهد شد. (1) سورهٔ فرقان، آيهٔ 44. (2) سورهٔ انعام، آيهٔ 112. ( آیةالله جوادی آملی )
سوال دهم:آيا برهان اثبات وجود خداى سبحان مبتنى بر ابطال دور و تسلسل است؟
جواب: چون موجودِ محدودْ عين ربط و فقر است، براى اثبات مبدأ هستى نيازى به ابطال دور و تسلسل نيست. زيرا تحقق رابط بدون مستقلّ كه قيّم اوست، فرض صحيح ندارد؛ يعنى بر اساس امكانِ فقرى، اوّل موجودِ مستقل و نامحدود، يعنى خداى سبحان ثابت مىشود. آنگاه بطلان دور و تسلسل معلوم مىگردد، به طورى كه علم به وجود واجب، علت علم به امتناع دور و تسلسل خواهد بود.
سوال یازدهم: اگر خداى سبحان كمال مطلق و غنى محض است چه نيازى به آفرينش موجودات داشت؟ جواب: الف ـ هر فاعلى براى رسيدن به كمال كار مىكند. اگر چيزى كه خود عين كمال نامتناهى است، كارى را انجام داد، براى رسيدن به كمال نخواهد بود، بلكه چون عين كمال نامحدود است و جود و سخا نيز از كمالهاى وى محسوب است، فيض از او ظاهر مىشود. ب ـ خداوند چون صَمَد و غَنى محض است، ذاتاً هدف بوده و مقصودى خارج از ذات بسيطِ او نيست و چون حكيم مطلق است و هرگز از حكيم، كار ياوه سر نمىزند، پس سراسر خلقت آدم و عالَم با حكمت همراه است. بنابراين هدفِ فاعلْ عين ذات اوست و هدفِ فعلْ تكاملِ مخلوق. حتماً بايد بين اين دو عنصر محورى بحثْ فرق نهاد.
سوال دوازدهم: آيا تفكر در نظام هستى و كنه ذات خداى سبحان رواست؟ جواب: تفكّر در نظام هستى منعى ندارد، بلكه راجح و مقدارى از آن لازم است. فقط تدبّر در كنه خداى سبحان ممنوع است كه بازگشتِ آن منعْ به امتناع اكتناه است و خطر تحيّر، هر متفكرى را تهديد مىنمايد. خداوند همگان را به تدبّر در آيات كتاب تدوينى، همانند كتاب تكوينى دعوت نمود، و در آيات قرآن كريم جهانبينى الهى كاملاً مطرح و راههاى نيل به آن ارآيهٔ شد.
سوال سیزدهم: آيا براى بقا و زندگى ما اختيارى داريم يا اينكه جبر بر ما حاكم است، و راه نجاتى نيست؟ جواب: زندگى انسان با اختيار اداره مىشود، انسان مختار آفريده شد، و هرگز كارى را بدون اراده نمىتواند انجام دهد چه اگر مجبور نبوده، آزاد و رها و مستقل محض هم نيست، چون اختيار منزّه از جبر و تفويض، از طرف خداوند به او اعطا شد، او حتماً مختار خواهد بود، كتاب انسان و سرنوشت و نيز عدل الهى شهيد مطهرى شما را در اين راه كمك مىكند.
سوال چهاردهم: هدف خلقت چيست؟ چرا خدا انسانها را چنين حقير آفريده و آنها در آزار دائم مىباشند. هدف از اين برنامه چيست؟
جواب: هدف از آفرينش شناخت و عبادت خداوند است و خداوند انسانها را حقير نساخته بلكه او را بزرگترين موجود خلقت قرار داده است البته طبيعت انسان به تعبير قرآن ضعيف آفريده شده است اما فطرت او شريفترين جوهر، قرار داده است.
سوال پانزدهم: در سوره انفال خطاب به پيامبر (ص) آمده : ”ما رَمَيْتَ إذْ رَمَيتَ ولكِنّ اللّه رَمي“(١) آيا ميتوان گفت: معاذ اللّه آنجا هم كه پيامبر شكست ميخورد خدا شكست خورده است؟!
جواب: گاهي ذات اقدس اله بر اساس معجزه قدرت خود را نشان ميدهد، زيرا در جهانبيني توحيدي وقتي ميتوان گفت خدا شكست خورده است كه اين شخص تبهكار كه به صورت مشرك و كافر فاتحانه از ميدان جنگ بر ميگردد از قلمرو قدرت خدا بيرون برود، اين را ميگويند شكست خدا و چنين چيزي محال است. براي روشن شدن بحث لازم است به نكتهاي اخلاقي از قرآن كريم اشاره كنيم. وقتي به قرآن مراجعه ميكنيد ميبينيد خداوند ميفرمايد ما انسان را با كرامت آفريديم ”وَلَقَد كرّمْنا بنيآدَمْ“(٢) از طرف ديگر در تعبيرات قرآن است كه فرمود خداوند باغبان خوبي است ”وَاللّه اَنْبَتَكُمْ مِنَ الارْضِ نَباتاً“(٣) خدا همه شما را آفريد و نهالهاي هستي شما را آبياري كرد. از سوي ديگر فرمود: من به شما كوثر دادم، ”إنّا اَعْطَيناكَ الكَوْثر“(٤) دين كوثر است، صراط مستقيم كوثر است، وحي و رسالت كوثر است، اهلبيت كوثرند. كه نمونه بارز آن سيده نساء عالميان فاطمه زهرا(سلام اللّه عليها) است. خداوند به انسان فرمود: من همه وسايل را براي تو آماده كردم فقط يك كار را به عهده خودت گذاشتم و آن نوشيدن اين آب حيات است، اين دهان باز كردن و كوثر را به فضاي دهان بردن و از مجراي هاضمه به دستگاه درون رساندن، كار توست. من همه نعمتها را به پاي نهال هستي تو آوردم، راه را هم به تو نشان دادم، به تو گفتم دهان خود را به چه سمتي باز كن و چه چيز بخور و چه چيز نخور، همه را گفتم اگر خوردي بُردي و اگر نخوردي مُردي. به تعبير جناب سعدي كه گفت: «حرم در پيش و حرامي در پس اگر رفتي بردي اگر خفتي مردي» اگر شما اين كوثر را در دهانتان ريختيد نهال هستي شما بارور ميشود و گرنه هيزم ميشويد و ميسوزيد. شما اگر بخواهيد كورهاي را آماده افروختن كنيد، سه كار انجام ميدهيد، اول موادي نظير زغال سنگ را درون كوره ميريزيد، بعد يك مواد انفجاري نظير تياِنتي را به اين زغال سنگ ميزنيد تا مشتعل شود، در نهايت موادي را كه ميخواهيد آب كنيد در كوره ميريزيد مثل آهن. پس يك سري مواد خام است براي سوخت و سوز مثل زغال سنگ، يك آتش زنه است مثل تياِنتي، و يك سنگ آهن براي ذوب شدن. هر سه كار را در جهنم داريم، هر سه هم از سنخ آدميان است. جهنم هيزم ميخواهد، هيزم جهنم چه كساني هستند؟ فرمود: ”وَاَمّا القاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنّمَ حَطَباً“(٥) قاسط از قَسط است، قَسط يعني ظلم و جور ـ در قبال قِسط به معني عدل ـ قاسطان همان ظالمانند. فرمود: ”وَاَمّا القاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنّمَ حَطَباً“ اين افراد ظالم هيزمهاي جهنم هستند. سران و ائمه كفر و امثال ذلك؛ مواد آتشزنه و به اصطلاح تياِنتي جهنماند كه عرب از آنها تعبير به وقود ميكند، وقود يعني كبريت. آنها كه در روستا زندگي كردهاند ميدانند، چوبهاي بزرگ ديرسوزي هست كه اگر هيزمهاي قبلي سوخت و خاكستر شد اينها را با آن هيزم دير سوز مُشتعل ميكنند. آن هيزمي كه آتش دارد و هيزمهاي ديگر با آتش آن روشن ميشود آن را وقود ميگويند. ”فَاتّقُوا النّارَ الّتي وَقُودُها النَاسُ وَالحِجارَة“(٦) هيزمهاي جهنم را با بنزين يا كبريت نميسوزانند، بلكه با سران كفر به آتش ميكشند. سران كفر در حقيقت حكم مواد منفجره و تياِنتي جهنم را دارند. پس ظالمان عادي هيزم جهنماند و سران ستم و كفر «وقود النار»اند. حال بازگرديم به پاسخ اين سؤال كه آيا كسي كه در جنگ احد يا غير احد به حسب ظاهر فاتح برگشت، خدا را شكست داد؟ آيا بر خدا غالب شد؟ يا نه، بر اثر اين تبهكاري، خودش هيزم جهنم يا وقود النار شده است و جزء افرادي است كه با سوخت و سوز جهنم افروخته ميشوند. اصلاً ميشود تصور كرد كه چنين كسي خدا را شكست بدهد؟ شما فرض كنيد در دنياي كنوني كه بيش از پنج ميليارد بشر در آن زندگي ميكنند و در اثر ارتباطات علمي، اين پنج ميليارد در حد اعضاء يك خانواده بوده و يك نفر بر آنها حكومت ميكند و همه مطيع او هستند، حال شخصي پيدا شود و بگويد من اين حاكم روي زمين را كه پنج ميليارد امت دارد قبول ندارم. عقلاً چنين چيزي امكان دارد ولي همينكه قيام كرد شكست ميخورد. درباره ذات اقدس اله اصلاً چنين چيزي فرض ندارد كه كسي بگويد من خدا را قبول ندارم و در برابر خدا ميايستم، اين فرضش محال است، چرا؟ چون اين شخص كه الان در برابر خدا قد عَلَم كرده با همه انديشهها و افكاري كه دارد خودش از سربازان خداست. اينكه در چند قسمت از قرآن فرمود: ”وَما يَعْلَمُ جُنودُ رَبّكَ إلاّ هُو“(٧) يا فرمود ”لِلّهِ جُنودُ السّمواتِ وَالأرْض“(٨) معنايش اين است كه سراسر جهان هستي سربازان خدا هستند. حتي خود اين شخص از سربازان خداست. حضرت علي(عليه السّلام) ميفرمايد: «جَوارِحُكُم جُنودُهُ وَضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَخَلَواتُكُمْ عِيانُهُ»(٩) اعضاء و جوارح شما سربازان خدايند. دست شما، پاي شما، چشم شما همه سرباز خدا هستند، اگر خداي ناكرده بيراهه رفتيد، ممكن است خدا با زبان شما، شما را بگيرد. با دست شما، شما را بگيرد. آدم يك حرفي ميزند سقوط ميكند، يك جايي را امضاء ميكند سقوط ميكند. خدا با دست انسان، انسان را ميگيرد، با زبان او، او را ميگيرد. يعني بايد يك شخصي در مقابل خدا باشد تا خدا با او بجنگد و شكست بخورد. وقتي خود اين شخص با همه هستي خود در قبضه قدرت خداست و جزء سربازان خداست ديگر جنگ در برابر خدا فرض ندارد. چنين چيزي محال است. در برابر خدا چيزي نيست تا بتواند بگويد خدا آنجا من اينجا، من در برابر خدا ميجنگم منتها شكست ميخورم. يك نَم در برابر يَم [دريا] يا به اصطلاح يك قطره در برابر دريا، چقدر است؟ اگر كسي سوزني را به دريا فرو ببرد و نوك سوزن تر شود، اين تري نوك سوزن در برابر اقيانوس ميتواند بگويد من نم هستم و تو دريا، و تو را قبول ندارم، منتها شكست ميخورد چون جداي از اوست. اما سخن بنده و خالق، سخن نَم و يَم نيست، چون خود اين شخص از محدوده قدرت خدا بيرون و جدا نيست، بلكه از سربازان خداست. لذا شكست ذات اقدس اله نه تنها فرضي محال است، بلكه خود اين فرض محال است. (١) سوره انفال، آيه ١٧. (٢) سوره اسراء، آيه ٧٠. (٣) سوره نوح، آيه ١٧. (٤) سوره كوثر، آيه ١. (٥) سوره جن، آيه ١٥. (٦) سوره بقره، آيه ٢٤. (٧) سوره مدثر، آيه ٣١. (٨) سوره فتح، آيه ٤. (٩) نهج البلاغه، خطبه ١٩٩.
( آیةاله جوادی آملی )
سوال شانزدهم: آيا خدا در آخرت با چشم عادي ديده ميشود؟ زيرا گفته شده كه معاد جسماني است جواب: معراج و معاد، جسماني و روحاني است. در جريان معاد حتماً حسّ، چشم و گوش هست ولي خدا جسم نيست كه ديده شود. انسان با چشم خود ظاهر اشياء مادي را ميبيند ولي از ديدن باطن اشياء مادي هم ناتوان است چه رسد به ديدن موجودات غير مادي. بنابراين درست است كه معاد جسماني است اما انسان، خدا را با جان خود درك ميكند. قرآن كريم فرمود: ”لا تُدْرِكُهُ الاَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَهُوَ اللّطيفُ الخَبير“(١) چشمها خدا را نميبيند و خدا چشمها را ميبيند و او لطيف خبير است. اين آيه چهار قسمت دارد: ١ ـ چشمها خدا را نميبينند براي اينكه او يك موجود مجرد است، ماده نيست، در يك جهت معين نيست، او خودش جهت آفرين است، چشم آفرين است لذا به چشم نخواهد آمد. ٢ ـ خدا چشمها را ادراك ميكند، با ديدن چشم، امانت و خيانت چشم را هم درك ميكند. او ميداند كه فلان انسان، نگاهش همراه با مهرباني است يا خشم و غضب، به نامحرم نگاه ميكند يا نه، استراق بصر دارد و نامهاي را كه نبايد بخواند ديد ميزند. ”يَعْلَمْ خائِنَةَ الاَعْيُنِ وما تُخْفي الصّدور“(٢) حتي آنچه را كه درون دلها نهان است ميبيند و ميداند. ٣ ـ چون لطيف و مجرد است چشم او را نميبيند. ٤ ـ چون خبير است همه چشمها را ميبيند. در اينكه ذات اقدس اله را در قيامت ميبينيم ولي نه با چشم مادّي حرفي نيست. همه ما خواب ميبينيم و چيزهايي در خواب رؤيت ميكنيم و ميشنويم اما اين ديدنها و شنيدنها با چشم باطن و با جان صورت ميگيرد. بعضي اشخاص چشم و گوش سالم دارند ولي قرآن ميفرمايد اينها كر، كور و گنگ هستند: ”صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُون“(٣). در واقع قرآن به آن چشم و گوش باطني اشاره دارد ـ كسي كه نشنود، حرف زدن هم ياد نميگيرد يعني گنگ است ـ قرآن ميفرمايد بعضي به سخنان معلم الهي گوش ندادند، و سخنان الهي را ياد نگرفتند، به اين دليل حرف زدن نميدانند و گنگ هستند. به هر حال انسان با چشم باطن خدا را در قيامت ميبيند و اگر در دنيا كور باطن بود در قيامت هم كور وارد محشر ميشود. قرآن كريم درباره اين گروه فرمود: ”وَنَحشُرُهُ يَوْمَ القِيامَةِ اَعْمي“(٤) روز قيامت آنها را كور وارد محشر ميكنيم، آن وقت اعتراض ميكنند كه خدايا! چرا ما را كور محشور نمودهاي در حالي كه در دنيا بينا بوديم ”رَب لِمَ حَشَرْتَني اَعْمي وَقَدْ كُنْتُ بَصيراً“(٥) در جواب آنها خداوند ميفرمايد: ”كَذلِكَ اَتَتْكَ آياتنا فَنَسيتَها وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي“(٦) تو در دنيا كور بودي (كور باطني) و آن معارف الهي و حقايق معنوي كه بايد ميديدي، نديدي، در دنيا حق و باطل بود، راه صحيح و اشتباه بود تو عمداً خود را به كوري زدي و فقط باطل را ديدي. قيامت فقط محل ظهور حقايق است و باطل در آن راه ندارد. آن حقايقي كه در آخرت هست در دنيا نديدي، در آخرت هم نميتواني ببيني. لذا اين شخص جهنم و شعله آن را به خوبي ميبيند و هراسناك ميشود ولي انبيا و اوليا و بهشت را نميتواند ببيند؛ كوري آخرت كوري فيزيكي نيست. مرحوم ابن بابويه از ابو بصير (ابو بصير به اشخاص نابينا ميگويند) شاگرد امام صادق(عليه السّلام) نقل ميكند كه او خدمت حضرت عرض كرد آيا ميتوان خدا را در قيامت ديد؟ حضرت فرمود: آري، بلكه قبل از قيامت هم ميتوان ديد. عرض كرد: چه موقع؟ حضرت فرمود: روز «اخذ ميثاق» ـ همان روزي كه خداوند در مورد آن فرمود ”وَاِذْ اَخَذَ رَبّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُريتُهُمْ“(٧) در قيامت ميتوان خدا را ديد ولي نه با چشم سر، بلكه با چشم جان. (١) سوره انعام، آيه ١٠٣. (٢) سوره غافر، آيه ١٩. (٣) سوره بقره، آيه ١٨. (٤) سوره طه، آيه ١٢٤. (٥) سوره طه، آيه ١٢٥. (٦) سوره طه، آيه ١٢٦. (٧) سوره اعراف، آيه ١٧٢.
( آیة الله جوادی آملی )
سوال هفدهم: خداوند جهان را با نظام احسن آفريده ،پس معجزه، كرامت و امثال آن که به نوعی بر هم زدن نظام عالم است چگونه ممکن است؟
جواب: ما يك نظام عِلّي داريم و يك نظام عادي. ذات اقدس اله جهان را بر اساس نظم علّي يا علّت و معلول آفريد، يعني هر معلولي با علتي خاص در ارتباط است و از علت خاص، معلول مخصوص پديد ميآيد. يكي از قوانين اصلي نظام علّي حاكم بر جهان هستي اين است كه ذات اقدس اله بايد بشر را بپروراند، تربيت كند، هدايت كند و وحي و نبوت را نصيب اين مردم كند. مردم كه نميدانند فلان شخص پيغمبر است يا نه، بنابراين براي تشخيص پيامبر ناچارند از كرامت و معجزه استفاده كنند. پيامبر بايد نشانهاي بياورد كه ادعاي خود را ثابت كند و نشانه درستي ادعاي پيامبر همان معجزه اوست. بنابراين خود وحي و نبوت همراه با معجزه، جزء نظام عِلّي حاكم بر عالم است. كاري كه معجزه ميكند اين نيست كه نظام علّي را بر هم بزند بلكه معجزه خرق عادت است نه خرق عليّت. معناي اعجاز اين نيست كه معلولي بدون علت پيدا شود، بلكه معناي اعجاز اين است كه اين شيء (معجزه) علتهاي فراواني دارد كه بعضي از آنها شناخته شده و برخي ديگر شناخته نشده است مگر براي اولياي الهي. اگر كاري از راه علل شناخته شده صورت گيرد مطابق با نظم علّي و عادّي است. و اگر از راه علل ناشناخته صورت پذيرد مطابق با نظم علّي هست ولي عادّي نيست و معجزه خرق (خلاف) عادت است نه خرق عليّت. بنابراين نظام حاكم بر جهان با معجزه و كرامت بر هم نميخورد و هيچ تغييري نميكند. ( آیةالله جوادی آملی )
سوال هجدهم: قضا و قدر و جبر و اختيار را توضيح دهيد.
جواب: جريان جبر و قضا و قدر اين است كه خداوند يك سلسله قوانين كلي و جزئي آفريد، آن قوانين كلي به عنوان قضا و آن موارد جزئي به عنوان قدر است: مثلاً ”كُل نفسٍ ذائِقةُ المَوتْ“(1) يعني اينكه هركسي بايد بميرد و مرگ براي همه است و هيچ كس براي ابد زنده نخواهد بود اين قضاي الهي است. اما اين قانون كلي نسبت به اشخاص، متفاوت پياده ميشود يعني براي هركس اندازهاي خاص در نظر گرفته ميشود كه آن را قدر مينامند. قدَر تغيير پذير است ولي قضا تغيير پذير نيست. يعني اين كه همه بايد بميرند تغيير ناپذير است (قضا) ولي اينكه چگونه بميرند تغيير پذير است (قدر). هيچكس براي ابد نخواهد بود، چون دنيا مسافرخانه و محدوده حركت است، نميشود حركت يك شيء دائمي باشد و گرنه به هدف نميرسد. دنيا چون دار كار و حركت است يقيناً بايد به پايان برسد تا انسان به هدف خود نائل شود و جزا يا كيفر اعمال خود را ببيند. بنابراين اصل، مرگ براي همه بودن، قضاي الهي و تخلف ناپذير است ولي اين كه هر شخصي چگونه بميرد اين قدر و تغيير پذير است. اين اجمالي از قضا و قدر. در مورد جبر و اختيار هم بايد گفت: يك نوع جبر در مسئله علت و معلول مطرح است و يك نوع در مسئله آزادي و فعل انسان. آن جبري كه در مسئله علت و معلول مطرح است اين است كه ميگويند «الشيءُ ما لَمْ يَجِبْ لَمْ يُوجَدْ» يعني هر چيزي تا وجود او ضرورت صد در صد پيدا نكند يافت نميشود؛ اين را جبر عِلّي مينامند. معلول مجبور علت و علت جابر معلول است يعني اگر علت به حد صد در صد نرسد هرگز معلول پديد نميآيد و اگر به نصاب صد در صد رسيد تحقق معلول ضروري و حتمي خواهد بود. اين جبر عِلّي است. جبر علّي در بحث جبر و اختيار و تفويض راه ندارد. و اما آن جبري كه در مسئله آزادي و فعل انسان مطرح است اين است كه برخي بر آنند كه انسان در كارها مجبور است، يعني ديگري فاعل فعل است و انسان و ابزار و غلام فرمان او. در مقابل عدهاي ديگر ميگويند چون انبيا آمدهاند جزا و پاداش و كيفر حقّ است، بهشت و جهنم حقّ است، مدح و ذمّ حقّ است پس معلوم ميشود انسان آزاد است. آنها كه قدرت بيكران خدا را ديدند گفتند: انسان مجبور است، آنها كه جزاي خدا و بهشت و جهنم را ديدند انسان را آزاد و مفوض دانستند، يعني آزادي انسان به معناي تفويض است و خدا تمام كار انسان را به خود انسان واگذار كرده است و هيچ كاري با او ندارد؛ فقط در قيامت او را به محاكمه دعوت ميكند. اين معني با توضيح كوتاهي به معتزله و آن معناي اول به اشاعره اسناد داده شده است. اما حكماي الهي با رهنمود عقل از يك سو و كمك گرفتن از روايات اهلبيت (كه منشأ اساسي و اصلي است) از سوي ديگر فرمودند: «لا جَبْرَ وَلا تَفْويض بَلْ اَمرٌ بَيْنَ اَمْرَين»(2) انسان نه مجبور است كه ابزار كار باشد و هيچ اختيار از خود نداشته باشد و نه مستقل كه خداوند او را به حال خود رها كرده باشد (به معنايي كه معتزله ميگويند). زيرا انسان در مشهد عقل و در محضر نقل و قرآن كريم يك موجود ضعيف است، يك موجود نيازمند فقير است كه نميتواند روي پاي خود بايستد. خداوند وقتي از انسان ياد ميكند ميفرمايد: ”يا اَيّهُا النّاسُ اَنْتُمُ الفُقَراءُ اِلَي اللّه“(3) همه شما در مقابل خدا فقير هستيد. «فقير» به معني ندار نيست، فقير به كسي نميگويند كه مال ندارد، آنكه مال ندارد فاقد مال است. بلكه فقير به كسي ميگويند كه ستون فقراتش شكسته است و قدرت قيام ندارد. معني اصلي فقير اين است كه انسان در پيشگاه ذات اقدس اله مهرههاي كمرش شكسته است، اگر كسي نباشد دست او را بگيرد هرگز او قدرت قيام ندارد. اين كه ما در نماز ميگوييم بِحَوْلِ اللّه تعالي وَقُوّتِهِ اَقُومُ وَاَقعُدُ اين يك اصل اعتقادي است كه در نماز به صورت ذكر بر زبان ميآوريم ولي فقط مخصوص نماز نيست بلكه در تمام شؤون زندگي ما جاري است. ما در نماز نميگوييم ”اِيّاكَ نَعْبُدُ واِيّاكَ نَسْتَعين“ يعني از تو كمك ميگيرم فقط در خصوص نماز، بلكه ايّاكَ نَعْبُدُ در همه امور و اِيّاكَ نَسْتَعين در همه امور، ساير جملات نماز هم همين طور است، نماز براي تنظيم برنامههاي حياتي ما در تمام شؤون زندگي است. اين كه هنگام برخاستن ميگوييم بِحْولِ اللّهِ تَعالي وَقُوّتِهِ اَقُومُ وَاَقْعُد معنايش اين است كه من در تمام امور، در نماز و در غير نماز نشست و برخاستم به حول و قوه خداست. آن جانبازي كه در جبهههاي جنگ قطع نخاع شده يا ستون فقراتش شكسته است، اگر كسي دستش را نگيرد كه نميتواند برخيزد. انسان خود را در پيشگاه ذات اقدس اله اينچنين ميبيند. ميگويد خدايا! نه تنها برخاستن من به حول وقوه توست، حتي نشستن من هم به حول وقوه توست. وقتي انسان خود را فقير دانست يعني در مقابل خدا ستون فقراتش را شكسته ديد و بر ذكر شريف لاحول ولاقوة إلاّ باللّه مداومت داشت (به معني حقيقي) آن وقت دست از طغيان بر ميدارد. ميگويد خدايا! نه تنها برخاستن و نشستن من، بلكه خوابيدن و خوردن و پوشيدن و قلم به دست گرفتن و همه چيز من به كمك توست. ما در نماز اين ذكر را ميگوييم كه خارج از نماز هم با اين ذكر زندگي كنيم. بنابراين تفويض (آزاد گذاشتن انسان، به خود واگذاشتن انسان) محال است به دو دليل، يكي اينكه قدرت خدا نامحدود است و در همه كارهاي انسان حضور و ظهور دارد؛ دوم اينكه انسان فقير است و نميشود كار او را به خودش واگذار كرد. آيا ميتوان به يك معلول قطع نخاعي گفت من كار شما را به شما واگذار ميكنم؟ او قدرت قيام ندارد، قدرت نشستن ندارد، تا كسي چرخي به او ندهد كه نميتواند بنشيند، پس تفويض به اين معني محال است. اما چرا جبر محال است؟ در اين مورد دلايل زيادي ذكر شده است. از يك سو همه انبيا آمدند و گفتند: اگر كسي وارسته بود بهشت مال اوست، تبهكار بود دوزخ مال اوست، اين پاداش و كيفر با عدل خدا سازگار است. اگر پرهيزكار در پرهيزش و بزهكار در بزهكاريش مجبور است، چرا يكي را دوزخ و ديگري را بهشت ببرند. ديگر بهشت و جهنم معني ندارد. بهشت و جهنم وقتي معني دارد كه اختيار و انتخاب در كار باشد. خداي سبحان كه عادل محض است در قرآن كريم فرمود ”وَلا يَظْلِمُ رَبكَ اَحَداً“(4) خداي تو به احدي ظلم نميكند و باز فرمود: هركسي هر كاري انجام دهد اگر به اندازه ذرهاي بسيار كوچك هم باشد از حساب ما پنهان نيست و ما به اندازه سر سوزني هم به كسي ستم نميكنيم. به هر حال بررسي دوزخ و بهشت بهترين راه است براي اثبات اين كه انسان مجبور نيست. دليل ديگر اينكه اگر ما به خودمان مراجعه كنيم ميبينيم براي انجام يك كار مهم مدتها فكر ميكنيم، مشورت ميكنيم، بررسي ميكنيم كه آيا اين كار خوب است يا بد، انجام دهيم يا نه، دلايلي بر انجام و شواهدي بر ترك ميآوريم تا جمع بندي نهايي كنيم كه آيا اين كار را انجام دهيم يا نه. اگر خوب درآمد خود را ميستاييم و ديگران هم ما را ميستايند و اگر بد درآمد پشيمان ميشويم و مورد سرزنش ديگران هم واقع ميشويم. ندامت خود ما و تقبيح ديگران نشان دهنده اين است كه ما مختاريم. همه اين مقدمات يعني فكر كردن، مشورت، ارزيابي و دو طرف را معادل هم قرار دادن نشانه آن است كه ما آزاديم و از خود اختيار داريم. يكي از شبهاتي كه جبريها دارند اين است كه ميگويند آيا خداوند در ازل ميدانست كه فلان شخص دست به فلان تباهي ميزند يا نه، فلان شخص در فلان مقطع از زمان دست به فلان گناه دراز ميكند يا نه. اگر ميدانست پس آن شخص حتماً بايد آن گناه را انجام دهد و گرنه علم خدا جهل ميشود. مِي خوردن من حق ز ازل ميدانست گر مِي نخورم علم خدا جهل بود پاسخي كه حكما (مخصوصاً محقق طوسي) به اين شبهه دادهاند اين است كه: ١. خدا در ازل به تمام اشياء عالِم است چون علمش نامتناهي است. ٢. به تمام آثار و افعال آن اشياء هم عالم است. ٣. به تمام مبادي و مباني و علل دور و نزديك فعل آن اشياء هم عالم است. مثلاً حق ز ازل ميدانست كه فلان رگههاي خاك در دامنه فلان كوه بعد از چند قرن «لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن» اين را خدا ميدانست، حتي چگونگي معدن شدن اينها را هم خدا ميدانست كه اين خاكها در اثر جاذبههاي خاص و استعدادهاي ويژه بعد از گذشت قرنها و ديدن تابشها و بارشها «لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن» اين مربوط به جمادات. در مورد گياهان هم به اين شرح حق ز ازل ميدانست كه چندين قرن بعد در فلان قسمت قناتي ايجاد ميشود يا چشمهاي ميجوشد و فلان بذر در آنجا كاشته ميشود و فلان گياه ميرويد و آن درخت ثمر ميدهد و ديگري بيثمر ميشود. ميوه فلان درخت شيرين و ديگري تلخ ميشود، همه اينها را حق از ازل ميدانست. يا در مورد حيوانات خداوند از ازل ميدانست كه فلان حيوان در دامنه كوه فلان متولد ميشود، فلان غذاها را ميخورد، فلان شكار را ميكند و سرانجام خودش هم شكار فلان صياد ميشود. همه اين امور را خدا ميدانست. بخش چهارم انسانها هستند، حق ز ازل ميدانست كه در فلان عصر چه جمعيتي زندگي ميكنند، انسانهايي به دنيا ميآيند يكي تبهكار ميشود يكي پرهيزكار. در يك خانواده دو برادر يكي در اثر حُسن انتخاب راه خير را ميرود و ديگري با سوء انتخاب راه بد را، در حالي كه هم خوب ميتوانست بد بشود هم بالعكس. خدا از ازل ميداند فلان شخص با ميل و اراده نماز ميخواند و فلاني گناه ميكند و فلان تبهكار خودش ميتواند پرهيزكار شود ولي با اراده خودش نميشود و بالعكس. خدا افعال و مبادي آنها و اين كه قابل تغيير و تبديل است ولي شخص عوض نكرد را هم ميدانست، ميتوانست عوض بكند را هم ميدانست. اينچنين نيست كه خداوند آن وقتي كه شخصي جام مِي را سر ميكشد بداند اما آن مبادي قبلي را نداند. در بيانات ائمه اين مضمون آمده است كه فرمودند: «وَاعْلَمُوا عِبادَ اللّه اَنّ عَلَيْكُمْ رَصَداً مِنْ اَنْفُسِكُمْ وَعُيوناً مِنْ جَوارِحِكُم»(5) بدانيد شما يك سلسله رصد و نگهباني از خودتان داريد و جوارح شما سربازان الهياند. آنچه كه در نهان و نهاد شماست براي خدا معلوم است ”واعلموا اَنّ اللّه يَعْلَمُ ما فى قُلُوبِكُمْ فَاحْذَرُوهُ“.(6) بدانيد هر خاطرهاي كه درون فكر شما ميگذرد خدا ميداند، آنجا كه شخص تصميم ميگيرد كار بد انجام دهد ولي دوستي به او تذكر ميدهد كه پيامد اين كار سقوط است، نرو و او بر ميگردد اين را هم خدا ميداند. تمام مبادي را كه منتهي ميشود به مِي گساري انسان تبهكار يا غمگساري انسان وارسته هر دو را خدا ميداند. خلاصه حق از ازل ميداند كه فلان شخص مِي ميخورد، فلان شخص ميتواند مِي نخورد ولي با ميل و اراده خود ميخورد، برادر و دوست و همكار او كه لب به مِي نزده است او هم ميتوانست مِي گسار بشود ولي نشد خدا همه اينها را ميدانست. اينكه تصميم خود را هم عوض ميكنند ميدانست. علم به انجام كار، آن را جبران نميكند و دليل عدم اختيار هم نيست. (1) سوره آلعمران، آيه ١٨٥. (2) اصول الكافي، ج ١، ص ١٦٠. (3) سوره فاطر، آيه ١٥. (4) سوره كهف، آيه ٤٩. (5) بحار، ج ٥، ص ٣٢٢. (6) سوره بقره، آيه ٢٣٥.
آیةالله جوادی آملی
سوال نوزدهم: نظم حاكم بر جهان را توضيح دهيد.
جواب: نظام حاكم بر جهان بر اساس بينش توحيد آن است كه يك حقيقت نامتناهي كه هستي محض و عين علم و حيات و اراده است و آن خداست، خود به جهان، هستي بخشيده و با نظم و تدبير آنها را اداره نموده است. قرآن كريم از اين نظم عمومي حاكم بر جهان چنين ياد كرده است ”وَهُوَ الّذي فِي السّماءِ اِلهٌ وَفِي الاَرْضِ اِله“(١) خدا آن حقيقت نامتناهي است كه بر آسمانها و زمين حاكم است و باز فرمود: ”اَيْنَما تُوَلّوا فَثَمّ وَجْهَ اللّه“(٢) به هر سمت كه رو كنيد آثار وجود خدا را مييابيد، به هر موجودي كه بنگريد شما را به خدا راهنمايي ميكند. براي اين كه هر چه را شما بنگريد چه زميني باشد چه آسماني، چه انساني چه غير انساني، به خودش قائم نيست، وجودش به وجود خدا وابسته است. بيان نوراني اميرالمؤمنين(سلاماللّهعليه) كه در نهج البلاغه آمده اشاره به همين موضوع است. آن حضرت فرمود: «كُلّ قائمٍ في سِواهُ مَعْلولٌ»(٣) يعني هر موجودي كه به غير خود متكي است، معلول است و علت دارد. شما به هر سمتي كه بنگريد چيزي كه به ذات خود قائم باشد نميبينيد، به دليل اين كه در يك مرحله هست و در مرحله ديگر نيست، در جايي هست و در جاي ديگر نيست. پس هرچه به غير خود متكي است غير خداست، لذا قرآن كريم فرمود: ”اَيْنَما تُوَلوا فَثَم وَجْهُ اللّه“ بنابراين نظام حاكم بر جهان همان نظم الهي است كه ذات اقدس اله ناظم آن است
(١) سوره زخرف، آيه ٨٤. (٢) سوره بقره، آيه ١١٥. (٣) نهج البلاغه، خطبه ١٨٦.
( آیةالله جوادی آملی )
سوال بیستم: هدف خداوند از آفرينش چيست؟ جواب: همه ما در درون خود با اين سؤال مواجه هستيم كه چرا ما خلق شديم؟ اين سؤال با ذكر دو مطلب حل ميشود. اول اينكه هدف خدا از آفرينش چيست؟ دوم اينكه هدف ما از خلق شدنمان چيست؟ پاسخ مطلب اول اين است كه اين سؤال صحيح نيست، چون خدا خود هدف است نه اين كه هدف داشته باشد. هركس كاري را انجام ميدهد براي آن است كه نقص خود را با آن كار برطرف كند. احتياجي دارد و ميخواهد آن احتياج را برطرف كند، تا به كمال برسد. اگر خود كمال مطلق يعني خدا، خواست كار انجام بدهد ديگر اين سؤال صحيح نيست كه كمال مطلق براي چه اين كار را انجام ميدهد. هر فاعلي كاري را انجام ميدهد كه به كمال برسد، خود كمال مطلق به چه منظور كاري را انجام ميدهد؟ اين سؤال درست نيست. بلكه درباره كمال مطلق اينطور گفته ميشود كه او چون كمال مطلق و خير محض است و يكي از شعب كمال، جود و سخاست، از چنين ذاتي خير و احسان و جود صادر ميشود و آن اِفاضه هستي است، افاضه هستي بهترين جود است. پاسخ مطلب دوم اين است كه انسان موجودي است كه هم ميانديشد و هم كار ميكند، بنابراين بايد براي انديشه و كار انسان هدف در نظر گرفته شود. درباره انديشه، قرآن كريم فرمود: هدف از آفرينش انسان اين است كه او جهان را با ديدگاه الهي ببيند و بشناسد. ”اللّه الّذى خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ ومِنَ الأرضِ مِثَلَهُنّ يَتَنَزّلُ الأمْرُ بَيْنَهُنّ لِتَعْلَمُوا اَنّ اللّهَ عَلي كُلّ شَيء قَديرٌ وَاَنّ اللّه قَدْ اَحاطَ بِكُلّ شَيءٍ عِلْماً“(١) اين مجموعه آفريده شد تا شما با ديد الهي جهان را ببينيد و بدانيد همه اينها مخلوق يك مبدأ است، مبدأيي به نام خدا كه عين قدرت است و بكل شيء قادر است، عين علم است و به كل شيء عليم است، چيزي از علم و قدرت او خارج نيست. اعتقاد به مبدأيي كه علم و قدرتش نامتناهي است براي ما سازنده است، به اين صورت كه چون او به همه چيز عالم است پس مواظبيم كه آلوده نشويم و چون به همه چيز تواناست مواظبيم كارها را با او در ميان بگذاريم و فقط از او بخواهيم. البته بعضي از موجودات به خدا نزديكترند و كمال برتري دارند و ميشود به آنها متوسل شد و از آنها شفاعت گرفت. شفاعت و توسل هم نه با توحيد مخالف است نه با شرك موافق، بلكه با توحيد ناب سازگار است. الآن همه ما وقتي تشنه شديم آب مينوشيم، وقتي به روشني نيازمند شديم از آفتاب كمك ميگيريم با اين كه آب و آفتاب را خدا آفريد، ولي در حقيقت براي نورگيري به آفتاب و براي رفع عطش به آب متوسل شدهايم. ما به آفتاب توسل ميجوييم نه اين كه آفتاب را مبدأ نور بدانيم، اين عين توحيد است. وقتي به خاندان عصمت و طهارت ¦ كه آب زندگي و آب كوثر و از هر آفتابي بالاترند متوسل ميشويم به اين معني نيست كه آنها را مبدأ وجود بدانيم، بلكه همان طور كه آب مينوشيم تا زنده بمانيم از آب حيات و زندگاني اين خاندان هم بهره ميگيريم تا عالِم شويم. در آيه مذكور فرمود: يكي از اهداف آفرينش انسان اين است كه عالم بشود به علمي كه به درد او ميخورد، علمي كه او را به غير خداوند واگذار نكند، نه به خودش متكي كند نه به غير خدا، اين هدف بخش علمي انسان. در مورد بخش عملي در قسمتهاي پاياني سوره «ذاريات» آمده كه ”وَما خَلقْتُ الجِنّ والاِنْسَ إلاّ لِيَعْبُدُونِ“(٢) يعني آفرينش جن و انسان براي اين است كه خداپرست شوند و غير خدا را نپرستند، چون ممكن نيست بشر دين نداشته باشد. هركسي بالاخره يك ديني دارد يعني يك قانوني را احترام ميكند، حرف كسي را گوش ميكند، اگر آن كس خدا بود دين اين شخص اسلام است كه ”اِنّ الدّينَ عِنْدَ اللّه الاِسلامْ“(٣) واو مسلّماً اوامر خدا را اطاعت ميكند، از نواهي پرهيز ميكند و از ارشادات خدا كمك ميگيرد. اگر اين راه را طي نكرد و نفس خود را به جاي خدا نشاند، ميشود هواپرست. اينكه بعضيها ميگويند من هرچه ميخواهم ميكنم يعني هواي من خداي من است، من هرجا بخواهم ميروم، هرچه بخواهم ميكنم يعني دين من برابر هوس من تنظيم ميشود، اين همان است كه ذات اقدس اله در قرآن فرمود: ”اَفَرَأيتَ مَنِ اتّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ“(٤) چنين كسي هوا پرست است و اگر مشكلي براي او پيدا شد اين هوا پرست آهش به جايي نميرسد. نتوان زدن به تير هوايي نشانه را. بنابراين هيچ كس بيدين نيست، يا خدا پرست است يا هواپرست. لذا قرآن كريم فرمود: انسان بايد در بخش عمل خداپرست و در بخش نظر خدابين باشد. مجموعه اين دو هدف علمي و عملي آفرينش انسان را تشريح ميكند. در اول بحث به عرضتان رسيد كه درباره خدا اين سؤال روا نيست كه خدا هدفش از خلقت چه بود. چرا روا نيست؟ براي اين كه اگر فاعل ناقص باشد حتماً هدفي دارد كه براي رسيدن به آن هدف كاري را انجام ميدهد، بين اين فاعل و آن هدف كار واسطه است، تا فاعل كمال خود را باز يابد. امّا اگر آن فاعل نامتناهي و كمالِ محض بود، كمبودي ندارد تا كاري انجام دهد و به وسيله آن به مقصد برسد. در سوره ابراهيم فرمود: ”اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَمَنْ فِى الأرضِ جَميعاً اِنّ اللّه غَنىٌ حَميدٌ“(٥) اگر همه مردم روي زمين كافر بشوند نقصي بر خدا وارد نيست و كمبودي براي خدا ايجاد نميشود. بعضيها كاري را انجام ميدهند براي اينكه سودي ببرند، مثلاً كسي خانهاي را ميسازد كه در آن سكونت كند يا خانهاي ميسازد كه بفروشد و از آن سود ببرد. غرض از خانه سازي در اينجا، سود بردن صاحب خانه است. گاه هدف از ساختن اين بنا سود بردن نيست، جود كردن است، مثل كسي كه وضع مالياش از راه حلال درست است، مسكن دارد و در عين حال براي دانشجويان خوابگاه ميسازد. او سودي نميبرد ولي جود ميكند، اگر اين كار را نكند ناقص است، سخا ندارد، چون ميخواهد به جود و سخا كه يك كمال است برسد خوابگاه ميسازد. پس بعضيها ناقصند، كار انجام ميدهند تا سود ببرند، بعضيها ناقصند كاري انجام ميدهند تا جود كنند. ذات اقدس اله نه از قسم اول است نه از قسم دوم، نه جهان را آفريد كه سودي ببرد (يك) و نه جهان را آفريد كه جودي كند [كه اگر نكرده بود ناقص بود معاذ اللّه] او غنيّ عن العالَمين است. كسي كه هستي محض و كمال صرف است كمبودي ندارد تا كاري را انجام بدهد و آن كمبود را رفع كند؛ بلكه چون عين كمال است، جود و سخا از او ترشح ميكند و نشأت ميگيرد او خودش هدف است و عين الهدف، منزّه از آن است كه هدف داشته باشد. (١) سوره طلاق، آيه ١٢. (٢) سوره ذاريات، آيه ٥٦. (٣) سوره آلعمران، آيه ١٩. (٤) سوره فرقان، آيه ٤٣. (٥) سوره ابراهيم، آيه ٨.
|